X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

Sarang only you 22

 


سلام جیگرا


بازم بعد عمری اومدم:/


ولی به جاش با دست پر اومدم!


این قسمت رو خودم خیلی میدوستمش


امیدوارم شما هم بپسندید!


راستی تو نظرسنجی هم شرکت کنید تا تکلیف فیک فورسد لاو روشن شه!


با تشکر




اینم واسه استایل لیتوک تو این قسمت






اینم عکس طوقه:


سفیدش


هلاک تل هیچولم






اینم سیاهش


البته ورژن خون اشامی توکچول



 قسمت بیست و دوم:



مدتی از شروع جشن میگذشت که بلاخره از اتاقش در عمارت شاهانه ی پدرش بیرون آمد.

کت مشکی براقی تنش بود و دستکش چرمی به همان رنگ دستش کرده بود و جلوی موهای بلوندش را کمی بالا داده بود.

شاید هرکسی که در وهله ی اول با او رو در رو میشد فقط ظاهر جذاب و تحسین آمیزش را می دید اما اگر فقط کمی دقت میکرد به راحتی متوجه ی چشمان غمگین و نگاه افسرده ی او میشد.

میلی به رفتن به جشن نداشت...با اینکه این جشن تولدش بود و پدرش تمام تلاشش را کرده بود تا آن یک مهمانی مجلل و تمام عیار باشد. 


قبل پایین رفتن از همان بالای پله ها به سیل مهمانها نگاهی انداخت...تمام آنها از افراد سرشناس و سرمایه دار کره بودند که البته در میان آنها تعداد کمی از دوستان و آشنایانشان هم دیده میشدند.

اما او در میان آنها دنبال شخص خاصی میگذشت...کسی که همیشه مثل ستاره ای در میان جمعیت می درخشید و چون اثری از برق و درخشش آن ستاره را نیافت با ناراحتی آهی کشید.

او نیامده بود!

درحالیکه حس میکرد سنگینی غم روی قلبش بیشتر شده از پله ها پایین آمد.

تعجبی نکرد که پایین پله ها نامزد و همسر آینده اش با لبخند محوی بر ل.ب انتظارش را میکشید...حداقل آن روز مجبور بود برای حفظ ظاهر هم شده از لا.س زدن با دخترها و پسرهای جوانی که آنجا بودند دست بکشد و توجه اش معطوف نامزدش کند.

کانگین با ژستی مردانه دستش را گرفت و پشت دست دستکش پوشش را پوشید.

با نیشی باز گفت- بلاخره اومدی فرشته ی من...اوه چقدر زیباتر شدی...

لیتوک حتی حوصله نداشت که جواب اورا بدهد یا حداقل به تعریف ها و تملق هایش گوش کند.

در همین مدت کم به اندازه ی کافی همسر آینده اش را شناخته بود که بداند این مرد قدبلند و هیکلمند که ادای جنتلمن ها را درمیاورد به هیچ وجه کسی نیست که بتواند عاشق کسی شود!

لیتوک حاضر بود قسم بخورد که کانگین در طول عمرش بارها و بارها این تعریفها را برای اشخاص مختلف استفاده کرده است!

بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد همراه کانگین به طرف میزهایی که مخصوص خانواده یشان بود رفت.

آقای پارک با دیدن آن دونفر باهم گل از گلش شکفت و مهمانها برایشان دست زدند.

آقای پارک همراه یک سخنرانی بلندبالا نامزدی آن دو نفر را اعلام کرد و باعث شد این بار مهمانها با شور و هیجان بیشتری برای زوج جوان کف بزنند.

کانگین نیشش گوش تا گوش باز بود و دست لیتوک را سفت گرفته بود.

اما لیتوک فقط آنجا ایستاده بود و حتی سعی نمیکرد به زور هم شده لبخند بزند...احساس یک مترسک را داشت...یک عروسک چوبی که بقیه به خاطر رسیدن به اهدافشان نخ های اورا به طرف که میخواستند میکشیدند و او بدون اینکه اختیاری از خودش داشته باشد کاری که ازش میخواستند را انجام میداد!

البته این برای لیتوک اصلا اتفاق جدیدی نبود...در تمام عمرش این پدرش بود که برایش تصمیم گرفته بود...اینکه در چه رشته ای تحصیل کند...چه بپوشد...وقت آزادش را کجا صرف کند...حتی زمانی که میخواست رویایی برای خودش داشته باشد آن رویا را از او گرفته بود!

"چی گفتی؟!...میخوای خواننده بشی؟!...پسر من...تنها پسر من میخواد بره رو استیج و واسه سرگرمی مردم بخونه و بر.قصه؟!...مگه زده به سرت؟!...من هیچ وقت اجازه ی همچین کاری رو بهت نمیدم!...تو باید جانشین من بشی و بعد من شرکتم رو اداره کنی و کاری کنی که بهترین شرکت تو کل کره بشه!

و او چیکار کرده بود؟

خیلی راحت تسلیم تصمیم پدرش شده بود.

مثل الان که داشت با کسی ازدواج میکرد که کوچکترین علاقه ای به او نداشت.

به خاطر پدرش و شرکت!

پدرش و پدر کانگین به نوبت بغلش کردند و تولدش را تبریک گفتند و هدیه های چند میلیونی شان را به او دادند.

کانگین برایش یک ساعت طلای خیلی گرانقیمت که نگین های درشت الماس داشت هدیه داد...لیتوک بدون اینکه حتی نگاهی به آن بیندازد تشکر کوتاهی کرد و آن کنار کوه هدایای گرانقیمتش رها کرد.

موزیک شادی پخش شد تا مهمانها برق.صند و از مهمانی لذت ببرند.

لیتوک درخواست رق.ص کانگین را رد کرد و سردردش را بهانه کرد.

خوشبختانه کانگین  زیاد اصرار نکرد و تنهایش گذاشت.

لیتوک تعجبی نکرد وقتی دید که دقایقی بعد او همراه دختری زیبا روی سن رفت.

هرکس دیگری جای لیتوک بود باید حسادتش گل میکرد و عصبانی میشد اما لیتوک فقط خوشحال بود که مدتی از مصاحبت با همسر آینده اش معاف است!

-تیکی!

لیتوک برگشت و با دیدن شیوون و کیوهیون لبخند واقعی اش به روی ل.ب هایش نقش بست.

-شیوون چقدر دیر اومدی!

-معذرت میخوام هیونگ... خریدن کادوی تولدت یکم زیادی وقت برد!...

دسته گل بزرگی از رزهای سفید را به سمت او گرفت

-...آخرشم پیشنهاد کیو نجاتم داد!...تولدت مبارک هیونگم!

لیتوک گل ها را از او گرفت و بو کرد

با خوشحالی گفت-این بهترین کادوی تولدیه که تا حالا برام گرفتی...

لبخندزنان به کیوهیون نگاه کرد

-...خوشحالم که شیوون داره با کسی مثل تو ازدواج میکنه.

کیوهیون در جواب او لبخندی زد و بازوی شیوون را گرفت.

لیتوک پرسید- راستی هیچول کجاست؟...نمی بینمش؟...

با نگرانی اضافه کرد

-...نکنه نیومده؟

شیوون-اتفاقا با ما اومدش ولی تو مسیر گیر کرد!!!

لیتوک با تعجب گفت-گیر کرد!؟

شیوون- اره...

و به پشت سرش اشاره کرد جایی که دختران و پسران جوان هیجانزده دور شخصی جمع شده بودند.

شیوون  با خنده گفت- اینجاست که میگن خوشگلی دردسر داره!

لیتوک توانست هیچول را میان جمعیت بیابد.

با دیدن او نفس در سی.نه اش حبس شد و مات و مبهوت به او خیره ماند!

ستاره؟!...لیتوک حرفش را پس گرفت...هیچول ستاره نبود!...او یک ماه کامل بود که با وجودش در آسمان نور هیچ ستاره ای به چشم نمی آمد.

با دیدن آن همه نگاه که روی هیچول قفل شده بود حس بدی به لیتوک دست داد ... ناخوداگاه عصبانی شد...میترسید رد نگاه های ه.یز آنها روی پوست شیری و زیبای هیچول بماند!

قبل اینکه متوجه باشد که چه کار میکند جلوی رفت و  جمعیتی که مانع عبور هیچول شده بودند را کنار زد.

هیچول با دیدن او با خوشحالی گفت-لیتوک!

اما لیتوک بدون کلمه ای دست هیچول را محکم گرفت و به دنبال خودش کشید و از جمعیت دور کرد.

هیچول شوکه اعتراض کرد

-هی داری چیکار میکنی؟

ولی لیتوک توجهی نکرد و تنها با رسیدن به میزهای مخصوص بود که رهایش کرد.

هیچول مچ دستش را مالید

-یااا  تو چت شده؟

لیتوک فهمید که ناخواسته زیاده روی کرده است.

برای توضیح رفتارش اولین چیزی که به ذهنش رسید را گفت.

-چ چرا اینقدر دیر اومدی؟

هیچول یک ابرویش را بالا برد

-فقط واسه اینکه دیر کرده بودم میخواستی مچ دستمو بشکنی؟

لیتوک سرش را پایین انداخت

-متاسفم...نمیخواستم بهت صدمه بزنم.

هیچول لبخند زد

-بی خیال...اشکالی نداره...میدونم میخواستی نجاتم بدی!..ولی باید بگم خیلی زورت زیاده ها...کاش یکم ازین زورتو نشون اون مزدورایی میدادی که میخواستن بدزدنت...لااقل من کمتر کتک میخوردم!

لیتوک با این حرف او سرش را بالا آورد و لبخند زد.


 باورش سخت بود...فقط چند دقیقه از آمدن هیچول گذشته بود و این گونه حال و هوایش عوض شده بود...انگار از هیچول انرژی و نشاط بود که به اطراف پخش میشد!

لیتوک پرسید-نگفتی چرا دیر رسیدی؟

هیچول ل.ب هایش را جمع کرد و گفت- از اون دوتا کله پوک بپرس!...کلی سر گرفتن کادوی تولدت وقت هدر دادن...واسه همین دیر کردیم...حالا خوبه من هدیه مو قبلا خریده بودم!

لیتوک با خوشحالی گفت- تو واسم کادو خریدی؟!

هیچول نیشخندی زد

-یه درصد فکر کن که بدون کادو می اومدم تولد!

و بعد جعبه ی که با دقت و سلیقه تزئینش کرده بود را بیرون آورد و به لیتوک داد

-تولدت مبارک بچه ی لوس!

لیتوک بسته را از او گرفت و ذوقزده شروع به بازکردنش کرد.

برایش مهم نبود که داخلش چه بود...حتی اگر یک جاکلیدی ارزان قیمت هم بود برایش کلی ارزش داشت...حتی از تمام آن چیرهای گرانقیمتی که هدیه گرفته بود...چون آن یک هدیه از طرف هیچول بود!

جعبه را باز کرد و با دیدن طوقی که داخل جعبه قرار داشت برای چند لحظه جاخورد.

با تعجب پلک زد

-این چیه؟

هیچول توضیح داد

-یه جور گردنبنده!...

طوق را از داخل جعبه بیرون آورد و آن را به دور گردن لیتوک بست.

وقتی دوباره عقب رفت لبخند به ل.ب گفت- ...واسه اینه که جذاب ترت کنه.

گونه های لیتوک رنگ گرفت و برای اینکه حرفی زده باشد به شوخی گفت

- ایییی رفتی برام قلاده گرفتی؟

چشمان هیچول گرد شد

-تو واقعا اینو قلاده می بینی؟!...

با نگرانی اضافه کرد

-...اگه دوستش نداری میتونی...

لیتوک- دیوونه شدی؟...اون خیلی خوشگله!...ازت ممنونم!

لبخند روی ل.ب های لیتوک خیال هیچول را راحت کرد و گفت- قابل تو نداشت.

شیوون-شماها یه ساعته اینجا چی میگید بهم؟...واوووو تیکی اون چیه دور گردنت؟

لیتوک با خنده گفت- قلاده ست نمی بینی؟

هیچول- اون یه طوقه!

شیوون- قلاده یا هرچی...خیلی جذابه!...منم یکی ازینا رو میخوام.

هیچول با خنده گفت-اگه میخوای بگو کیو برات بخره!

چند لحظه طول کشید تا متوجه شود که ناخواسته چه گفته است.

برای همین سریع اضافه کرد

-من خیلی گشنمه...تو این جشن تولد عیونی چیزی هم واسه خوردن پیدا میشه؟

لیتوک که از دیدن هیچول خیلی خ‌وشحال بود گفت- بیا بریم بشینیم از هرچی دوست داری بخور.

و اورا به طرف میزهای مخصوص برد.

اینطوری میتوانست تا حدودی هیچول را از نگاه و دسترس بقیه دور نگه دارد!

با اینکه هیچول به او تعلق نداشت اینکه کسی بخواهد کسی نزدیکش شود باعث میشد به شدت خشمگین شود.

میدانست که این رفتارش اشتباه است زیرا خودش داشت ازدواج میکرد اما نمیتوانست جلوی این حس مالکیتش را بگیرد.

همراه شیوون و کیوهیون پشت میز نشستند.

البته شیوون و کیوهیون زیاد ننشستند و خیلی زود بلند شدند و به جمع زوج های درحال رق.ص پیوستند.

لیتوک میتوانست برق عشق و خوشحالی را در چشمان آنها ببیند و از صمیم قلب برایشان خوشحال بود و به حالشان غبطه میخورد...کاش اوهم میتوانست زندگی اش را با کسی که دوستش داشت شریک شود.

کانگین وقتی فهمید که لیتوک قصد رق.صیدن با اورا ندارد وقتش را بیهوده هدر نداده بود و به سراغ بقیه حاضران جذاب و زیبای مهمانی رفته بود و تا آن لحظه با سه دختر و یک پسر که از هم کلاسی های لیتوک بود رق.صیده بود و دور پنجمش را با دختری که آرایش بیش از حد غلیظ و لباس های خیلی بدن نمایی داشت شروع کرده بود.

لیتوک کوچکترین حسی نسبت به این رفتار او نداشت!!!

برعکس از موضوع دیگری خوشحال و راضی بود!

هیچول با وجود درخواست های مکرر مهمانها حاضر نشده بود با کسی برق.صد و همانطور کنار لیتوک نشسته بود و آرام و بی صدا دنس بقیه را تماشا میکرد.

به نظر میرسید غرق تماشا و لذت بردن از جشن است و چیزی از غم بزرگی که روی قلبش نشسته بود و آن را میفشرد نشان نمیداد.

لیتوک زیرچشمی نگاهی به او انداخت...دلش میخواست قدرت و جسارت آن را داشت که از او درخواست رق.ص کند...اما میترسید مثل بقیه جواب نه بشنود.

هیچول را دوست داشت ولی هنوزم غرورش برایش عزیزتر بود!

سرش را پایین انداخت و به بودن کنار او غناعت کرد.

فقط با شنیدن صدای هیچول بود که دوباره سرش را بلند کرد

-لیتوک؟

-هوم؟

هیچول گفت- میگما...

به نظر میرسید که در گفتن آنچه که میخواهد تردید دارد...درحالیکه با انگشتش با انتهای موهای بلندش بازی میکرد ادامه داد-...تو...تو نمیخوای...یعنی...خب این جشن تولد توئه نمیخوای...

ل.بش را با زبانش خیس کرد

-...میگم اگه بخوای من میتونم باهات...

لیتوک متعجب به او نگاه کرد...یعنی ممکن بود هیچول قصد گفتن همان چیزی را داشته باشد که او در دل داشت؟!

قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد زبانش پیشدستی کرد و میان حرف هیچول پرید

- هیچول میشه به من افتخار بدی؟

هیچول از پیشنهاد ناگهانی لیتوک شوکه شد و با چشمان گرد شده به او نگاه کرد.

لیتوک دست اورا گرفت و تکرار کرد

-میشه باهم برق.صیم؟

هیچول با اینکه هنوز جاخورده بود اما با خوشحالی گفت- ح حتما!

از وقتی که وونکیو تنهایشان گذاشته بودند دلش میخواست خودش این پیشنهاد را به لیتوک بدهد اما میترسید که کارش درست نباشد.

دست لیتوک را گرفت و باعث شد لیتوک لبخند بزند...همان لبخندی که هیچول را عاشق خودش کرده بود.

شیوون با دیدن آن دو نفر که دست در دست به روی سن آمدند شگفتزده شد.

-کیو اونجارو!

کیوهیون با دیدن آنها همان اندازه متعجب شد.

شیوون ذوقزده گفت- میدونم باور نمیکنی ولی من حاضرم سر اسمم شرط ببندم که بین دوتا خبراییه!...اونا تا این لحظه حاضر نشده بودن با کسی برق.صن!

کیوهیون سرش را به دو طرف تکان داد

-این فکر واقعا مسخره ست اونم وقتی که لیتوک نامزد داره!

-ولی حس من  هیچ وقت تو این جور چیزا اشتباه نکرده!

-پس میشه این دفعه ی اول!...

و قبل اینکه شیوون بتواند کلمه ی دیگری بگوید ل.ب های اورا کوتاه بو.سید

-...بهتر نیست جای این حرفها ما هم بریم و خوش بگذرونیم؟

شیوون با شنیدن این حرف نیشش تا بناگوش باز شد

-بزن بریم بیبی!

با پخش شدن موزیک بعدی که آهنگی کلاسیک با ریتم ملایم بود توکچول به روی سن رفتند.

هیچول دستش را روی شانه ی لیتوک گذاشت و آهسته زمزمه کرد

-من عاشق این آهنگم.

لیتوک انگشتانش را لای انگشتان دست آزاد هیچول قفل کرد و دست دیگرش به ملایمت پشت کمرش گذاشت.

نگران بود که نتواند به خوبی هیچول برق.صد...میدانست که رق.ص پارتنرش حرف ندارد و او باید کلی تلاش کند تا به پای او برسد.

انگار هیچول نگرانی اورا حس کرده بود چون آهسته گفت-فقط خودتو بسپار به اهنگ.

لیتوک سری تکان داد و سپس با اشاره ی هیچول دنس را شروع کردند.



دانلود آهنگhttp://dl.new-song.ir/music/94/05/Modern%20Talking%20Youre%20My%20Heart%20Youre%20My%20Soul_%28www.new-song.ir%29.mp3_%28www.new-song.ir%29.mp3 



Deep in my heart

در عمق قلب من

There’s a fire, a burning heart

اتشی وجود داره و قلبی که داره می سوزه

Deep in my heart

در عمق قلب من

There’s desire for a start

شهوتی برای شروع (عشق) وجود داره

I’m dying in emotion

من دارم در احساسات میمیرم

It’s my world in fantasy

این دنیای من در رویا های منه

I’m living in my, living in my dreams

من در خودم و در رویا هام زندگی می کنم

You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

I’ll keep it shining everywhere l go

و من اون رو هرجا که باشم زنده و روشن نگه می دارم

You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

I’ll be holding you forever

من تو رو برای همیشه نگه می دارم

Stay with you together

در کنار هم می می مونیم

You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

Yeah, I’m feeling that our love will grow

اره، من احساس می کنم عشق مون پررنگ تر میشه

You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

That’s the only thing l really know

این تنها چیزیه که خوب می دونم



چند لحظه بعد هردو خیلی روان و ماهرانه و هماهنگ با هم می رق.صیدند.

پاها و دستها و تمام بدنشان با آهنگ حرکت میکردند ولی چشم ها و نگاه شان به روی یکدیگر قفل شده بود.

انگار در آن سالن بزرگ که پر از مهمانهای جورواجور بود فقط آن دو نفر بودند که حضور واقعی داشتند.

تنها زمانی نگاه هایشان همو ترک کرد که هیچول بعد اینکه قدمی کوتاه به عقب برداشت به نرمی دور خودش چرخید و اجازه داد تا موهای بلند و خوش حالتش به زیبایی افشان شود.

دستهای لیتوک که  در آن لحظه فقط سر انگشتان هیچول را در اختیار داشتندبه سرعت دست به کار شدند و هیچول را دوباره سمت خودش کشیدند انگار که حتی برای لحظه ای طاقت دوری از او نداشت.

هیچول لبخند دلنشینی زد و دستش را به دور کمر لیتوک حلقه کرد و دوباره دنس شان را از سرگرفتند.

لحظات بعد تمام  کسانی که آنجا بودند از رق.ص دست کشیده بودند و غرق تماشای آن دونفر را که انگار در عالم دیگری سیر میکردند شدند.

حتی به نظر میرسید بلاخره کانگین هم از بازی کردن با دخترای زیبای مهمان خسته شده و با نگاهی پر از حسد آنها را تماشا میکرد.

شنید که دختری به دوست.پسرش گفت- تا حالا زوجی دیده بودی که تا به این حد بهم بیان؟...چقدر زیبا و دوستداشتنی!

دوست .پسرش گفت- حق با توئه...انگار واسه هم ساخته شدند.

کانگین با شنیدن پچ پچ هایی شبیه این اخمی کرد و با حرص روی سن را ترک کرد تا عروسک دیگری را برای پر کردن وقتش پیدا کند.

عصبانی بود ولی نگران نه.

لیتوک درهرصورت نامزد او بود و این با رق.صیدنش با یک دوست تغییری نمیکرد.


همان طور که با ریتم آرام آهنگ می رق.صیدند لیتوک آهسته سرش را جلو برد و پیشانی اش را به پیشانی هیچول چسباند.

هیچول خندید و دستش را آهسته روی کمرش حرکت داد.

لیتوک لبخند محوی زد ...حس خوبی داشت که هیچول را این گونه نزدیک به خودش داشت...حتی اگر برای لحظاتی کوتاه بود.




Let’s close the door and

بذار در رو ببندم و

believe my burning heart

قلب سوزان منو باور کنی

Feeling alright come

احساس خوبی بهم دست میده

on open up your heart

با قلب باز تو

Keep the candles burning

بذار شمع روشن بمونه


دست هیچول را رها کرد و درحالیکه می رق.صیدند شانه های اورا بغل کرد و عطر بدن خوشبوی اورا حریصانه به درون ریه هایش کشید.



Let your body melt in mine

بذار وجود تو وارد تن من بشه

I’m living in my, living in my dreams

من در خودم و رویا هام  زندگی می کنم


هیچول دقیقا کار اورا تکرار کرد.

حالا حرکاتشان کاملا آهسته تر شده بود و حرکت ماهرانه دستها و پاها جای خودشان را به حرکات گهواره ای بدنشان داده بودند.


You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

I’ll keep it shining everywhere l go

من اون رو هرجا که باشم زنده و روشن نگه می دارم

You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

I’ll be holding you forever

من تو رو برای همیشه نگه می دارم

Stay with you together

در کنار هم می مونیم


چانه هایشان روی شانه ی یکدیگر بود و مشام هردویشان از عطر تن هم پر بود.

طوری یکدیگر را در آغوش داشتند که انگار نمیخواستند هیچ وقت ازهم جدا شوند.

هیچول آرزو میکرد که هیچ وقت آهنگ تمام نشود و آن دو در ابد آنگونه در آغوش هم بمانند.

انگار تا آن لحظه متوجه نبود که چه کسی را دارد از دست میدهد...احتمالش چیزی نزدیک به صفر بود که بتواند دوباره اورا این گونه داشته باشد.

اما با این وجود عمیقا قدردان لیتوک بود که اجازه داده بود این لحظات رویایی و ناب را با او داشته باشد...لحظاتی کوتاه که میتوانست تصور داشته باشد که این فرشته مال اوست نه کس دیگری.

چشمانش را بست...به آهنگ گوش سپرد و غرق عطر تن لیتوک شد...



You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

Yeah, I’m feeling that our love will grow

اره، من احساس می کنم عشق مون پررنگ تر میشه

You’re my heart, you’re my soul

تو قلب منی، تو روح منی

That’s the only thing l really know

این تنها چیزیه که خوب می دونم



با پایان رسیدن آهنگ از حرکت ایستادند.

هردو میدانستند که باید یکدیگر را رها کنند اما هیچ کدام این را نمیخواستند.

هیچول متوجه نگاه هایی که به آنها دوخته شده بود شد و به آرامی لیتوک را رها کرد.

اما لیتوک ناغافل بازوهایش را گرفت.

هیچول شوکه به او نگاه کرد.

لیتوک به او خیره بود...اما نه به او!...بلکه به ل.بانش!

وقتی سرش را جلو برد چشمان هیچول از شدت حیرت گرد شد!

اما در آخرین لحظه مسیر ل.ب های لیتوک تغییر کرد و به جای ل.ب ها پیشانی اورا بو.سید.

هیچول با احساس ل.ب های فرشته به خودش لرزید و چشمانش را بست.

بند بند وجودش لرزید و به دنبال آن گرمایی دوستداشتنی تمام وجودش را فراگرفت.

وقتی چشمانش را باز کرد لیتوک لبخندزنان نگاهش میکرد

-ممنونم.

بعد گفتن این هیچول را رها کرد و خواست اورا ترک کند اما این بار نوبت هیچول بود که مانع اش شود!!!

هیچول بازوهای اورا گرفت.

-نه نرو!

هیچول شک نداشت که به سرش زده است!...میدانست تصمیمی که گرفته دیوانگی محض است...ولی او میخواست اعتراف کند!!!

همان لحظه و همان جا!

تازه فهمیده بود که چقدر عاشق لیتوک است و اورا میخواهد!

زیادی خوشبینانه بود ولی احتمال داشت لیتوک قبولش کند.

سرش را پایین انداخت تا مجبور نشود نگاه های متعجب لیتوک و بقیه را ببیند.

-لیتوک...من...

لیتوک متعحب بود که او چه میخواهد بگوید

-تو چی؟

هیچول ل.بش را گاز گرفت

-من...من تورو...

-اوه فرشته ی چه دنسی داشتی!...

هیچول با دیدن کانگین که همان لحظه سروکله اش پیدا شده بود به سرعت از لیتوک فاصله گرفت.

کانگین به لیتوک نزدیک شد و بازوی اورا گرفت

-...به نظرت وقتش نیست که یه دور هم به من افتخار بدی؟

هیچول دید که اخم های لیتوک به وضوح درهم رفت.

بازویش را بیرون کشید و گفت- متاسفم نمیتونم.

و با قدم های بلند از سن رفت.

کانگین به رفتن او نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت.

سپس طرف هیچول برگشت و نیشخندی زد

-شما چی بیوتی بوی؟...شک ندارم که زوج خوبی میشیم.

هیچول با پیشنهاد او جاخورد اما گفت- نه...م...من باید برم.

این را گفت و به سرعت آنجا را ترک کرد.

کانگین پشت سر آنها با حرص دستش را مشت کرد و زیر ل.ب گفت- واقعا مسخره ست!














نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: Mahteuk از [ ایران ]
جیییییییییییییییییییییییغ خیلی عالی بود از عالی هم فراتر
سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 20:00
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم دوستش داشتی جوجه
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
سلاااام
اوه این پارت خیلی خوب بود
بمیرم واسه جفتشون که نمیتونن راحت حرفشونو بزنن البته حرصمم میدنا ایندفعه هم که هیچول دلشو به دریا زد خر مگس اومد
آی آخرش حال کردم کانگینوکوبوندن به دیوار
ممنونم عزیزم عالیییی
دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 23:33
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
بس که جفتشون تخس تشریف دارن
ککککک کانگین ایز ضدحال
خوشحالم که حالیدی
خواهش موکنم جیگرم
نوشته: hera از [ ایران ]
جییییییییییییییییییییییییییییغ خو چرا نذاشتی اعتراف کنههههههههههههه
دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 22:56
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من نزاشتم؟
کانگین نزاشت
نوشته: Maryam از [ ایران ]
سلام ددی .
نظر اول هوراااااااااااااا بعد قرنیییییی
چ عجب قدم رنجه فرمودید ددی اولین قسمت فیک جدیدت رو بزار راستیییییی
این قسمت عالی بود
فقط چرا اینارواین قدر اذیت میکنی ؟؟ بزار به هم برسن بچه هام
نظر سنجی کو ؟؟ من که نمیبینم؟؟
ددی ی درخواستی ازت داشتم ‌.میدونم پرویی اما خوب دوس دارم برا اولین برا اینو ازت بخوام .میشه خوب یعنی میشه منو توی فیکت بیاری؟؟؟
به عنوان پسر نه دختر چون میدونم دخ.تر و پس.ریت خوب نیست و درست نمیتونی بنویسی .اگه قبول کردی خواهشا منو ونهوو از monsta x بزار اگه عکسم ازش خواستی پیامم بده خودم برات عکس میفرستم . لطفا پلیز ددی
دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 00:39
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دخملم
کککککککککک
شرمنده تونم واقعا
ایشا... به زودی
کخ دارم می فهمی فرزندم؟
قسمت بالای وب هست اکه دقت کنی
چشم اگه تونستم تو فیک های اینده
گرچه اصلا این یارو و گروهشو نمیشناسم:/