X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

Sarang only you 19


سلام جیگرا


بلاخره بعد یه عمری اومدم!


شرمنده ی همه تونم حسابی


ولی به امید خدا اومدم جبران کنم.


برید ادومه لطفا 


  

قسمت نوزدهم:


شیوون با دیدن کت و شلوار شیک و گران قیمتی که در ویترین فروشگاهی میدرخشید ذوق‌زده گفت-ببین چی اینجاست!...بریم اینم بخریم!

کیوهیون قبل اینکه جوابی بدهد نگاهی به پشت سرش انداخت...جایی که بادیگارد شخصی شیوون داشت کوهی از خریدهای آن روزشان را حمل میکرد...از وقتی برای خرید بیرون آمده بودند شیوون هرچیز قشنگی که دیده بود را برایش خریده بود...کت...لباس...جواهرات و طلا...فرقی نمی‌کرد.

کیوهیون باور نداشت که یک روز از خرید کردن وسایل گرون قیمت خسته شود ولی بعد شش ساعت گشتن فروشگاه ها و پرو کردن لباس های جورواجور واقعا خسته شده بود و دلش میخواست برگردد خانه و استراحت کند.

اما شیوون مدام از او خواهش میکرد که مدت بیشتری را باهم بگذرونند و همین باعث میشد کیسه های خرید بیشتر و بیشتر شود طوری که دیگر اثری از خوده بادیگارد بیچاره پیدا نبود!

کیوهیون در جواب گفت-نه ...به اندازه ی کافی خرید کردیم.

شیوون اصرار کرد

- خواهش میکنم کیونا!...مطمئنم این یکی تو تنت فوق العاده میشه!

و درحالیکه بازوی کیوهیون را با دو دست گرفته بود ملتمس ترین نگاهش را به او انداخت.

کیوهیون آهی کشید.

واقعا خسته بود اما می‌دانست که نمی‌تواند جلوی دست و دلبازی نامزد خرپولش را بگیرد.

به ناچار قبول کرد و همراه او وارد فروشگاه شد.


بعد خرید چند ساعته یشان در کافی شاپ لوکسی نشسته بودند تا کمی خستگی در کنند.

اخم های کیوهیون با خواندن پیامکی که برایش رسید درهم رفت اما شیوون که غرق افکار خودش بود متوجه ی ناراحتی و برافروختگی صورت همسر آینده اش نشد.

ژومی هنوز بعد گذشت این همه مدت هنوز دست از سرش برنداشته بود و مدام با دادن پیام مزاحمش میشد.

کیوهیون نمی‌خواست شیوون چیزی از رابطه ی گذشته اش با ژومی بداند بنابراین نمی‌توانست در این مورد چیزی به او بگوید.

ل.ب هایش را روی هم فشرد و در جواب برایش فرستاد

- کی میخوای دست ازین مزاحمتهات برداری؟...کی میخوای باور کنی که همه چیز بین ما تموم شده؟

در فاصله ی کوتاهی ژومی جواب داد

 -زمانی که از خرشیطون بیای پایین و دوباره برگردی پیشم.

کیو در دل پوزخندی زد

-برگردم؟! من هنوز بابت اون زمان کوتاهی که با تو دوست بودم تاسف میخورم!

پیام جدید را سند کرد که شیوون همانطور که سرش را به دستش تکیه داده بود گفت-کیو جدیدا متوجه ی تغییر رفتار برادرت شدی؟!

کیوهیون گوشی اش را روی میز گذاشت و سعی کرد حواسش را به همسر آینده اش دهد

-رفتار هیچول؟!...نه که عوض نشده!

شیوون- واقعا متوجه نشدی؟!...من فکر میکنم بین اون و لیتوک اتفاقی افتاده...اخه لیتوکم رفتارش یه مدته عجیب و غریب شده...چطوری بگم؟...

کیوهیون با تمام تلاشش هنوز تمام فکر و حواسش به پیامی بود که هر لحظه ممکن بود ژومی برایش بفرستد.

"اون حروم.زاده به این آسونی دست از سرم برنمیداره"

با وجود بی توجهی کیوهیون شیوون ادامه داد

-..فکر میکنم ...فکر میکنم لیتوک و هیچول ازهم خوششون میاد!

با شنیدن این گوش های کیو تیز شد!

-چی؟!

شیوون به سرعت گفت- البته این فقط یه حدسه!

کیوهیون-این غیرممکنه...من برادرمو میشناسم اون هرگز از آدم خسته کننده ای مثل لیتوک خوشش نمیاد.

شیوون-اما اونا این اواخر مدت زیادی باهم گذروندند اگه از هم خوششون نمیومد.....

کیوهیون خسته چرخشی به چشمانش داد

-اینا همش فرض و گمان توئه...اونا فقط دو دوستن و رابطه شونم خیلی معمولیه...

-اما یه درصد احتمال بده که...

کیوهیون حرفش را قطع کرد و برای پایان دادن به بحث گفت-تو هیچول رو نمیشناسی...اون آدمیه که اگه چیزی یا کسی رو بخواد حتما بدست میاره...نه اینکه راحت اجازه بده اون جلوی چشماش با کس دیگه ای عروسی کنه.

شیوون چانه اش را خاراند

-اتفاقا همینم منو گیج می‌کنه.

کیوهیون- ازدواج لیتوک خودش نشون میده که حسی بین اونا نیست.

شیوون با وجود اینکه هنوز شک داشت گفت- شاید همینی باشه که تو میگی.

و با اینکه  نگران بهترین دوستش بود سعی کرد خودش را با بستنی بزرگش مشغول کند.

اما با قرارگرفتن دو دست سفید و نرم روی دستهای مردانه اش متعجب سرش را بالا آورد.

کیوهیون با لبخندی زیبا بر ل.ب داشت نگاهش میکرد.

کیوهیون- نگران اونا نباش...اگه چیزی بود برادرم حتما بهم میگفت...ما الان چیزای مهم تری داریم که باید بهشون فکر کنیم...زندگی و آینده مون.

شیوون احساس کرد که با همان تماس کوچک تمام نگرانی هایش بابت توکچول مثل برفی آب میشود و به جای آن گرمای لذت بخشی تمام وجودش را فرا می‌گیرد.

در دل تکرار کرد

"زندگی و آینده مون"

حتی فکر کردن بهش باعث میشد حس فوق العاده خوبی داشته باشد.

لبخندی محوی زد که باعث شد چاله های گونه هایشان نمایان شود.

-باشه هرچی تو بگی کیونا.


پشت میز دفتر کارش نشسته بود...دفتر کاری که از روزها قبل برای بعد برگشتن به آن فکرها کرده بود و نقشه ها کشیده بود.

طرحی که هیچول پیشنهاد کرده بود و زمان زیادی  خودش روی آن کار کرده بود اکنون بی مصرف گوشه ای از میز کارش افتاده بود.

لیتوک نمی‌دانست آن همه انگیزه و اشتیاقش برای کار کردن یکباره کجا رفته است؟!

دیگر نمی‌خواست در شرکت باشد...دلش میخواست زودتر به خانه اش برگردد...سکوت آنجا را به هرجای دیگری ترجیح می‌داد.

مدتی قبل پیامی از کانگین دریافت کرده بود که از او خواسته بود که آن‌شب باهم برای گذراندن وقت به یکی از با.رهای معروف سئول بروند.

جواب داد که نمی‌تواند همراهی اش کند چون سرش به شدت شلوغ است چیزی که اصلا واقعیت نداشت!

و حتی تماس اورا رد کرد.

فعلا میخواست تا جایی که میتواند از کانگین دور بماند...درست بود که باید بهرحال اورا می پذیرفت ولی در این زمان اجباری نبود که با او وقت بگذراند.

در حال حاضر فقط میخواست تنها باشد و به خاطرات شاد و شیرینی که این اواخر داشت فکر کند...خاطراتی که مطمئن بود هیچ وقت از ذهنش پاک نخواهد شد...نه آن خاطرات و نه صاحب آنها.

با تقه ای که به در اتاق خورد خودش را جمع کرد و با صدای گرفته ای گفت-بیا تو!

در به آرامی باز شد و آقای پارک لبخندزنان وارد اتاق شد.

لیتوک به احترام پدرش سریع بلند شد

-پدر

آقای پارک با خوش رویی که کمتر لیتوک از او دیده بود گفت- نه پسرم بگیر بشین...من فقط اومدم یه خبری رو بهت بدم و برم.

لیتوک پرسید-چه خبری؟

-بشین تا برات بگم.

لیتوک پشت میز نشست و پدرش هم روی یکی از مبل های دفتر جای گرفت.

-خب؟

آقای پارک گفت-گفت-میدونی که تولدت نزدیکه...من تصمیم گرفتم که یه جشن بزرگ برات بگیرم و تو این جشن نامزدی تو و کانگین رو رسما اعلام کنم...میخواستم نظر تورو هم بدونم.

لیتوک با اینکه جاخورده بود گفت- ب باشه پدر...من حرفی ندارم.

آقای پارک با خوشحالی خندید

-میدونستم که موافقی پسرم.

آقای پارک کاملا خوشنود و راضی  بود اما لیتوک هر حسی داشت جز این دو را!


با رسیدن به دم خانه ایستاد و بار دیگر دسته گل زیبایی که شیوون برایش خریده بود بوئید و به دنبالش لبخندی بر لبانش نشست.

شاید اوایل فقط پول شیوون برایش مهم بود اما به مرور به این نتیجه رسیده بود که خود اورا هم به اندازه ی پول هایش میخواهد!

شیوون جذاب، مهربان و خوش قلب بود...از آن مردهایی که میشد بدون هیچ نگرانی ای تا آخر عمر بهش تکیه کرد و کیوهیون واقعا از بابت اینکه چنین کسی را به عنوان شریک زندگی اش داشت خوشحال و راضی بود.

با خوشحالی وارد خانه شد اما با دیدن چراغ های خاموش شوکه شد.

اولش فکر کرد هیچول خانه نیست اما از کفشش که درجاکفشی بود فهمید که او جایی نرفته است.

داخل اتاق او سرک کشید

-هیچول؟

از برجستگی که روی ملافه بود مشخص بود که کسی آن زیر خوابیده است و همین کیوهیون را بیشتر متعجب کرد چون او به خاطر نداشت که برادرش این موقع شب به تختخواب برود.

مگر اینکه حالش خوب نبود.

با نگرانی پا به داخل اتاق گذاشت.

-هیونگ بیداری؟

صدای نامفهوم و ضعیف هیچول را از زیر پتو شنید.

جلوتر رفت

-حالت خوبه؟

ایندفعه صدا واضح تر بود

-تنهام بزار ...لطفا!

حس کیوهیون می‌گفت که حال برادر بزرگش روبراه نیست چطور می‌توانست اورا تنها بگذارد؟

-اما هیونگ...

هیچول یکباره ملافه را از روی سرش کنار زد

-گفتم تنهام بزار!

کیوهیون با دیدن ظاهر او جاخورد!

موهای بلند هیچول بهم ریخته بود و چشمان سرخ و متورمش نشان میداد که گریه کرده است.

کاملا مشخص بود که اصلا حال خوبی ندارد.

-هی چول...

با صدای زنگ در کیوهیون مجبور شد هیچول را در آن وضعیت رها کند.

با عجله رفت تا در را باز کند.

انگار آن شب قرار بود برای کیم کیوهیون شب شگفتی ها باشد چون در را که باز کرد با عمویش روبرو شد!

-عموجان!














نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: maryam از [ ایران ]
ددی میدونی دلم میخواد خفتت کنم چرا زود زود نمیزاری؟؟؟؟
ددییییییییییییییییییی دوست میدارم فقط زود ژود اپ بنما
راستی این توکچول بیچاره رو به هم برسون
وژیومی رو از راه بچه بردار
کیو رو عاشق شیوون کن
شنبه 1 مهر 1396 ساعت 21:50
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیا ایندفعه رو گذشت کن دخملم
چشم عجق ددی
توکچول تقصیر خودشونه...اینقده تخس ان که نمیخوان بهم اعتراف کنن
کیو که داره عاشق میشه که
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
سلام
به بالاخره کیو به جز پول شیوون خودشم یه خرده دید
ژومی چی میگه رو مخه
توکچولم.......
وویییی عموئه چی میخواد بگه
مرسی گلم ولی کشتی منو تو با این به موقع آپ کردنت
جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 14:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام جیگرم
اره بلاخره
عموئه چیزی واسه گفتن نداره
خواهش میکنم عزیزدلم
دیگه قول دادم تندتند اپ کنم
یه مدت سرم شلوغ بود اما الان دیگه وقتم آزاده.
نوشته: مهدیس از [ رومانی ]
سیلامون علیک
میانه هیونگ
من نشد واست نظر بذارم
میانه
راستش نته خونمون تموم شد و مامانم اینا نذاشتن من بسته بگیرم ولی دزدکی گرفتمو سر زدم
راستی عروسی داداشت بود؟
مبارکش باشه ان شاءالله
خلاصه مد شروع شع من کم کم و دیر به دیر میام
و اینکه هیونگ خودمی و میدوستمت
جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 05:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیکم السلامقلب:
فدای سرت جیگرم
اره عزیزم کلی هم خوش گذشت جات خالی بود.
ممنونم
می فهمم و کار درستی می‌کنی درس و مشق از همه چیز مهم تره
می تو دوسنگ نازم
نوشته: حانی از [ ایران ]
هیونگ دلخورم ها باید جبرانش کنی واینکه از شروع سال من فقط چهارشنبه ها میتونم بیام وب.......تند تند بزار باشه؟
جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 00:35
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم عزیزدلم
وای چه بد
نوشته: 경사스러운 از [ ایران ]
بالاخره آپ شد منتظرش بودم ممنون
پنج‌شنبه 30 شهریور 1396 ساعت 23:07
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببخشید منتظر موندید
خواهش میکنم