X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

im alive 4

http://s9.picofile.com/file/8300242676/Negar_%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7_%DB%B1%DB%B4%DB%B5%DB%B5%DB%B4%DB%B4.png

سلام..ببخشید دیشب نشد آپ کنم..
عوضش این قسمت طولانی ترع
بفرمایید..
 4
-حالا نقشه ت چیه؟
-دنبالم بیا بهت میگم
دوباره دنبالش راه افتادم
بیرون از بیمارستان سوار ماشین شدیم که گفت
-الان که کاری از دستمون برنمیاد..شب یه کاریش می کنیم..الانم برو هرجا دلت می خواد
بی هدف ماشینو روشن کردم و راه افتادم..پرسیدم
-یه کاریش می کنی؟..مثلا چه کاری؟
-مطمئن نیستم ولی باید یه جوری شرکتو از چنگ اون نامرد دربیارم
پیچیدم تو یکی از خیابونا..همون طور که نگاهم به رو به رو بود گفتم
-فرض کن تونستی پسش بگیری..بعدش چی؟..خودت که فعلا تکلیفت معلوم نیست..چیکارش می کنی؟
-فکر اونجاشم کردم...من یه برادر کوچیک تر از خودم دارم که سال آخر دانشگاهه..قرار بود هر موقع درسش تموم بشه بیاد کنار دست خودم کار کنه..الانم ناچارا می سپارمش دست اون
-مطمئنی از پسش برمیاد؟
آرنجشو به شیشه تکیه داد .. دستشو زیر چونش زد و گفت
-امیدوارم..
***
تو آکواریوم بزرگ شهر تو سکوت کامل قدم می زدیم..اینجارو خیلی دوست داشتم..سکوتش و ماهیای بامزه ش که بی خبر از گیر و دار دنیا برای خودشون شنا می کردن بهم آرامش می داد!
امروزم تقریبا خلوت بود و همین بهترش می کرد..فضای سنگین بینمونو شکستم و گفتم
-اینجارو خیلی دوست دارم..وقتی چیزی ذهنمو درگیر می کنه میام اینجا..
لیتوکم که غرق تماشای اطراف بود سرشو به نشونه ی رضایت تکون داد و گفت
-آفرین..اینجور جاهارم بلدی؟!
-معلومه!
-قشنگه..
صورت خندونشو نگاه می کردم که گفتم
-بلاخره از یه چیزی خوشت اومد!
-منظورت چیه؟
-از وقتی دیدمت یا داشتی حرص می خوردی یا می خواستی منو بکشی!
گونه هاش سرخ شد!..دست پاچه گفت
-اصلنم اینطور نیست!..تو مدام میری رو مخ من!
چیزی نگفتم..فقط خندیدم و به اون که باز داشت حرص می خورد نگاه کردم..الان که بیشتر دقت می کنم..می بینم لیتوک خیلی زیبا و دوست داشتنیه!!!..چرا الان متوجه این موضوع شدم؟!
برخلاف اخلاق جوشیش صورت معصوم و مهربونی داره..پوستش مثل پوست یه نوزاد کاملا صاف و سفیده!..موهای قهوه ایشم جذابیتشو چندبرابر کرده..
غرق تماشاش بودم که با تشرش به خودم اومد
-چیو دید می زنی؟
فیگور گرفت و گفت
-روح به خوشتیپی من ندیدی؟!
می خواستم بگم که آدمی_چه مرده چه زنده_به زیبایی تو ندیدم!..
اما پررو میشه :|
به جاش گفتم گفتم
-اینو ولش کن..نگفتی باید چیکار کنیم برای این آقای کیو؟
-آها اون..
مکث کرد
لیتوک-می تونم بهت اعتماد کنم؟!
-البته..تو که دستت از دنیا کوتاهه..خودم کمکت می کنم!
-ممنونم..
جوابشو با لبخند دادم که گفت
-پس امشب میریم شرکت
-شب مگه تعطیل نیست؟
-حاضرم قسم بخورم اگه زنده بودم از دستت خودمو تو همین آکواریوم غرق می کردم :/
-خودت گفتی شب میریم!
-آره شب میریم به کیو میگیم لطف کن جول و پلاستو جمع کن گم شو بیرون از شرکت من اونم می گه چشم |:
-بعید می دونم قبول کنه :|
-برای همینم دزدکی میریم
-که چی بشه؟
-میریم سروقت گاوصندوقم..اون نسناس رمزشو بلده..همه ی اسناد و مدارک مهم افتاده دستش..اول باید اونارو ازش کش بریم که بدیم به دونگهه دست خالی نیاد..
-دونگهه؟
-آها یادم رفت بگم..برادر کوچیکم اسمش دونگهه س
-باشه ولی چه جوری بریم تو؟..متاسفانه سابقه دزدی ندارم :/
-مثل این که یادت رفت اونجا مال منه!..تمام سوراخ سُمبه هاشو می شناسم!..فقط هر کاری میگم انجام بده
-درسته..
-شب که خالی شد میریم اونجا
+مامان این آقاهه چرا داره با خودش حرف می زنه؟
+ولش کن پسرم |:
به قدری گرم صحبت با لیتوک بودم که متوجه پسربچه ی اون طرفی نشدم :/
لیتوک-بیا بریم تا نبردنت تیمارستان :/
-بریم -_-
***
بعد از یکم گشت و گذار تا رسیدن موعد مقرر رفتیم نزدیک شرکت یه جا قایم شدیم..وقتی بیرون اومدیم که مطمئن شدیم کسی داخل نمونده
لیتوک-بیا بریم وقتشه
-دلم شور می  زنه :/
-بش بگو نزنه بیا بریم!
-من تا حالا دزدی نکردم!
-یه جوری میگی دزدی انگار من کل عمرم کیف قاپ بودم-_- بعدشم اینجا مال منه پابو!..بیا
بهش اعتماد کردم و دزدکی داخل شدیم
هر جوری بود خودمونو داخل ساختمون رسوندیم..گوشیمو از تو جیبم دراوردم و چراغشو روشن کردم
-الان باید کجا بریم؟
-دفتر مدیریت..بیا از این طرفه
درو با نهایت احتیاط باز کردم..آروم پاهامو یکی بعد از یکی داخل بردم
-چقد فس فس می کنی بیا دیگه!
چند لحظه بعد جلوی گاوصندوق بزرگی بودیم که گوشه ای از اتاق بود
-اعدادی که میگم وارد کن
سرمو تکون دادم و اعدادی که گفت یکی بعد از یکی زدم و طولی نکشید که در گاوصندوق با تقی باز شد..
ذوق مرگ از کارم |: درشو باز کردم و هر سندی که لیتوک گفت رو برداشتم
که یه دفعه کنجکاوانه پرسید
-اون چیه؟.بیارش بیرون
ورقی که بهش اشاره کرد بیرون اوردم و جلو روش باز کردم..یه کپیِ وکالتنامه تام الاختیار برای مدیریت شرکت!
با چشمایی که داشت از حدقه می زد بیرون بهش خیره شد تا این که شروع به داد و فریاد کرد
-لع.نتییییی...نامردددد..عو.ضیییی..خودم می کشمتتتتت..نابودت می کنم چو کیوهیون!
-هیسسسس الان می ریزن اینجا!
دو دستی موهاشو کشید |:
-کسی منو نمی بینهههههه..کسی صدای منو نمی شنوهههههه..کی می خوای اینو بفهمییییی؟
-چت شد یهو ما که داشتیم برشون می داشتیم؟
-حر.وم زاده یه وکالت جعلی درست کرده نشسته جای من!..ازش متنفرممممم..
سریع اسنادی که گفته بود رو ریختم توی کیف و گفتم
-بیا فعلا هر چی زودتر از اینجا بریم بیرون یه فکری براش می کنیم..می شنوی؟
-آره آره بریم
***
روی مبل نشسته بودم و طبق عادت همیشگیم با دستم با پوست ل.بم ور می رفتم و لیتوک که تو مرز انفجار بود داشت کل خونه رو قدم می زد
کلافه گفتم
-تا کی می خوای رژه بری؟
بلند گفت
-چی کار کنم پس؟..دست رو دست بزارم نابود شدن خودمو تماشا کنم؟..ببینم اون کثا.فت هرکاری دلش می خواد با زندگی من بکنه؟
رو به رو نشست و سرشو بین دستاش پنهون کرد
تو همون حالت با صدای خفه از بغض نا.لید
-دیگه خسته شدم..هیچ کاری از دستم برنمیاد..الان واقعا دلم می خواد بمیرم ولی عرضه ی همونم ندارم..
دیگه داشت علنا گریه می کرد..بین گریه هاش به سختی حرف می زد
-آخه چرا باید این بلا سر من بیاد؟...زندگی ای که این همه سال براش جون کندم به همین راحتی داره از دستم میره
بیشتر از این طاقت اشکاشو نداشتم..فکر نمی کردم گریه کردن بلد باشه!..الان کاملا اطمینان داشتم که هر چقد داره سعی می کنه خودشو قوی نشون بده زیادم موفق نیست..کنارش نشستم و دستمو روی شونه ی سردش گذاشتم
-خواهش می کنم آروم باش من کمکت می کنم
سرشو بالا گرفت و نگاه خیسشو به نگاهم دوخت
-چه کمکی؟
-مگه نگفتی یه برادر داری که می تونه تا برگشتنت اوضاعو اداره کنه؟..من میرم پیشش و درباره ی کیو بهش میگم
-فایده ای نداره اون حرفتو باور نمی کنه
دستشو بین دستام گرفتم و آروم فشردم..لبخند زدم و گفتم
-من کاری می کنم که اون باورش بشه..بهت قول می دم هر کاری می کنم تا بتونی همه چیتو پس بگیری..قول میدم..
خودمم نمی دونم چرا این حرفو زدم ولی اینو می دونستم که از هیچ کمکی براش دریغ نخواهم کرد..
گریه ش بند اومد و سکوت کرد
لیتوک-حرفتو باور می کنم..
-خوشحالم که اینو می شنوم!
یه دفعه سرخ شد و دستشو از بین دستام بیرون کشید و ایستاد
صداشو صاف کرد و گفت
-می تونیم فردا بریم پیش دونگهه..کلاس نداره
-حتما
***
دم ظهر بود که رفتیم پشت در خونه ای که لیتوک گفت خونه شونه..جایی که قرار بود دونگهه رو ملاقات کنیم..
لیتوک یه چیزایی درباره ش بهم گفته بود..چیزایی که فقط بین خودشون بود و لیتوک گفت اینارو برای این که باور کنه بهش بگم
خودمو مرتب کردم و زنگ درو زدم
صدای آروم لیتوکو شنیدم
-تو تنها امید منی..
چیزی نگفتم و چند لحظه بعدش صدایی از پشت آیفون گفت
-کیه؟
-می خواستم پارک دونگهه رو ببینم
-خودمم بفرمایید؟
-می تونم بیام تو؟..صحبت مهمی باهاتون دارم
-بفرمایید داخل
داخل شدیم و بعد از سلام و علیک کوتاهی توی سالن نشستیم
پسر بامزه ای بود..لاغر و تقریبا هم قد لیتوک بود..مثل خود لیتوک چهره ی مهربون و معصومی داشت
+گفتید کار مهمی با من دارید درسته؟
-بله همین طوره
+گوش می کنم
اصلا نمی دونستم از کجا باید شروع کنم..استرس گرفته بودم..ولی من به لیتوک قول دادم..به خودم مسلط شدم..نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم..
-راستش نمی دونم باید از کجا شروع کنم...درباره ی برادرته..لیتوک..
یه دفعه رنگ از روش پرید و آشفته شد
-لیتوک هیونگ؟؟..نکنه اتفاقی براش افتاده؟..خواهش می کنم بهم بگو
-نه نه چیزی نشده آروم باش
-پس چی شده؟
از اون طرف لیتوکو دیدم که دورتر ایستاده بود و دستشو رو صورتش گذاشت و به نشونه ی تاسف تکون داد
باید جمعش می کردم..
-اول خوب به حرفام گوش کن بعدا تصمیم بگیر..تو کیوهیون رو می شناسی دیگه؟
-آره
-و اینم می دونی که الان اون مدیر شرکت برادرته
آروم تر از دفعات قبل گفت
-آره..هیونگ از قبل بهش وکالت داده..
-مسئله دقیقا همینه..هیونگ تو هیچ وکالتی به هیچکس نداده..
-یعنی چی؟..خودم اون وکالتنامه رو دیدم!
-اون وکالت جعلیه!..کیو از قصد خودشو به لیتوک نزدیک کرده بود تا این شرکتو از چنگش دربیاره..با اتفاقیم که برای لیتوک افتاده اون نمی تونه فعلا هیچکاری بکنه..و الان این تویی که نباید بزاری  کیو به خواسته ش برسه..تو سال آخر دانشگاهی مگه نه؟..پس می تونی مدیریتش کنی!
-اما من..یه لحظه صبر کن...
مشکوکانه پرسید
-همه ی اینارو از کجا می دونی؟..اصلا تو کی هستی؟
-من..توضیحش یکم سخته..من یه دوستم..قصدم کمک به تو و لیتوکه..
-اما من نمی تونم بهت اعتماد کنم...یهو سر و کله ت پیدا شده داری کیو رو متهم می کنی..اصلا می دونی رابطه ی اونا چقدر خوب بوده؟
لیتوک-اون به من کلک زد..حقه زد..تو یکی دیگه گولشو نخور..دونگهه به حرفاش گوش کن
ادامه دادم
-می دونم حرفامو باور نمی کنی اما به ریسکش می ارزه..تو لیتوکو خیلی بهتر از من می شناسی..اون کلی زحمت کشید تا به اینجایی که هست برسه..اینم می دونی که اون می خواست بعد از تموم شدن دانشگاهت بیارتت پیش خودش با هم اونجارو اداره کنید..فکر نمی کنی مسخره باشه یه دفعه همه چیو بسپاره دست کیو؟
-چطوری حرفاتو باور کنم؟
-اینا حرفای من نیست دونگهه..حرفای خود لیتوکه..اون از من خواست که بیام پیشت..باور کردنش سخته اما اون الان از همیشه آشفته تره..
-چی؟!
-شما خیلی با هم صمیمی بودین..تو همه ی رازاتو به لیتوک میگی..
-از کجا می دونی؟؟
-فقط این نیست..اینم می دونم که تو تا الان یه صندوقچه زیر تختت داری که آرزوهاتو توی ورق می نویسی و تا برآورده شدنشون اونارو همون جا نگه میداری..آخرین آرزوتم الان فقط سرپا شدن هیونگته مگه نه؟
دهنش از تعجب باز موند..صورتش سرخ شد و بلند بلند گفت
-اینو فقط لیتوک هیونگ می دونست!..تو..
بهش توپیدم
-بعد از این دلایلی که برات اوردم هنوزم نمی خوای باور کنی هیونگت الان به کمکت احتیاج داره؟؟..اون وکالتنامه جعلیه!..تو باید از کیو شکایت کنی و شرکتو از چنگش دربیاری و تا برگشت لیتوک اداره ش کنی فهمیدی؟
سکوت کرد و به فکر فرو رفت
رفتم رو به روش ایستادم و قبل از اینکه چیزی بگم لیتوک با گریه کنار دونگهه روی زمین افتاد و قطرات اشکش روی گونه هاش چکیدن
-دونگهه..خواهش می کنم حرفاشو باور کنم..الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به کمکت احتیاج دارم..نزار اینطوری بمیرم..
آروم گفتم
-برای آخرین بار ازت خواهش می کنم حرفامو باور کنی..توی این ماجرا هیچی گیر من نمیاد..ولی ممکنه خودتون خیلی چیزا رو از دست بدین..دونگهه به خاطر لیتوک..
چشماش قرمز شده بود و رو به باریدن..با دستش چشماشو پاک کرد..با بغض گفت
-دلم بزاش تنگ شده..کاش خودش اینجا بود..
دستمو رو شونش گذاشتم
-اون همیشه کنارته..حتی همین الان..
-نمیذارم کیو به هر چی میخواد برسه..
از خوشحالی رو پام بند نمی شدم!..همون موقع هم لیتوک از جاش پرید..اشکاشو کنار زد و ذوق زده گفت
-عاشقتم دونسنگ!!
از هیجان لیتوک خودمم هیجان زده شدم!
رو به دونگهه گفتم
-هر کمکی خواستی به خودم بگو..تا آخرش کنارتم!
سرشو تکون داد و یه لبخند کوچیک زد
***
بلاخره بعد از 2؛3 ماه رفت و آمد تو دادگاه و شکایت و شکایت کشی تموم شد..به کمک آشناهای پدرم توی دادگستری و پیگیری این پرونده مشخص شد اون وکالتنامه جعلیه..
هممون یعنی من و لیتوک و دونگهه از خوشحالی تو پوست خودمون نمی گنجیدیم..دونگهه هم الحق که مثل برادرش لیتوک مدیر زاده شده!..چون توی مدت کمی تونست دوباره اوضاعو به حالت سابقش برگردونه..کیو هم بعد از باخت تو دادگاه به لطف نقشه ی دوم لیتوک یه گوشمالی درست و حسابی بهش دادیم که هر چی دوست دختر و پسر داشت پرید!
توی این مدت هم من و لیتوک به دوتا رفیق حسابی تبدیل شدیم..شاید برای اون رفاقت باشه ولی من اونو یه چیزی فراتر از رفاقت می دونم..
امروزم لیتوک تو خونه مونده بود و من برای یه تشکر کوچیک از دوست پدرم که قاضی پرونده هم بود همراه خود پدرم به خونه ش رفته بودیم..
من اما تمام مدت داشتم با خودم کلنجار می رفتم..2 ساعت هم نبود که از لیتوک دور شدم اما به قدری دلتنگش بودم که اگه به خودم بود همین الان بر می گشتم پیشش و یه دل سیر بغ.لش می کردم..تو این مدت 2؛3 باری به خاطر شادی یا دلداری این اتفاق افتاد..تنش سرد بود اما خودش گرم و پر از احساس بود..باورش برام خیلی سخته اما به این نتیجه رسیده بودم که توی همین زمان کوتاه عاشق لیتوک شدم!..عاشق روحی که تکلیفش معلوم نیست..
چند روزی می شد به این نتیجه رسیدم و رفتارای مشکوک لیتوک و گاه و بی گاه سرخ شدناش هم احساسمو تشدید می کرد..اصلا روی کارم تمرکز نداشتم..تمام فکرم درگیر این عشق واهی شده..قراره به کجا برسیم..؟
با صدای پدرم که ازم خواست برگردیم خونه به خودم اومدم و بلند شدم
ایستاده دوباره از دوستش تشکر کردیم که گفت
-کاری نکردم..اِ راستی شیوون پسرم برای اون ماجرای قبلی که برات دردسری درست نشد؟..هر اتفاقی افتاد کافیه بهم بگین تا حلش کنم
من..با یادآوری اون ماجرا زبونم قاصر شد..به جام پدرم گفت
-نه خداروشکر اتفاقی نیوفتاده..بازم ممنون..ما دیگه میریم..
انگار که چیزی یادم اومده باشه..انگار که سطل آب یخی رو سرم خالی کرده باشن..انگار که پتک یادآوری به سرم کوبیده شد..زانوهام سست شد..نه این امکان نداشت..اما الان که فکر می کنم..همه چیز با هم جور بود..
-ببخشید یادم اومد کاری رو باید انجام می دادم..من زودتر میرم
-اما..
دیگه صدای پدرم و دوستشو نشنیدم..دویدم سمت ماشینم و سوارش شدم و مستقیم رفتم طرف بیمارستان لیتوک..
خدا خدا می کردم حدسم غلط باشه..
مشتمو روی فرمون کوبیدم
-نه..نه..نه این امکان نداره این درست نیست..
***
ینی چی شدع؟ :D

نظرات (8)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: Elahe از [ آلمان ]
سکتههه میدی منو چرا همیشه آخر پارتاتT_______T (خار جمله بندی)
فقط اونجا که استوک با گریه میفته میخوام خودموویتیتطتطککس:")))))
منم بودم عاشقش میشدم
پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 04:22
امتیاز: 0 0
نوشته: دونسنگت از [ ایران ]
هارتم پاچید رو دیوار ک من تو رو بیشتر لاب دارممممممممممممم
جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 02:10
امتیاز: 0 0
نوشته: حانی از [ روسیه ]
یاااااا ریوون هیونگ برا چی نمیای....میخوای ما تو خماری بمونیم ینی؟.....خیلی بدی...من قسمت جدید میخوام
سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 01:17
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به دلایلی و از همه مهم تر کامنت در حد هیچ |:
شاید
مرسی:|
گذاشتم عسیسم
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
سلام
یعنی شیوون همون بیشعوری بوده که با لیتوک تصادف کرده؟
وای وای عکس العمل لیتوک وقتی بفهمه ماجرا رو خیلی جالب میشه همچین بزنه از جاش پا نشه ولی فرشته س دیگه فک کنم به خاطر کمکاش کاری باهاش نداشته باشه تازه عاشق هم شده بودنا
اشکم دراومد وقتی داشت با دونگهه میحرفید
کرک وپر کیو ریختحقشه
ممنون عزیزم
یکشنبه 25 تیر 1396 ساعت 10:22
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ^^♥
من هیچی نیمی دونم
چیزی نم دونم من
طفلکیا :( شیوون عاشق روح شده
عرررر
عا بیشور
خاهش می کنم گلم
نوشته: حنا از [ رومانی ]
عالییییییی بود
یکشنبه 25 تیر 1396 ساعت 03:10
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسیییی عزیزم
نوشته: دونسنگت از [ رومانی ]
تشوییییخ تشوییییییییخخخخخ دسسسست دسسسسسسسست اونی نویسنده ی خودم*-*
خ خوب بووووووووووووووود ولی زود تموم شد

آقا ی چیزی..
اگه توتوکی روحه، عامو زشته چجوری دستشو گرف؟:|

و ی چیز دیگه..
حسودیم شد-_- توام ب من بگو عاشقتم دونسنگ:'|♥


آممممممم.. نمیدونمممممم ینی چی شدهههههههههه
شنبه 24 تیر 1396 ساعت 22:46
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جییییییخخخ (ذوق مرگ شدن ^^)
اونیت فنات *-*♥♥♥♥
دگ دگ
چ چیزی :|
عامو زشته
نم دونم :| این داستان حاصل تراوشات ذهن متوهم نویسنده س و هیچ ارزش مادی و معنوی ندارد و اطباقی با حقایق نیز هم ندارعد :||
چ چیز دگ *-*
ب چی؟ :||||
چصاپط چش سیفید :||
انقد ک من ب تو گفتن عاشختم دونسنگم لابت دارم سیسترم مجنون ب لیلی نگف =||||
چش بازم عاشختمممم سیسترمممم *-*♥♥ دونسنگمممم *-*

:|♥
نمیمیدونم :D
نوشته: مهدیس از [ ایران ]
ای وای
چیشده
بگو بگو
بدو بدو
بنویس بنویس
بذار تو سایت بذار تو سایت
ای ووای من دیوونه شدم رفت
من امشبو خوابم نمیبره
ذوق مرگ شدم دونگهه هم تو فیکت هس
راستی نگو که شیوون همون کسیه که منم فکرمیکنم
شنبه 24 تیر 1396 ساعت 21:14
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای وای ای وای
نیمیدانم
نم گم :|
نمی دوعم خستم:D
یهویی بگم چی شده؟
دیوونه کردن دوص
شرمنده امشبم تو خماری بمون:|♥
عزیزم^^♥♥♥
فکرتو خوندم ولی نمی دونم
نوشته: تارا از [ ایران ]
الان میخونمممم
شنبه 24 تیر 1396 ساعت 19:07
امتیاز: 1 0
پاسخ:
بخون عاسیسم :|||