X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

زندگی تخیلی یک دختر بچه -قسمت 1

 

 دید:سومی(soo-mi)

با صدای گریه مادرم از خواب بیدار شدم.

درحالی که خرسم بغلم بود بیرون رفتم.

بکسو (baek-soo) از پشت در اتاقش داشت نگاهش میکرد.

کنار مامان نشستم و گفتم:

-چی شده مامانی؟

اشکاشو پاک کرد که البته با وجود سرازیر شدن فوری اشک های جدید زیاد تغییری ایجاد نکرد و گفت:

-لیتوک…

متعجب پرسیدم:لیتوک کیه؟

گریه مامان بیشتر شد.

بکسو بهم اشاره کرد برم پیشش.

از کنار مامان بلند شدم و رفتن پیشش.

با صدای آروم و  اخم شدیدی گفت:وقتی میبینی من که بزرگ ترم کنار وایسادم چرا میری نزدیک و داغ دلشو تازه میکنی؟

با کنجکاوی پرسیدم:خب این لی…

با گذاشتن دستش رو دهنم ساکتم کرد و گفت:خفه بابا!آروم حرف بزن!برو تو بهت بگم.

رفتم تو اتاقش.

اتاقش خیلی شلوغ بود

تم مشکی-سفید-قرمز داشت و با یدونه شمع سفید روی میزش و تقریبا صد تا شمع مشکی تزیین شده بود و دیواراش پر بود از پوستر های راک استار ها که با اسپری قرمز روشون ستاره و صلیب برعکس و از این جور چیزا کشیده بود

بعد از بستن در گفت:لیتوک خواننده ایه که عشق نوجونیه مامان بود!

با همون کنجکاوی پرسیدم:خب چرا مامان داره بخاطرش گریه میکنه؟

پوفی کشید و گفت:آخه عقل کل!دو دلیل بیشتر نمیتونه باعث اینطوری گریه کردنش بشه!یکی ازدواجش که اصلا ازدواج نکرد دومی هم مرگشه که تازه خبرش پخش شده!الان فهمیدی؟

درحال گذاشتن همه چی کنار هم تو مغزم گفتم:یعنی عشق مامان مرده؟

ابروهاشو انداخت و بالا و با نگاه ناباورانه ای گفت:چه عجب فهمیدی!

لبخند بزرگی زدم و گفتم:خب میتونم توی داستان مامان و عشقشو به هم برسونم!

بکسو با پوکر فیس ترین نگاه ممکن بهم نگاه کرد.

بعدش درحالی که پشت یقمو گرفته بود خیلی محترمانه از اتاقش پرتم کرد بیرون!

دارم جدی میگم!

داشتن هیونگی که شیطان پرست باشه از سخت ترین کار های دنیاست!

تصمیم گرفتم زیاد به بکسو هیونگ فکر نکنم و مشغول نوشتن خلاصه داستان و چیزای مربوط به داستان شم!

همون اسم رو سرچ کردم:

"لیتوک.خواننده"

فوری عکس هاش برام اومد.

از ویکی پدیا (ویکی پدیا یک سایت بین المللیه پس کره ای ها هم میتونن ازش استفاده کنن) فهمیدم عضو گروهی به اسم سوپر جونیوره

طبق اطلاعات ویکی پدیا الان فقط سه نفر به اسم های کانگین و دونگه و شیدونگ زندن و بقیشون فوت شدن.

اسم هاشون رو یکی یکی سرچ کردم و قیافه هاشونو نگاه کردم.

باید برای داستانم براشون نقش میساختم!

خب…

لیتوک که مامان ازش خوشش میاد میتونه…

پلیس باشه!

فوری فایل وردی باز کردم و نوشتم:

لیتوک:پلیس

خب بعدی…

ریووک!این چی کاره باشه؟

خوشکله ها!شاید بتونه…

فایلو باز کردم و ادامشو نوشتم.

ریووک:خلافکار

لحضه ای فکر کردم.

خلافکار؟

خب آره!بهش میخوره!

هیچول؟

خب…

سخته!

هیچول هم…بلاخره نوشتم:

هیچول:کاراگاه

(همینجا اشاره کنم من خیلی وقت نیست تصمیم گرفتم فن سوجو بشم پس خودتون تلفظ فارسی اسم han geng رو بگید!من بطور پیشفرظ هان گنگ مینویسم!)

(ولی خیلی ملوسه!فکر کنم بایسمو یافتم با این که تلفظ اسمشو بلد نیستم!)

هان گنگ هم…

وای خدا این چه خوشکله!

این باید نقش خوبی داشته باشه!

خب…

وکیل؟

خوبه!

پس نوشتم:

هان گنگ:وکیل

بعدی یسونگ.

یسونگ؟خب….

نوشتم:

یسونگ:پلیس

کانگین؟

چه سخته!

ولی فکر کنم….

نوشتم:

کانگین:خلافکار.

با دیدن شیوون قفل شدم.

این دیگه چیه….

فورا نوشتم:

شیوون:مدل

کیبوم؟

اینو چیکارش کنم خدا…

قیافش فقط به همون خواننده میخوره!

بعد از مکث طولانی نوشتم:

کیبوم:بازیگر

کیوهیون؟

خب…

تایپ کردم:

کیوهیون:پلیس مقفی

هنریو چیکارش کنم آخه!

یهو یادم اومد مامان قبلا داشت فارسی حرف زدنشو میدید!

پس تایپ کردم:

هنری:معلم فارسی

دونگه؟

خب اگه معلم فارسی داریم…

نوشتم:معلم ریاضی

ژومی؟

این چقدر شبیه اون پسر خواننده که عمه عاشقشست!

تایپ کردم:

ژومی:معلم شیمی

این هیوک؟

خب…بلاخره تایپ کردم:

عروسک فروش!

اما فورا پاکش کردم

من چطوری عروسک فروش رو بفرستم توی داستانی که بقیه نقشاش پلیس و خلافکار و معلمن؟

من حتی نمیدونم معلما رو چیکار کنم!

پس نوشتم:

این هیوک:هکر

بعدا میتونستم جبهشو مشخص کنم!

سونگمین؟

(این بشر هم خیلی کیوته!)

بدون لحضه ای شک تایپ کردم:

سونگمین:خلافکار

با دیدن نفر آخر قلبم لرزید!

(بچه عاشق شیدونگ شد!)

با دستای لرزون تایپ کردم:

شیدونگ:کاراگاه

عکس تمام قدی با کیفیت پوستر پیدا کردم و چاپش کردم.

(پوستر شیدونگ!)

با سیو کردن شغل نقش ها لب تابو خاموش کردم و بعد از چسبوندن پوستر شیدونگ رو به رو تختم رفتم بیرون تا صبحونه بخورم.

عاشق شدن از آدم انرژی میگیره!

 

 

 

 

خب این قسمت اول بود!

توی چند قسمت اول بیشتر داستان خود سومیه تا داستانی که مینویسه اما با پیش رفتن داستان بیشتر داستانی که مینویسست


و خوشحال میشم یکی رمز دیدن وب رو بهم بده! :|

 

نظرات (8)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: سحر از [ ایران ]
بازم منم
داداش شیطان پرست ووویییی
سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 18:48
امتیاز: 0 0
پاسخ:
داداش باحالیه!
نوشته: سحر از [ ایران ]
عاشق شیندونگ شده طفلی
عرررررر یعنی که مردن یعنی چی که لیتوک مرده (دوررررررباشد)
سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 18:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گفتم اولش که!
نوشته: از [ آلمان ]
چه زود عاشق شد
دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت 03:32
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بچست دیگه!
11 سالشه!
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
سلام عزیزم
پارت اولش عالی بود منتظر پارتهای بعدی هستم
ممنون گلم
یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 20:07
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فردا پارت دوم رو میگذارم :)
نوشته: حنا از [ آلمان ]
وا همه مردن بجز سه نفرشون
باحاله ممنون
یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 02:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بلی!
تسلیت!
نوشته: maryam از [ ایران ]
عرررررررررر هیونگ چطور تونستی؟اخه چرا هیوکی منو کشتی یعنی اگه یه روز خدا نکنه خدا نکنه هیوکی مرد من راهی تیمارستان میشم .
قسمت اولش عالی بود‌ هیونگ جونم لااااااااااااااایک
داداش شیطان پرست؟واو داره جالب میشه
پسرای خلافکار و پلیس و معلمم رو ببین
عالی بود هیونگ .
فقط لطفا یکی رمز وب رو به منم بدههههه
فایتینگ هیونگ
خدافظ
یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 01:25
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمیدونم چطور تونستم!
از اول تو خلاصه گفتم خیلیا مردن!
نگفتم؟
آره داداشش شیطان پرسته!
به روم نیارا ولی نقش مورد علاقه خودم همین داداشست
این نبود کاپلا هم تشکیل نمیشدن و داستان دختره میشد ی داستان دختر پسری مسخره!
نوشته: مهدیس از [ رومانی ]
وَه
عالی بود
خَشَنِه خیلی (همون قشنگه خیلی)
و ادامش پلیز زود
فایتینگ
یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 00:18
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یک روز در میون میگذارم
یعنی قسمت بعد:فردا
مرسی بابت نظرت
نوشته: آتوسا از [ انگلستان ]
چه باحال بود خخخخخخ!
داداش این شیطان پرسته؟!
چه باحال!
الهی من جان به جان آفرین تسلیم کنم مبینم اونروزیو که پسرام مردن!

عمه شم عاشق ژومیه!
اگه چندتا از اعضا فوت کردن پس بقیشونم الان بابابزرگ شدن!
خدا...
باورم نمیشه...یعنی اینجا کیو و شیوون مردن؟!
مادر این با وجود اینکه ازدواج کرده بازم عاشق تیکی بوده؟!
دستت درد نکنه!
قسمت اولو دوست داشتم...
خداکنه تهش به یه پایان قشنگ ختم‌بشه.
راستی از کاور خوشت اومد؟
موفق باشی!
شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 20:20
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اول:بلی عاشق کاور شدم!
دوم:بلی داداشش شیطان پرسته!
هشدار:چیزایی که داداشه تو داستان میگه رو تکرار نکنید(در آینده)
سوم:بلی...مردن!
چهارم:بلی عاشق تیکی بوده!
خودمم امیدوارم به ی پایان قشنگ ختم شه! :|