X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

Forced love 17



سلام جیگر خوشگلا


بعد یه هفته اومدم اپ بنمام:/


این ماه همه جشن و عروسی دارند منم درگیرم و سرم شلوغ 


عروسی داداشمه و کلی کار داریم که باید انجام بدیم اما به موقعش جبران میکنم.


راستی همین جا می‌خوام یه مطلبی رو بگم


خیلی هاتون از فصل دوم جادوی درون میپرسید تصمیم گرفتم همین جا توضیح بدم 


این فیک از اولشم دو فصله بوده و فصل دومش رو حتما می‌نویسم حتی یه هفت و هشت قسمتی ازش رو نوشته بودم منتها تو هارد لپ تاب خدابیامرزم مونده و بهش دسترسی ندارم و نمیتونم هاردمم به کامپیوتر کسی بزنم دیگه خودتون میدونید چرا!


از طرف دیگه نوشتن دوباره  این چند قسمت خیلی سخته برام و میترسم عین اونچه که قبلا نوشتم نشه.


پس تصمیم گرفتم فعلا برای اپش دست نگه دارم و به جاش یه فیک جادویی جدید بزارم.


یه فیک جادویی با موضوع بکر و کاملا جدید و متفاوت!


همینقدر بگم که یه تیزر خوب و هفت تا پوستر قشنگ داره و داستانی که صددرصد جذبش می‌شید.


زوج هاشم توکچول و وونکیو و ایونهه هستش.



فورسد لاو که تموم شد اپشو شروع میکنم.




حالا برید این قسمت رو بخونید که بسی قشنگ بید.


  قسمت هفدهم:



ماه درمحاق خودش بود و با اندک نور کم سویش در آسمان پر از ظلمات شب می درخشید.

اردوگاه نظامی موقت کاملا در سکوت فرو رفته بود و جز نفراتی که آن‌شب وظیفه داشتند تا نگهبانی بدهند بقیه سپاه خسته از روز سختی که داشتند غرق خواب بودند.

اما نیمه های شب که شد دو نفر پنهانی درحالیکه شنل های سیاه به تن داشتند از یکی از چادرهای سلطنتی بیرون آمدند و دزدانه و دور از چشم نگهبانان به سمت دیگر چادرها رفتند.

در یکی از چادر های آنجا فرمانده ای چهارشانه انتظار آمدن آنها را میکشید.

شاهزاده ی آتنی وقتی خیالش آسوده شده بود که همسرش در چادر مخصوصش در خوابی ناز بسر می‌برد همراه خدمتکار شخصی اش در آن تاریکی شب بیرون آمده بود و جانش را کف دستش گرفته بود تا آخرین هماهنگی های لازم را انجام دهد.

نگهبانان جلوی چادر که همگی از افراد تحت فرمان کانگین بودند با شناختن شاهزاده تعظیمی کردند و سریع کنار رفتند تا او وارد شود.

لیتوک رو به دونگهه دستور داد

-همین جا منتظر بمون!

دونگهه اطاعت کرد و آنجا منتظر ولی نعمتش ایستاد.

شاید اجازه ی ورود به داخل چادر را نداشت اما کاملا از آنچه در حال رخ دادن بود باخبر بود.

شاهزاده میخواست با کمک کانگین شاه را بکشد و خودش فرمانروا شود.

دونگهه همه چیز را می‌دانست اما جرات نداشت حتی این را به کیوهیون بگوید.

لیتوک تهدیدش کرده بود که یک کلمه به کسی چیزی نگوید...دونگهه ترسو نبود ...از اینکه کشته یا شکنجه شود باکی نداشت چون همینطوری هم زندگی اش پر از درد و بدبختی بود...این ترس از دست دادن محبوبش بود که باعث میشد ساکت بماند...دونگهه وحشت داشت که مبادا لیتوک به کیوهیون صدمه بزند.

کیوهیون تنها دل خوشی اش در این دنیا بود و دونگهه حاضر بود روزی هزار بار بمیرد اما آسیبی به او نرسد.

کیوهیون خیلی مهربان بود و همیشه طوری با او رفتار میکرد که کاملا متضاد با رفتار بقیه بود...اورا به چشم یک برده ی حقیر و ضعیف نمی‌دید بلکه همیشه رفتارش طوری بود که انگار دونگهه ارزشمندترین و مهم ترین شخص در عالم است!

اما از طرف دیگر دونگهه نگران کاری بود که لیتوک و همدستش قصد انجامش را داشتند.

شاید شیوون فرمانروای خیلی خوبی نبود اما به هرحال فرمانروا بود و دونگهه به خوبی می‌دانست که در این کودتا کلی آدم گناهکار و بی گناه کشته شوند حتی ممکن بود دشمنان از اغتشاش داخلی استفاده و به مرزهایشان حمله کنند.

به همین دلیل بین دوراهی مانده بود...بین حفظ جان عاشقش یا حفظ سرزمین و مردمش.


داخل چادر شاهزاده داشت جزئیات نقشه اش را با کانگین درمیان میگذاشت.

لیتوک- ...بهترین موقع برای انجام اینکار زمانیه که رومی ها عقب کشیدن و سپاه ما پیروز شده...اون موقع سربازان دیگه حالت آماده باش رو ندارن و گرم شادی و جشن پیروزی ان و اسیب پذیر میشن ...در نتیجه سربازای تو میتونن به راحتی کودتا کنن.

کانگین با تحسین گفت- عجب فکر عالی ای!...شما واقعا باهوشید!

لیتوک بافروتنی لبخند زد

کانگین ادامه داد-...متحیرم که چطور زئوس بزرگ اینطوری همه ی صفات خوب رو تو وجود شما قرار داده...هم هوش و درایت بالا و هم ظاهری برازنده....شما واقعا تحسین برانگیزید!

دست را میان دست بزرگ و زمخت مردانه اش گرفت و آرام نوازشش کرد

لیتوک برخلاف همیشه برای بیرون آوردن دستش تلاشی نکرد و گفت- شما هم همینطور.

کانگین با خوشحالی و از ته دل خندید .

فقط تصور اینکه زمانی که شیوون می فهمید همسرش به او خیانت کرده و دست دوستی به دشمنش داده تا نابودش کند تا سرحد مرگ خوشحالش میکرد!

شیوون را مثل آب خوردن از بین میبرد و مملکت و همسرش را یکجا صاحب میشد!!!

واقعا خوش شانسی از این بیشتر هم میشد؟!

به فرشته ی زیبایی که لبخند به ل.ب تماشایش میکرد نگاه کرد.

شیوون همیشه سلیقه ی خوبی داشت و کانگین تعجب نمی‌کرد کسی مثل لیتوک را به همسری انتخاب کرده است.

در این مدتی که در حال توطئه برای قتل فرمانروا بودند متوجه شده بود که همان قدر که میخواهد تخت فرمانروایی اسپارت را به چنگ بیاورد به همان اندازه هم در بدست آوردن این شاهزاده ی موبلوند اتنی حریص است.

میتوانست تصور کند که این وجود دوستداشتنی روی تخت بزرگ و سلطنتی چقدر می‌تواند خواستنی و دلربا باشد.

با تصور این لحظه دست کوچک شاهزاده را کهمم هنوز در دستش بود را بالا آورد و آن را بو.سید.

فعلا باید به همین قناعت میکرد اما به زودی میتوانست خیلی بیشتر از آن را داشته باشد!!!

و شگفتزده شد وقتی دید که لیتوک از این حرکت او ناراحت به نظر نمیرسد...به سختی هیجان و خوشحالی اش را پنهان کرد غافل از اینکه شاهزاده ی آنتی هم دلایل خاص خودش را داشت که چنین اجازه ای به او داده بود.

گاهی باید به سگهای شکاری جایزه ی خوب داد تا در آینده برایت بهتر شکار کنند!

آن‌شب باقی صحبتهای لازمه زده شد و سپس شاهزاده به همراه خدمتکارش به چادرش برگشت.

لیتوک آن‌شب را با خیال راحت و آسوده سر به  بالین گذاشت چون فکر میکرد که همه چیز تمام شده است غافل از اینکه گاهی اتفاقات پیش بینی نشده میتواند نقشه های انسانها هرچند دقیق و حساب شده را به راحتی آب خوردن بهم بریزد.


وقتی بدنش با آب گرم تماس پیدا کرد با لذت آهی کشید.

روزها بود که از داشتن حمامی درست و حسابی محروم بود و وقتی در مسیر به چشمه آب گرمی رسیدند تصمیم گرفت از این فرصت پیش امده استفاده کند.

آب چشمه عالی و جادویی بود و به تدریج احساس کرد که ماهیچه های بدنش آرام و شل میشوند...واقعا احساس لذت بخشی بود.

چشمانش را بست و اجازه داد کل بدنش غرق آن احساس آرامبخش شود.

ساعتی را داخل آب گذراند و یک دل سیر آبتنی کرد...محل چادرها زیاد با آنجا فاصله نداشت و دونگهه نیز در همان نزدیکی بود پس عجله ای برای بیرون آمدن از آب نداشت.

وقتی احساس کرد که کافی است از آب بیرون آمد و حوله ی نرم و کتانش را به دور بدنش پیچید.

با دیدن شخص قدبلندی از دور اخم هایش درهم رفت.

شیوون گفت- خدمتکارت گفت که اینجایی...فکر کردم شاید بد نباشه منم همراه ت تنی به آب بزنم.

لیتوک به سردی گفت- باید تنهایی انجامش بدی...من کارم تموم شده.

و به طرف تخته سنگی رفت که لباس هایش را آنجا گذاشته بود.

اما وسط راه با دستهایی که دورش حلقه شد از حرکت ایستاد.

لیتوک دهان باز کرد تا اعتراض کند ولی با حرکت شیوون خشکش زد.

شیوون از پشت صورتش را در گودی گردنش فرو برد و آهسته نجوا کرد

-خواهش میکنم اینقدر ازم دوری نکن...من میتونم سردی و بداخلاقی تو تحمل کنم اما نمیتونم دوری تو تحمل کنم.

لیتوک در جواب پوزخندی زد گرچه از لحن عجیب و غم زده ی شیوون تعجب کرده بود.

شیوون بو.سه ی کوچکی به گردنش زد

-...شاید تو ازم متنفر باشی اما من عاشقتم...حتی اگه هزار برابر ازینی که هستی بدتر بشی من دوستت دارم.

 و دوباره ل.ب هایش گردن لیتوک را ل.مس کردند و همزمان دستهایش پایین رفتند تا حوله را از دور کمرش باز کنند.

لیتوک نمی‌دانست چرا اما مانع ش نشد...شاید به اندازه دلیل که خودش هم این را میخواست.

اعترافش سخت بود اما لیتوک هم به سک.س با همسر اجباری اش علاقه مند بود!

شیوون وقتی مخالفتی از طرف او ندید با خوشحالی اورا بلند کرد و با خودش داخل آب برد.

وقتی نگاه متعجب لیتوک را دید بو.سه ی کوتاهی روی ل.ب هایش گذاشت.

-گفتم یکم تنوع بدم!

لیتوک با حیرت پلک زد

-صبر کن ببینم تو واقعا خیال داری داخل آب...

اما ادامه ی کلماتش درون دهان شیوون گم شدند.

شیوون اورا عمیق می بو.سید و همزمان حوله لیتوک و همینطور لباس خودش را بیرون آورد و اجازه داد تا بدن های هردویشان کاملا بره.نه شود.

شیوون ل.ب هایش را رها کرد و شروع به م.کیدن گردن او کرد و با دستهایش بدن خیسش را نوازش کرد.

وقتی دستهای مردانه ی شیوون سی.نه هایش را ل.مس کرد بلند نالید.

شیوون بابت دریافت این ناله ی زیبا از شریک جن.سی شیرینش لبخند پیروزمندانه ای به ل.ب آورد و برای کسب مقدار بیشتری از آن صدای زیبا خم شد و یکی از سر سی.نه های اورا دهان گرفت و مک.ید.

ناله ی لیتوک ایندفعه بلندتر بود...لذت بود که از نوک سی.نه اش شروع و در کل بدنش پخش میشد...شیوون اینکار را خیلی ماهرانه انجام می‌داد...درحالیکه یکی را در دهان گرفته بود با دستش دیگری می مالید.

لیتوک احساس کرد که تمام بدنش شل میشود و پاهای لرزانش قدرت نگهداری بدنش را ندارد اما خوشبختانه شیوون آنجا بود و دست بزرگ و قویش که محکم به دور کمرش پیچیده شده بود مانع افتادنش میشد.

بعد دقایقی ل.ب های شیوون پایین تر آمدند.

درحالیکه با دو دست کمر لیتوک را گرفته بود ناف و ماهیچه های شکمش را بو.سید و لی.سید و اجازه داد لیتوک دوباره و دوباره ناله کند.

با رسیدن به عضو تحر.یک شده ی او دست نگه داشت و از همان پایین لبخندی به لیتوک زد و سپس عضو اورا کامل در دهان گرفت.

لیتوک بلند ناله کرد و به موهای او چنگ انداخت...لذت مغزش را تعطیل کرده بود اما قسمت کوچکی از آن که هنوز هوشیار بود حیرت‌زده بود.

تا حالا ندیده بود که شیوون اینگونه لبخند بزند و عاشقانه تماشایش کند.

شیوون در اینکارهم ماهر بود و خیلی زود لیتوک احساس کرد که دارد به کا.م می‌رسد.

شیوون هم این را فهمیده بود چون سریع عضو اورا از دهانش بیرون آورد.

لیتوک دلخور از اینکار او ل.ب هایش جمع کرد ولی به زودی فهمید که شیوون قصد انجام کار دیگری را دارد .

شیوون اورا به گوشه ای از چشمه جایی که تخته سنگ صافی قرار داشت برد و اورا چرخاند و به ان تکیه اش داد.

حالا سی.نه و شکم لیتوک مماس با تخته سنگ و پشتش به شیوون بود اما پاهایش هنوز داخل آب بودند.

پوزیشن جدید در یک مکان جدید باعث میشد تا شاهزاده بی تاب و بی قرار بدنش را تکان بدهد.

ولی انگار شیوون عجله ی برای تمام کردن کار نداشت.

با آرامش به پهلوها و با.سنش دست میکشید و ران هایش را که داخل آب گرم بود را نوازش میکرد و ماساژ میداد.

لیتوک ناله ای کرد و گفت- لطفا انجامش بده!

شیوون- نمیدونی چقدر شنیدن این کلمات از دهن یه فرشته لذت بخشه!

و ندید که اخم های لیتوک درهم رفت

٬همیشه از عذاب دادنم لذت می‌بره!٬

شیوون دستش را داخل آب برد و بین دو طرف با.سن شاهزاده کشید و باعث شد او ناله ی دیگری بکند.

خوشبختانه وجود آب گرم خودش تا حدودی باعث شده بود تا سوراخ لیتوک آماده شود.

با این حال شیوون قبل اینکه خودش را داخل کند مطمئن شد تا لیتوک کاملا آماده باشد...اورا انگشت کرد تا کمتر درد بکشد.

لیتوک بی تاب با.سنش را تکان داد و اینبار با تحکم بیشتری گفت

-گفتم انجامش بده!

شیوون با مهربانی گفت- یکم صبر داشته باش فرشته ی من...نمی‌خوام اذیت بشی.

لیتوک متعجب شد...از کی تا حالا اذیت شدنش برای او اهمیت پیدا کرده بود؟!

لیتوک می‌دانست که شیوون به اندازه ی او و یا شایدم بیشتر تحر.یک شده است و درک نمی‌کرد که چرا اینقدر وسواس به خرج می‌دهد تا کاملا آماده اش کند.

شیوون تا دقایقی بعد هم به تکان دادن انگشتانش داخل او ادامه داد و فقط زمانی خودش را جایگزین آنها کرد که و صبر و تحمل لیتوک به آخر رسیده بود!

وقتی واردش شد هردو بلند نالیدند و اسم یکدیگر را صدا زدند.

شیوون شاید در زندگی اش با خیلی ها خوابیده بود اما هیچ کدام حسی که لیتوک به او میداد را نداشت.

وقتی داخل لیتوک بود انگار در بهشت بود!

و این اصلا متعجبش نمی‌کرد چون سک.س با یک فرشته نباید طور دیگری هم می بود.

همانطور را لیتوک را محکم روی تخته سنگ نگه داشته بود با قدرت شروع به حرکت کرد و لیتوک را وادار کرد تا از درد و لذت فریاد بزند. 

 همانطور که سریع و با قدرت درونش می کوبید خم شد و کنار گوش فرشته ی نالان زمزمه کرد

-دوستت دارم فرشته ی من...خیلی دوستت دارم!

لیتوک بازهم جاخورد.

شیوون کمتر در زمان سک.س از این کلمات به او می‌گفت.

شیوون ضربات آخرش را محکم تر و سریع تر انجام داد و لحظاتی بعد هردو باهم به کا.م رسیدند .

لیتوک بعد از رها شدن داخل آب همان طور که هنوز وزنش روی تخته سنگ بود باقی ماند و نفس نفس زد.

دستهای شیوون اورا برگرداندند و ل.ب های او دوباره ل.ب هایش را پوشاندند.

لیتوک جوابش داد و همینطور گذاشت تا شیوون اورا از تخته سنگ جدا کند و داخل آب ببرد.

به قدری خسته بود که در برابر دستهای شیوون مقاومتی نکرد و گذاشت تا بدن کثیفش را بشورند و تمیزش کنند.

شیوون با دقت و حوصله کارش را انجام داد و حتی داخل اورا از کا.م ش که دقایقی قبل پرش کرده بود تمیز کرد.

لیتوک از احساس انگشت او در داخلش ل.ب هایش را گاز گرفت.

درست زمانی که فکر میکرد دارد دوباره دارد اختیارش را از دست می دهد شیوون کارش تمام شد و اورا بغل گرفت و از چشمه بیرون و آنجا با حوله ی لطیف دیگری بدنش را پوشاند.

در تمام مدت هردو سکوت کرده بودند ...بدون اینکه حتی کلمه ای به ل.ب بیاورند...اما یک چیز در میان آنها مشترک بود.

هردوی آنها از سک.س و لحظاتی که باهم داشتند لذت برده بودند.

شیوون اورا روی علف های انجا نشاند و سپس به چشمه برگشت تا خودش هم استحمام کند.

لیتوک بعد از ارگانیسم و حمام دوباره اش خسته ولی آسوده و آرام به تنه ی درختی تکیه داد و شیوون را تماشا کرد که مشغول شستن خودش بود.

نمی‌دانست دلیلش چیست اما رفتار شیوون مدتی بود که عوض شده بود.

نه فقط زمانی که باهم سک.س داشتند بلکه در کل دیگر آن رفتار خشن و قلدرانه همیشگی را نداشت.

لیتوک فکر کرد

٬داره واقعا عوض میشه؟!...افسوس که خیلی دیره !٬

لیتوک هنوز نقشه ی از بین بردن اورا در ذهن داشت...حالا که کار به اینجا رسیده بود نمی‌توانست زیر همه چیز بزند.

در کنار این شیوون هرکاری هم میکرد نمی‌توانست نفرت و کینه ای که در دل لیتوک کاشته بود را از بین ببرد!

لیتوک به قدری درگیر افکار و نقشه هایش بود که متوجه ی صدای قدم هایی که از پشت سرش می آمد نشد.

تنها زمانی فهمید که سردی فلزی تیز را روی گردن نحیفش احساس کرد

از ترس خشکش زد و خواست سرش را برگرداند که صدایی خشن هشدار داد

-اگه جونتو دوست داری از جان تکون نخور!







آنچه در قسمت بعد خواهید خواند :



-زخمش عمیقه اما خوب میشه...نگران نباشید شاهزاده.



با دیدن پسر قرمزپوشی که موهای مشکی بلند داشت با خوشحالی گفت- باورم نمیشه !...هیچول!

و سریع جلو رفت و اورا در آغوش گرفت.














نظرات (13)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: آتوسا از [ ایران ]
وااااای گاااااد
میخکای فیک جدید جادویی بزاری؟!!!
یه چیزی تو همون مایه های جادوی درون؟!
خدای منننن...توکچول...وونکیو...ایونهه...چه شود!
راستی عروسی داداشتم مبارک باشه!
انشاالله خوشبخت بشه و زندگیش پر از عشق باشه!
راستی تو که ازون خواهرشوهر بدجنسا نیستی که هیونگ؟!
کککک...شوخی کردم
حالا میریم سراغ فیک....
عاقا تیکی واقعا نمیخواد بکشه بیرون از این نقشه و ماجرا؟
این شیوون بدبخت که پشیمونه...قبول دارم تیکی حق داره ولی حس میکنم یه موقعی پشیمون میشه...
یه حسی بهم میگه میخوای سد اندش کنی...
میکنی؟!
کانگین ایز وری بیشعور
فرصت طلبه چقد...
هووووففففف دویل اعظم وارد میشود!
این دونگهه طفلک چقده گوناهی بود
دلم آتیش گرفت براش....
دستت طلا هیونگ...کارت درسته
منتظر اون فیک جذابتم هستم...
پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 23:43
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
هعییی قلبم :"|
من سر این فیکت دیگه جون می دم می دونم |:

کی شیوون و لیتوک عاشق هم بشن
یوهو دلم عشق.بازی خاس|:
لیتوکم دس از نقشه های شومش برداره |:
کجای دنیا فرشته ها شوهراشونو می کشن؟ :|



خاب زیادی فک زدم من برم باقی فیکات
فعلن
مرسییییییییی عاشقتم پدررر و عاشق نوشته هات ^_^
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 21:01
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اون کی بووووووووود میخاس انجل منو بودوزده :"|
هیچول ک نیس هس؟
گفتی صدای خشن |:
روحیات هیچولم ک اصن با خشونت سازگار نیس :( (البته بحث لیتوک و هیتوک جداس :| )

کانگین باشه خودممم پاره پاره ش می کنم
تا این دوتا اسب و جوجه ی عاشق اومدن زندگی شوهراشویی عاشقانه ای آغاز کنن یکی اومد وسط مدفوع کرد |:
عی خدااااااا
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:59
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
و برسیم ب کانگ |:
چقد دیو.ص |:
چقد بیشور |:
چقد حچری |:
لیتوک براش از نقشه هاش میگه اون تو هپروت داره لیتوکو می کنه :|
عاقا کانگو بده من |:
ن ن بعد تو لیتوکو می بری |:
کنسل شد :/
من هنو لیتوک موخام
منتها از نوع لوس و مطلومش ک راه ب راه می زنه زیر گریه *_*
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:57
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
جووووووووووووون شیوونش یوهو چ جنتلمن شد |:
من جاش بودم لیتوکی ک اینجوری سپاهمو ب فنا داد و آبرومو سایید ب 85 روش زنده و غیر زنده باهاش جفت گیری می کردم :/ (ادبیاتو حال کن ^_^)

هم تو عاب |:
هم لیتوک حچری |:
هم شیوون جنتلمن |:
هم خاک تو سر من |:

چیه خو دلم خاس

یادم باشه ی سری محبورت کنم ی فیکی بنویسی من و تو و ددی الی توش باشیم
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:55
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
ولم کنیننننننن دگ نم تونم جلو خودمو بگیرممممممم باید عر بزنمممممممممممممم *_*

این قسمتم عالییییی بووووود ولی عالی تر از همیشهههه (خودت می دونی چرا)
بسی زدم پدر ینی عاشقتمممم
چ پدری دارم منننننننننننننن *_*
خوشا ب حالممم
دلت بوسوزه همچین پدری دارم
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:52
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
آمممم نوشته ی خوبی ممنون لذت بردم

{ چس کلاس را کنار گذاشته عربده زنان گلنار هفدهم را تمام می کند }
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:50
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
برین کنار سوگولی پدر عامد
حالا این بار چون میخام خودمو شاخ نشون بدم جلوی خودمو میگیرم عر نزنم
پدر چوطوریییییییی؟
می بینم که وعده تو وفا کردی
بنده هم بسی ذوق مرگ

عروسی داداشتم تباریک
پدرررر بپا تو عروسی گلنار نبینی ک ب فنا می ری |:
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:48
امتیاز: 0 0
نوشته: حنا از [ رومانی ]
شیون من همینطوریه دیگه، لیتوک خانم داره جذبه خودش میکنه
لطفا زود آپش من تو خماری موندم
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 01:44
امتیاز: 0 0
نوشته: ترنم از [ استرالیا ]
عاححح :|
هیونگ بعد شونصد سال -_-
قرار بود هفته ای سه بار باشهه الان مااااهی سه بارم ب زور آپ میکنی هیونگ اونم کوتاه :|
عروسی داداشتم مبارک ^_______^
ولی عاپ کن دگ هیونگم :(
برم بخونم این قسمتو فلن ^^
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 12:59
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ببخشید دونسنگی
توضیح دادم که سرم شلوغه
به جاش این هفته سروته شو هم میارم که راحت شدیم
ممنونم
چشم برو عزیزم
نوشته: maryam از [ ایران ]
اهممممممممم
سلام بزار ی بار دیگ گلوم صاف کنم اهمممممممممم اها الان خوب شد
خوب ددی جونننن شما کجا اینجا کجاااااا . عروسی داداش گرامیتون مبارک باشه انشاالله با همسرش صد سال زیر ی سقف باشه با نوه و نتیجه هاش همه بگین آمینننننن
خوب
بریم برا فیک .اولن گانک خیلی دیو..ثه
دومن بازم کانگ دیو...ثه
سومن کی میخواد داش انجل منو بکشه برم شتکش کنم بیام؟
چهارمن بازم هیچول و بازم توکچول
اااوا ددی میخوای فیک جدید بنویسی حالا چی هس؟ (الکی مثلا من هیچی نمیدونم)
خیلی عالی بود ددی
فایتینگ
بوس بوس سارانگهه
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 00:48
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام دخمل خوشملم
ممنون عزیزدلم دیه ببخش سرم شلوغه خیلی
کککککک کانگین بد
یه چیز خاص و ناب!!!
فدات دخمل بابا
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
سلام
اوه هیچول اومدددد
شیوون چه جنتلی شده
کانگین بترکه
مرسییییی
واااای جادوی درونحالا حالاها پرید؟
سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 15:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزدل
اره اومدش
تازه داره آدم میشه
خواهش موکنم
متاسفانه همینطوره ولی فیک جدیدم دوبرابر جذابتره قول میدم
نوشته: Tara از [ نامشخص ]
Vaaaaaaayy...somy Aliii booood....naboood kardii !!!
دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 23:44
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعنی؟
ذوق کردم