X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

زندگی تخیلی یک دختر بچه -قسمت 4

 دوربین روی کانگین رفته اما واسه این که بفهمین آشناییش با لیتوک  از کجا بوده بلاخره به خونه رسیدم.

از راننده آلبرت اوپا برای رسوندنم تشکر کردم و پیاده شدم.

کلید رو برداشتم و وارد شدم.

صدای گریه مامان میومد.

تصمیم گرفتم طبق گفته بکسو اوپا بزارم تو حال خودش باشه.

خواستم برم تو اتاق که تلفن زنگ خورد.

فورا جواب دادم تا مامان مجبور نباشه بیاد:

-الو؟

صدای بابا رو شناختم:

-سومی دخترم تویی؟

لبخندی زدم:

-خودمم

صدای بابا نگران بود:

-جین مین خوبه؟

لبخندم پاک شد:

-نه…گریه میکنه…

بابا آهی کشید و گفت:

-من تا چند روز دیگه میام.باشه؟تو این چند روز زیاد اطرافش نباشید.ولی اگه نیومد سر صفره حداقل مجبورش کنید روزی یک وعده بخوره.باشه؟

باشه ای گفتم و با بابا خداحافظی کردم.

رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردم و نشستم پای لب تاب

حتی به حس درد عجیبی که توی سر و چشم هام بود توجهی نکردم و فقط نوشتم:

دید:سوم شخص

دختر جوان سردی دایره شکلی رو روی پیشونیش حس میکرد.

این سردی ، از چند ثانیه قبل که روی دو زانو ،جلوی رییسش ، دوست پسر ، صاحب یا هر اسم دیگه ای که روش بزاری نشسته بود روی پیشونیش بود.

مرد جلوش – کانگین – پوزخندی زد و گفت:

-بورا ، هر*زه ای که از توی محموله کشیدمش بیرون ، بهش محبت کردم ، عشق ورزیدم!

پوزخندی زد و ادامه داد:

-هر*زه تر از چیزی که فکر میکردم بوده!

ذهن بورا توی اون اتاق نبود.

حتی توی اون زمان هم نبود!

_

فلش بک:

_

-بورایا!کجایی؟

بورا لبخند تلخ دیگه ای به خودش توی آینه زد.

لباسی که تنش بود رو توی خواب هم تن کسی نمیدید!

مادرش اگه با این لباس میدیدش میکشتش!

بورا هم اعتراضی نداشت!

حتی آرزوش بود که بمیره!

یورا – تنها دوستش – هم کنارش بود.

جفتشون رو با هم دزدیده بودند و انگار قصد داشتن به دلیلی که از روز هم روشن تره به هر جایی که سود بیشتری براشون داره بفرستنشون!

بورا میدونست که نباید گریه کنه.

چون اگه آرایشش خراب میشد باز هم کتک میخورد!

به علت کبودیاش فرستادنش به تاخیر میوفتاد و باز هم دست عوضیای اینجا میوفتاد تا به اسم آموزش هر بلایی میخوان سرش بیارن!

چشم هاش رو بست و بعد از یک نفس عمیق از اتاق رفت بیرون و به صف دختر پسر هایی که همشون مثل خودش بودن پیوست.

تنها دلخوشیش دوستش یورا بود که کنارش بود.

نمیدونست بی یورا قراره چطوری تحمل کنه!

همون لحضه مردی وارد شد که با توجه به تعضیم فوری هرکسی که اطرافش بود فهمید رییسه.

تصمیم گرفت کنار بیاد و اونم تعضیم کنه که دستی روی چونش اجازه تعضیمو ازش گرفت.

کانگین نگاهی به صورت بورا انداخت و بعد از صف کشیدش بیرون و گفت:بقیه رو ببرین.

چشم های بورا و یورا از وحشت گرد شد.

هر دوشون سعی کردن سمت هم برن اما دست های قویی جلوشون رو گرفتن.

صدای بورا هم با آخرین ذره از صدای یورا قطع شد.

_

فلش بکی نزدیک تر به زمان حال:

_

آروم سرش رو روی سینه کانگین گذاشت.

دست های کانگین موهاش رو نوازش میکردند.

چشم هاش رو آروم بست.

تقریبا بیست ثانیه بعد با صدای کانگین که اسمشو صدا میزد چشم هاش رو باز کرد و جعبه ای رو جلوی خودش دید.

با بهت به لبخند کانگین و بعد به جعبه باز شده و حلقه توش انداخت.

صدای کانگین سرشار از آرامش بود:

-قراره همسرم بشی!

_

فلش بک یک هفته قبل از زمان حال:

_

داشت با خوشحالی توی مرکز خرید قدم میزد.

وارد کفش فروشی شد ولی با دیدن کسی که درحال صحبت با فروشنده بود چشم هاش گرد شد.

عشق اول و نامزد قبل از دزدیده شدنش!

نگاهشو به دستش دوخت.

هنوز حلقه نامزدیشون دستش بود!

بورا با هر مقاومتی هم که بود نمیتونست در مقابل عشقش خود دار باشه!

با بغض گفت:لیتوک…چرا الان…؟

و چیزی که نباید میشد ، شد!

_

فلش بک چند ساعت قبل از زمان حال:

_

بله ها رو داده بودند.

بورا داشت دفتر رو امضا میکرد که پاکتی رو به کانگین رسوندن.

خواست بگه بعدا که با اصرار کسی که بسته رو آورده بود بازش کرد.

با دیدن عکس هایی که تاریخشون برای خیلی وقت پیش هم نبود از همسرش و مرد دیگه ای درحال بوسیدن هم ، خون جلوی چشمش رو گرفت.

بدون توجه به نگاه های کنجکاو بازوی بورا رو کشید و از سالن برد.

_

پایان فلش بک

_

و حالا اینطوری بود

بورا با لباس عروسیش روی زانو هاش بود و اسلحه کانگین روی پیشونیش بود.

جای فرصت دوباره ای نبود.

تنها صدایی که اومد صدای شلیک گلوله بود و بدن زنی که قرار بود با جاسازی بسته های کوچیکی توی بدنش ،از طریق ادعای فرستادنش به کشور خودش برای خاک شدن ، سود نسبتا خوبی کنن!

سومی وحشت زده به چیزی که نوشته بود خیره شد.

سریع لب تابشو بست و سرشو زیر پتو برد.

واقعا به خواب احتیاج داشت!

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: حنا از [ رومانی ]
کی به کیه کی مرد لیتوک عشق کی بود؟؟؟
ولی باحال بود ممنون
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 01:54
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عشقش نبود.نامزدش بود
نوشته: Hera از [ آلمان ]
چیشد؟؟
پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 ساعت 23:37
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوربین روی کانگین بود!
نوشته: مهدیس از [ ایران ]
عی بابا
چرا اینقد آب رف
ولی بازم مرسیییی
پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 ساعت 13:56
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش!
نوشته: maryam از [ ایران ]
خوب خوب خوب مثل اینکه قرار توی هر دوتا فیکات نظر اولو داشته باشم هیونگ
خووووووب بلاخره جنمون هم اومددددددد خوش امددددد
چ چیزی نوشتا یعنی هنگ کردم اساسی
مامانش توش مرد؟؟؟
یعنی دختره تسخیر شده بود که هم سرش درد میکرد هم چشماش؟؟
خیلی عالیه این قسمتش رو همینطور مرموززززززززز
فایتینگ هیونگ جونم
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 00:37
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نظر اولیا پرچمشون بالاست
دیگه گفتم اینقدر طول دادم دیگه جنه رو بیارمش دیگه...
نه مامانش اون همکار لیتوکه.جین مین
این دختره نامزد لیتوک بوده قبلا.اسمشم بورا بود.
والا تسخیر شده ها نه سرشون درد میگیره نه چشاون ولی خب گفتم به داستان یه جو باحالی میده :|
مرسی که خوندی