X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

Angel lovers 2



سلام جیگرا


چون نمیخواستم بین دو قسمت فاصله بیفته استثناعا امشب آوردمش


اگه نظرات خوب باشه فردا هم اپ میکنم




راستی دو قسمت دیگه پوستر عوض میشه!



 

 قسمت دوم:



"گاهی در طول زندگی ما آدم ها اتفاقاتی می افته که در ظاهر به نظر کوچیک و بی اهمیت میاد اما به تدریج که زمان میگذره و زندگی ما مسیر رو به جلوشو ادامه میده و دست خوش اتفاقات و حوادث دیگه ای میشه تازه اون موقع ست که می فهمیم که چقدر اون یک اتفاق کوچیک زندگی مون رو تحت تاثیر قرار داده و حتی مسیرمون به طور کلی تغییر داده!

شبی که برای اولین کیوهیون رو ملاقات کردم حتی برای یک لحظه به ذهنم خطور نکرد که این مرد زخمی و بی نام و نشان ممکن است چنین تاثیری روی سرنوشتم داشته باشه و کل محاسبات و نظم زندگی مو بهم بزنه.

شاید اگر آن موقع این را میدانستم هیچ وقت به او اجازه ی ورود به حریم امن و راحت خونه مون رو نمیدادم حتی اگر این باعث ناراحتی فرشته م میشد.

افسوس که راهی برای بازگشت به گذشته وجود نداره..."




درحالیکه چشمان خوابالوده اش را می مالید وارد آشپزخانه شد...دیشب نتوانسته بود خوب بخوابد و دلیلش هم روشن بود.

پشت میز آشپزخانه نشست و هم خانه ای اش را تماشا کرد که در حال درست کردن قهوه بود.

لیتوک بدون اینکه برگردد گفت- صبح ت بخیر!

هیچول در جوابش فقط زیر ل.ب غرغری کرد.

بعد اینکه قهوه آماده شد لیتوک فنجانی برایش ریخت و جلویش گذاشت و با همان لحن بشاش همیشگی گفت- اخم هات چرا درهمه؟

هیچول با بدخلقی گفت- دیشب حتی یه ساعت هم نتونستم بخوابم...اون کاناپه ی کوفتی کمر نزاشته برام...میخوای با این وضعیت با دمم نارگیل بشکنم برات؟

لیتوک گفت- درعوض اون مرد هنوز زنده ست!

هیچول- من که بابتش هیچ احساس خوشحالی ای نمیکنم.

لیتوک اخمی کرد

-چولا...ما باید بهش کمک کنیم.

هیچول- تو که زخم شو بانداژ کردی...تخت مونم که صاحاب شده...میخوای پاشم براش یه سوپ مامان پز هم بپزم که زودتر حالش خوب شه؟

لیتوک با خنده گفت- اگه اینکارو کنی که عالی میشه!

هیچول ل.ب هایش جمع کرد

-پس تو اول واسم یه صبحونه درست کن بخورم که یه خورده جون بگیرم.

لیتوک- الان واسه تو و هم واسه کیوهیون یه صبحونه ی خوشمزه درست میکنم!

هیچول با تعجب پرسید- کیوهیون؟!

نمیدانست چرا؟ ولی با شنیدن اسم او از دهان لیتوک حسی بدی بهش دست داد.

لیتوک در یخچال را باز کرد

-این اسمشه.

هیچول- شاید باورت نشه...اما حتی از اسمشم خوشم نمیاد...بهتره توهم زودتر راهیش کنی بره...اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم.

همانطور که لیتوک مشغول بود ادامه داد- ...طرف معلومه چه کاره ست...آدم درست و حسابی که اینطوری نصفه شبی تو خیابون ها پلاس نیست که دعوا کنه و چاقو بخوره...شک ندارم ازین ارازل و اوباشه...هی جانگسو گوش ت با منه؟

لیتوک- آره ولی من تصمیم دارم تا حالش کاملا خوب نشده ازش پرستاری کنم.

هیچول آهی کشید

-منم کسی نیستم که بتونم جلوتو بگیرم..‌.میتونم؟

لیتوک با شیطنت خندید

-خیلی خوبه که نسبت به من اینقدر شناخت داری!

هیچول دیگر چیزی نگفت و مشغول تماشای لیتوک شد.

 لیتوک پیشبندی بسته بود و حین انجام کار آوازی را زیر ل.ب زمزمه میکرد.

هیچول چشمانش را بست و به صدای آرام و لطیف او که بی شباهت به صدای فرشته ها نبود گوش سپرد.

لیتوک برایش حکم خانواده اش را داشت...چیزی که هیچ وقت نداشت و تجربه اش نکرده بود و اگر هم داشت مطمئن بود هیچ وقت این حس آرامش و امنیتی که در کنار لیتوک داشت را با آنها نخواهد داشت.

لیتوک به شدت مهربان و خوش قلب بود و همیشه تلاش میکرد که به همه کمک کند و همینم باعث نگرانی هیچول میشد.

هیچول میترسید این قلب پاک و مهربان لیتوک کاری دستش دهد...لیتوک همه را به چشم خودش می دید و از گرگ هایی که در شهر بزرگی مثل سئول بودند کاملا بی خبر بود.

به این خاطر هیچول احساس وظیفه میکرد که از او محافظت کند...در برابر تمام کسانی که ممکن بود به بال و پر فرشته اش آسیب بزنند.

فرشته ای که سال ها قبل دستش را گرفته و اورا از منجلابی که در آن تا خرخره غرق بود نجات داده بود.

هیچول به او مدیون بود.

مدیون خوبی ها و محبتهایش.

مدیون عشقی که هر لحظه در این سالها بدون هیچ چشم داشتی نثارش کرده بودو هیچول را مسرتر میکرد تا در حفظش بکوشد.

بلند شد و سمت فرشته رفت و ازپشت اورا بغل کرد.

کنار گوشش نجوا کرد

-تیکی تا حالا بهت گفته بودم چقدردوستت دارم؟

لیتوک نخودی خندید 

-منم دوستت دارم هیچولا.

هردوی آنها به خوبی میدانستند که این ابراز علاقه ها فقط از روی احساس دوستی است پس دلیلی برای نگرانی یا حیرت وجود نداشت.



هیچول با دیدن لیتوک که داشت لباس می پوشید پرسید- داری جایی میری؟

لیتوک- میرم پرورشگاه...ممکنه در نبودنم ناهار کیوهیون رو براش ببری؟

هیچول- مریض داری از من برنمیاد...میدونی که؟

-فقط همین یه بار...خواهش میکنم.

هیچول آهی کشید

-آخه کی میتونه به فرشته ای مثل تو نه بگه که من بتونم؟

لیتوک- ممنونم چولا!

و  بی اخطار گونه ی اورا بو.سید!

هیچول شوکه دستش را روی صورت سرخ شده اش گذاشت...سرخ شده بود؟!...خجالت کشیده بود؟!

هیچول متعجب از این احساس عجیب گونه اش را نوازش کرد.

چقدر احساس ل.ب های فرشته روی گونه اش لذت بخش بود!



با رسیدن به ساختمان کهنه ساخت و بزرگی که نمای آجری داشت ماشین را نگه داشت و پیاده شد.

برای برداشتن هدیه هایی که ساعتی قبل تهیه کرده بود دقایقی وقت صرف کرد و در ماشین را با پایش بست.

درحالیکه دستهایش کاملا پر بود به سمت ورودی ساختمان به راه افتاد.

سردر ساختمان تابلوی کهنه و رنگ پریده ای قرار داشت که رویش با خطی سیاه نوشته شده بود: پرورشگاه اس ام

خطی که با گذشت زمان بیشتر به رنگ طوسی شباهت داشت تا مشکی!

طبق همیشه بچه ها در حیاط بزرگ پرورشگاه مشغول بازی بودند...وسایل بازی آنها کهنه و زوار در رفته بود اما آنها با همین وسایل بازی میکردند و خوش میگذراندند.

بچه ها با دیدن فرد آشنای سفیدپوشی از بازی دست کشیدند و با خوشحالی سمتش هجوم آوردند!

-عمو!..عمو اومده!

-اخ جون تیکی هیونگ اومده!

بچه ها با خوشحالی دوره اش کردند و لیتوک آنها را در آغوش کشید.

-می بینم که حالتون خوبه خوبه!...دلتون برام تنگ شده بود؟

جواب بچه ها واضح بود.

برای بیشتر آنها که هیچ کسی را در این دنیای بزرگ نداشتند لیتوک تنها خانواده ای بود که میتوانستند داشته باشند...کسی که از هشت سال قبل مرتب به آنها سرمیزد و با محبت ها و هدیه های که چندان گران نبودند آنها را شاد میکرد.

بچه های کوچکتر عمو صدایش میزدند و بزرگترها به او هیونگ و اوپا میگفتند چون یک مرد بیست و شش ساله عملا اختلاف سنی چندانی با آنها نداشت.

دختربچه ی زیبایی که هشت سال داشت با کمرویی پرسید- عمو ایندفعه برام چی آوردی؟

لیتوک لبخندی زد

-بزار ببینم...یه عروسک خوشگل که به خوشگلی خوده جسیکا خانومه!

جسیکا کوچولو ذوقزده عروسک را از دستهای او گرفت و به روی سی.نه اش فشرد

-ممنونم عمو جونم!

لیتوک برای تک تک آنها هدیه گرفته بود ...هیچ کس فراموش نشده بود...مثل همیشه.

جونگهیون گفت- هیونگ این که تفنگش واقعی نیست...اخه با این چطوری پلیس بشم و دزدها و آدم بدها رو دستگیر کنم؟

لیتوک خندید

-دونسنگ کوچولوی من...هنوز برات خیلی زوده که یه پلیس واقعی بشی!...اما فعلا میتونی با این تمرین کنی!

و رو به دختری که مثل پسرها لباس پوشیده بود و موهایش را کوتاه کرده بود گفت

-دفعه ی قبل گفتی برات دیگه عروسک نیارم منم این موتور خوشگل رو برات خریدم.

امبر با خوشحالی گفت- ممنونم هیونگ!

امبر تنها دختری بود که به جای اوپا ، هیونگ صدایش میزد.

درحالیکه لیتوک با بچه ها مشغول بود دونفر از مربی ها از دور غرق تماشای آنها بودند.

جوان کیوت تر که موهای خاکستری داشت گفت- هیونگ خیلی مهربونه...اون یه فرشته ست!...طوری برای تک تک شون وقت میذاره که انگار هیچ کار دیگه ای تو دنیا نداره جز اینکه به این بچه ها محبت کنه و به حرف هاشون گوش بده.

مرد دوم سرش را تکان داد

-وقتی که میاد تا چند روز بعدش بچه ها حرف گوش کن تر و آروم تر میشن حتی شرور ترین شون...به درس ها هم بیشتر توجه میکنن چون میخوان به قولی که به لیتوک دادن عمل کنن و در آینده دکتر و مهندس و پلیس بشن.

-کاش هرکدوم ازین بچه ها والدی مثل لیتوک داشت اونوقت هیچ نگرانی ای برای آینده ی اونها نداشتم.

-فعلا که نگرانی و مشکل بزرگتری از آینده ی این بچه ها داریم.

و باعث شد گرد اندوه بر صورت مربی کیوت بشیند.


مدتی بعد لیتوک به سمت آنها آمد 

-دونگهه...هیوک...ببخشید که منتظر موندید.

هیوکی- نه هیونگ...اصلا اینطور نیست..‌برعکس اینجا ایستاده بودیم و از رابطه ی تو و اون بچه ها لذت میبردیم.

شنیدن این حرف باعث شد که چهره ی لیتوک درهم برود و با ناراحتی به بچه ها نگاه کرد که مشغول بازی با اسباب بازی های جدیدشان شده بودند.

-کاش واقعا میتونستم یه کاری براشون انجام بدم.

دونگهه جلو آمد و دستهای اورا گرفت

-تو اینکارو کردی هیونگ...با عشق و محبتت اونا به زندگی امیدوار و تشویق میکنی...چه هدیه ای بهتر از این؟

لیتوک با اینکه هنوز راضی به نظر نمیرسید سرش را تکان داد.

سپس پرسید- در مورد حکم تخلیه چیکار کردید؟

هیوکی گفت-چاره ای نداریم جز اینکه از اینجا بریم.

لیتوک با تعجب گفت- کجا؟!...پرورشگاه که بودجه ی کافی نداره.

هیوکی گفت- با چندتا از خیرین حرف زدم...قرار شد پولی جمع آوری بشه...گرچه کافی نیست...به احتمال زیاد مجبوریم بریم جایی خیلی کوچیکتر از اینجا.

لیتوک- کوچیکتر؟!...حتی اینجا هم برای نگهداری این بچه ها کوچیکه!...در کنار این اینجا خونه ی اوناست!...آقای شیم مرحوم اینجا رو برای اینجا بچه ها به ارث گذاشته!

هیوکی به تلخی گفت- چه فایده وقتی مرگ اونقدری مهلتش نداد که یه مدرک بهمون بده!...پسرشم قانونی اینجا رو فروخته به اون چوی شیوون گردن کلفت!...اونم ملک شو میخواد چون میخواد برج جدیدشو اینجا بسازه!

لیتوک- ولی ما نباید کوتاه بیایم...شاید قانون برخلاف شو بگه ولی اینجا ملک این بچه های یتیمه!

هیوکی گفت- میخوای چیکار کنی؟...با اعتراض مردمی چیزی عوض نمیشه...فرستاده ی چوی شیوون دیروز اینجا بود...گفت آخر این ماه تخریب رو شروع میکنن چه تخلیه کرده باشیم چه نکرده باشیم!

لیتوک اخم هایش درهم رفت

-من جلوشو میگیرم!

دونگهه با نگرانی گفت-هیونگ تو نمیتونی جلوی آدمی مثل چوی شیوون بایستی!...اون اونقدری قدرت داره که هرکاری دلش بخواد بکنه!

لیتوک- برام مهم نیست که اون کیه!...من هرطور شده جلوی خراب شدن این پرورشگاه رو میگیرم...حالا می بینید!

دونگهه- هیونگ میترسم بلایی سرت بیاد....‌ازین شیوون من چیزای ترسناکی شنیدم.

لیتوک- تا زمانی که باهم باشیم و از اعتراض دست نکشیم اون نمیتونه کاری کنه.



سوار لیموزینش بود و سیگار برگ گرانقیمت را دود میکرد.

راننده ی مخصوصش داشت اورا به محل جدیدی که قرار بود برج جدیدش را بسازد میبرد.

او معمولا وقت با ارزشش را تلف نمیکرد و برای دیدن محل ساخت برج هایش نمی آمد اما اخیرا خبرهایی شنیده بود مبنی بر اینکه عده ای مانع تخلیه ساختمان شدند و جلوی آن به تخریب و ساخت برج ش اعتراض کردند.

همین باعث شد که مجبور شود تا کمی از وقت با ارزشش را تلف کند!

راننده گفت- رسیدیم قربان...همین جاست.

شیوون به روبرویش نگاه کرد جایی چهل یا پنجاه نفر جلوی ساختمان درب و داغانی جمع شده بودند و پلاکارد به دست داشتند...آنها که داشتند بر علیه تخریب آنجا شعار میدادند با دیدن لیموزین سفید او صدایشان را بالاتر بردند!

اخمی کرد و سیگار دیگری روشن کرد و دودش را بیرون داد

-سردسته ی اینا کیه؟...بهش بگو میخوام ببینمش.





آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:






شیوون مقابلش ایستاد و پوزخندی زد

-...اگه میدونستم سردسته تون موجودی به این شیرینیه زودتر پا پیش میزاشتم!



هیچول وقتی سکوت اورا دید گفت- فکر نمیکنی باید چیزی بگی؟

کیوهیون گفت- مثلا چی؟!

هیچول- یه چیزی مثل ممنونم...مچکرم...خیرسرت ما نجاتت دادیم!

کیوهیون به سردی گفت- یادم نمیاد ازتون خواسته باشم که نجاتم بدید!











نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
سلام
الهی تیکی با بچه ها
به به ایونهه هم که هستن
کیو چه پررو تشریف دارن
شیوونم که انگار بیشور تشریف دارن
آخی هیچولی به فکر رابطه شونه
ممنون عزیزم
دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 22:59
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام جیگرم
دویل پررو
شیوون طفلی نیومده شد بیشور
رابطه کوجا بود؟!
خواهش گلم
نوشته: Star از [ ایران ]
عه من فک کردم توکچول تو رابطه ان
ولی من که میدونم هیچول برنده میشه
هیونگ عالیهههه
منتظرشم زود بذارش لطفا
هیونگ سارانگ رو کی میذاری؟؟
دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 22:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه هنوز زوده واسه رابطه
معلوم نیست چون خودمم نمیدونم اخرش فرشته مو میدم دست کدومشون
پنج شنبه ایشا...
گذاشتمش
نوشته: Hera از [ آلمان ]
هیونگگگگگگ ما رو گرفتیا=_=آخرش توکچول هست یا نه؟!اگه نیست خجالتش چیه؟!
کیو دویل چقد بامزه ضایعش کرد من فداش♡.♡
شیوون انگل-_-البته دور از جون شیوونی-.-
ووییییییییییییییی ماهی شیرین کیوت من
سامی هیونگ اگه یه روز دیگه ننویسی منم دیگه فیک نمیخونم گفته باشم
بزنمت؟
اصلا چرا میخوای ننویسی ها؟
اصلا نباید عروسی کنی-.-
راستی هیونگ پس کی برمیگردن اینا
دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 10:27
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خو تو قسمت زوج ها زدم که توکچول هم داره ولی هنوز حسی تو اون راه بهم ندارن
ککککککک دویلک سفیدک منه
انگل
بیا منصف باشیم خو پول داده پای ساختمونه.
ماهیت خوردن داره
جون من؟!
نگوووو
پس بزار منم یه چیزی بگم.
مگه اینکه مرده باشم که ننویسم حتی تصورشم برام سخته که یه روزی نتونم فیک بنویسم.
پس خیالت تخت تا زمانی سامی نفس بکشه فیکم هم مینویسه
من کی گفتم نمی نویسم؟!
تو وب گفتم؟!
عروسی؟!
مگه بیکارم عروسی کنم؟
هییییی فکر کنم یه هفتع مونده ولی سخته تحمل همین چند روزهم
نوشته: tara از [ ایران ]
عالیییی بوووددد مثل همیشه
از پروشگاه اس ام خنده م گرفت..ـمخصوصا امبر
عی بابا شیوون دوباره با افکار شومش برگشته
کیو هم که معلوم نیس کیه اصن...
بیچاره چولا اخرش از دست تیکی سکته میکنه..
یکم این اقای فرشته سرش تو لاک خودش نیستـــ یکم نگران چولا باش خب..
منتظرم...فایتینگ
یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 22:41
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کککککک اصلا یکهویی به ذهنم رسید که اسم پرورشگاه رو اس ام بزارم و بروبچ اس ام رو بیارم به عنوان یتیمای اونجا
اره ولی غمت نباشه آدم میشه-_-
کیو؟... فکر کنم وقتی بفهمید کلی شوکه بشید گرچه تو پوستر تا حدودی مشخصه چه کاره ست
هیییی اره
طفلی هیچولکم
ایشا... به زودی
نوشته: ماهایا از [ ایران ]
لایییییییییییییک خیلی خوب بود ممنونمممممم
و آره من واقعا زوج کیوتوک رو دوست دارم
ممنون که گفتین چه روزایی می ذارینش
یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 22:29
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خوشحالم راضی بودی
منم دوست دارم این زوج رو ولی توکچول رو بیشتر!
خواهش میکنم