X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

sarang only you 11


سلام جیگرا


خوبید؟


میدونم اینو باست دیشب میزاشتم اما نتم قطع بود نشد


پریشب هم به خاطر زلزله ای که اینجا اومده بود شرمنده تون شدم.


برق تا چند ساعت قطع بود و نمیتونستم از لپ تاب و مودمم استفاده کنم.


اصلا یه وضعی بود :/


برق ها قطع


خطوط مشغول


حتی دیوارمون ترک برداشته!


زلزله به این شدیدی تا حالا ندیده بودم ولی شکرخدا به خیر گذشت.


بگذریم


برید این قسمت رو بخونید.


 

قسمت یازدهم:

 

 

هیچول-...اینو اویزه ی گوشت کن اقا!...همه ی کارهای دنیا روی عشق میچرخه...اگه عشق نباشه کل دنیا محکوم به نابودیه...بله!

-به نظرت زیادی مبالغه نمیکنی؟

هیچول خیلی محکم گفت-به هیچ وجه!...

و بعد پرسید-...حتما با این افکارت تا حالا دوست.پسر یا دوست.دخترهم نداشتی مگه نه؟

لیتوک سرش را به نشانه ی منفی دوطرف تکان داد

-نه چون...

هیچول به جای او گفت-...چون وقتشو نداشتی؟

لیتوک خندید

-دقیقا!

هیچول گفت-پس با این اوصاف چطوری میخوای ازدواج کنی؟

لیتوک-خب...فکر کنم در این مورد بزارم پدرم تصمیم بگیره.

هیچول با تعجب گفت-یعنی چی؟...یعنی نمیخوای با کسی که دوستش داری ازدواج کنی؟!

-گفتم که به عشق اعتقاد ندارم.

هیچول پوفی کرد

-واقعا که ادم خسته کننده ای هستی جانگسو...رک بگم اصلا ازون تیپ هایی نیستی که من خوشم میاد...لابد میخوای تموم زندگی تو کار کنی و بعد با کسی که والدینت انتخاب کرده ازدواج کنی...مطمئنی این طرز زندگی خسته ت نمیکنه؟

-مدامی که برای رویام تلاش کنم نه!

هیچول خسته از بحث ارنج هایش را به میز تکیه داد و گفت-ناموسا دیگه نمیدونم چی بهت بگم!

در این لحظه بود که لیتوک پیامی از طرف پدرش دریافت کرد.

در پیام پدرش از او خواسته بود که زودتر به شرکت بیاید.

لیتوک با خواندن پیام قیافه اش درهم رفت...میدانست که حتما کار مهمی پیش امده که میخواهد اورا ببیند.

هیچول متوجه ی تغییر حالت لیتوک شد و پرسید- مشکلی پیش اومده؟

لیتوک جواب داد-چیزی نیست فقط پدرم خواسته زودتر برم شرکت...اینطوری کلاس بعد رو از دست میدم.

هیچول لبخند زد

-غمت نباشه خودم برات نت برمیدارم!

لیتوک هم لبخند زد

-ممنونم.

و برای چندمین بار فکر کرد که چقدر خوب است که کسی مثل هیچول دوستش است.

وقتی به شرکت رسید مستیقم به دفترکار پدرش رفت...با اینکه کمی مضطرب بود و حس میکرد که اتفاق بدی افتاده اما با این حال ترجیح میداد ازموضوع مطلع شود.

در زد و وارد اتاق شد.

پدرش میز کارش بود و با دستهایش شقیقه هایش را گرفته بود.

-پدر...من اینجام...موضوعی پیش اومده؟

اقای پارک سرش را بالا گرفت و به پسرش نگاه کرد...لیتوک میتوانست به خوبی عصبانیت و خشم پدرش را ببیند.

-خبر داری که اقای لی تقاضا کرده که سرمایه شو از شرکت بکشه بیرون؟

لیتوک شوکه شد

-اقای لی؟!...ولی اون که خیلی از شرکت راضی بود...اخه چطور ممکنه؟!

-به هزار و یک دلیل کوفتی که یکیش این بود که میگفت میخواد جایی سرمایه گذاری کنه که امکان پیشرفت و سود بیشتری داشته باشه...خیلی مسره که سرمایه شو پس بگیره...سرمایه ای که پنج درصد از کل سرمایه شرکته...میدونی این چقدر رتبه مون رو میاره پایین؟

-خدای من!

-و حالا فکر میکنی مقصر این اتفاق کیه؟

لیتوک حدس میزد که دوباره قرار است او متهم شود!

-پدر من تموم تلاش مو کردم.

پدرش صدایش را بالا برد

-نه نکردی!...اگه تموم تلاش تو کرده بودی که این اتفاق نمی افتاد... اینا همش به خاطر نالایقی تو بوده و بس!

-اما من کم نزاشتم.

-چرا گذاشتی!...فکر کردی خبر ندارم که دوروزه که دیر میای؟...وقتی مدیر یه شرکت پایبند این چیزا نباشه چه انتظاری از اون شرکت میره؟

-من واسه ی تاخیرم دلیل داشتم.

-کافیه...دیگه نمیخوام بشنوم...بهونه تراشی نکن...

به صورتش دست کشید و درحالیکه مشخص بود سعی دارد ارامش را حفظ کند گفت-...فعلا تا مدتی شرکت نیا...میخوام خودم تنها اختیار امور رو بدست بگیرم.

پدرش جدی که نبود؟!

-اما پدر...

-همین که گفتم!...برو و فقط وقتی برگرد که مطمئن باشی میتونی از پس این کار برمیای!

لیتوک میدانست که بحث و اعتراض فایده ای ندارد...پدرش مستبدش از تصمیمی که میگرفت هیچ وقت برنمیگشت پس اصرار چه فایده ای داشت؟

درحالیکه سعی میکرد چیزی از ناراحتی و دل شکسته گی اش در لحنش مشخص نباشد گفت-باشه پدر...هرچی شما بگید.

با سری پایین افتاده از اتاق بیرون امد و به دفتر خودش رفت تا وسایلش را جمع کند.

این بی انصافی بود...پدرش حتی نمیدانست که به خاطر شرکت جان او به خطر افتاده بود...لیتوک در تمام این مدت وقت و انرژی اش را برای شرکت گذاشته بود و چون شرکت دیگری در جذب سرمایه گذار تبحر بیشتری داشت دلیل نمیشد که او مورد بازخواست قرار بگیرد و به بی لیاقتی متهم شود!

کسی در اتاق را زد.

لیتوک همانطور که کاغذها را داخل کیفش می ریخت گفت-بیا تو.

در باز شد و چشم لیتوک به نزدیکترین دوستش افتاد.

شیوون که مشخص بود خیلی ناراحت است گفت-اتفاقی که افتاد رو شنیدم...متاسفم هیونگ.

لیتوک سعی کرد خودش را بی خیال نشان بدهد چیزی که واقعیت نداشت.

-فکر کنم اینطوری بهتره...شاید واقعا حق با پدرمه...من لیاقت مدیریت اینجا رو ندارم.

شیوون-این حرف رو نزن!...هیچ کس به اندازه ی تو برای این شرکت زحمت نکشیده.

لیتوک زهرخندی زد

-لااقل پدرم اینطور فکر نمیکنه.

شیوون-حالا میخوای چیکار کنی؟

-نمیدونم...میرم خونه.

-باشه...فقط من مطمئن باشم که حالت خوبه؟

لیتوک به سختی لبخندی به ل.ب اورد

-اره...نگران من نباش.

 

کیوهیون تازه از خانه بیرون امده بود که با دیدن اتومبیل اشنایی از حرکت ایستاد.

مرد قدبلندی از ماشین پیاده شد و سمتش امد و باعث شد تا او اخم بکند.

دستهایش را روی سی.نه اش قرار داد

-تو اینجا چیکار میکنی؟...گفته بودم که دیگه نمیخوام ببینمت.

ژومی-فکر کردی به همین اسونی میتونه باهام بهم بزنی و بعدش بری با یکی دیگه قرار بزاری؟

کیوهیون باخونسردی جواب داد-می بینی که میتونم!

-مطمئنی؟...اگه این یارو بفهمه که تو فقط دنبال پولشی چی؟

-فکر نکنم این ربطی به تو داشته باشه.

کیوهیون این را گفت و به سمت ماشین خودش رفت که ژومی از پشت سرش داد زد

-تو نمیتونی به همین راحتی از دستم خلاص شی!...اینو یادت باشه!

 

لیتوک به ویلایش برگشت درحالیکه حالش خیلی خراب بود.

باورکردنش خیلی برایش سخت بود که بعد ان همه زحمت و صرف انرژی مثل یک کارمند ساده اخراج شده بود.

روی کاناپه ولو شد و سرش را در دستهایش گرفت

-من همه ی تلاشمو کردم!...هرکاری از دستم برمی اومد کردم!

کلافه و ناراحت بود به شدت احساس درماندگی میکرد.

و ناامید شدن پدرش از او از همه بیشتر ناراحتش میکرد.

برای او که همیشه به کار کردن عادت داشت بیکار ماندن در خانه عذاب اور بود...بنابراین تصمیم گرفت از خانه بیرون بزند...شاید قدم زدن در هوای ازاد میتوانست حالش را بهتر کند.

اول شب بود و هوا اندکی خنک.

مدتی راه رفت و فکر کرد...فکر کرد به اینکه کجای کارش اشتباه بود که این اتفاق افتاده بود؟

اما هرچه بیشتر فکر کرد کمتر به نتیجه رسید.

یکهو به خودش امد و دید که سر از محله ی هیچول سراورده!

متعجب بود که چطور پاهایش اورا به انجا کشانده بودند.

با دیدن کلوپی در همان اطراف توجه اش جلب شد.

به خاطر اورد که هیچول در مورد کلوپی که میرفت حرف زده بود.

لیتوک هیچ وقت به این جور جاها نرفته بود...یعنی نه وقتش را داشت و نه حوصله ی بودن در چنین جاهایی را داشت...به نظرش فقط وقت تلف کردن بود.

اما در ان لحظه فکر کرد که شاید بودن در چنین جایی بتواند حال و هوایش را تغییر بدهد و یا حتی اگر خوش شانس بود میتوانست هیچول را انجا پیدا کند.

به انرژی او احتیاج داشت.

با احتیاط وارد ان دنیای صداها و نورهای رنگارنگ شد.

کلوپ پر از دختران و پسران شاد و شنگول بودند که می رق.صیدند و بدن هایشان را تکان میدادند...انگار که هیچ غمی در دنیا نداشتند.

لیتوک اهسته به پیشخوان نزدیک شد تا نوشیدنی سفارش بده که با دیدن پسرجوانی که کت قرمزی پوشیده بود و انجا نشسته بود شوکه شد.

-هیچول!

هیچول با دیدن او گل از گلش شکفت!

-هی تو اینجا چیکار میکنی؟...بیا اینجا بشین.

و به صندلی خالی کنارش اشاره کرد.

لیتوک انجا نشست که هیچول پرسید-به نظرم گفتی از این جورها خوشت نمیاد.

-خب...خب گفتم یه امتحانی بکنم.

هیچول با خوشحالی گفت-فکر خوبی کردی!...نوشیدنی میخوری؟...مهمون من.

لیتوک-باشه ممنون.

بعد اینکه نوشیدنی ها را گرفتند هیچول پرسید-به نظر حالت گرفته ست...چیزی شده؟

لیتوک برای یک لحظه مردد ماند که اتفاقی که افتاده بود را به او بگوید یا نه.

-هی میگی یا نه؟

لیتوک اهی کشید

-امروز خیلی بدی برام افتاد...از شرکت اخراج شدم!

-چیییی؟!...از شرکت بابات اخراج شدی؟

-اره.

هیچول که شدت تعجب داشت چشمانش از حدقه میزد بیرون گفت-باورم نمیشه یعنی بابات عذرتو خواست؟!

لیتوک ل.بش را گاز گرفت

-گفت هنوز امادگیشو ندارم...این خیلی مسخره ست... من از هجده سالگیم اونجا کار کرده بودم!..بهم گفت تا امادگیشو نداشتم برنگردم...با اینکه من در تموم این سالها همه ی تلاشمو کرده بودم اما تهش به بی لیاقتی متهم شدم...

نمیانست چرا دارد اینها به هیچول می گوید...چیزهایی که حتی تا حال به شیوون که نزیک ترین دوستش بود نگفته بود.

احساس کرد چشمانش دارد میسوزد

-...با این وجود هیچ وقت پدرم متوجه ی زحمت هام نشد...همیشه ازم بیشتر و بیشتر انتظار داره...همیشه ازم ناامیده...

لیتوک بیشتر از این نمیتواند جلوی اشکهایش را بگیرد...اشکهایی که تا ان لحظه با سرسختی مانع ریزش شان شده بود.

هیچول برای همدردی شانه های اورا گرفت و فشرد...نمیدانست چرا اینقدر دیدن غم لیتوک ناراحتش میکند.

شروع کرد که بگوید

-مطمئنم اون یه روز متوجه ی زحماتت میشه...

اما با حرکت لیتوک کاملا جاخورد.

لیتوک سرش را به شانه ی او تکیه داد و بی اختیار به تلخی گریست.

خود لیتوک هم از این کارش متعجب بود و نمیدانست چرا اینکار را کرد اما به شدت در ان لحظه به همدردی کسی نیاز داشت...اینکه کسی ارامش کند.

و این طور هم شد!

هیچول دستهایش را دور او حلقه کرد و به نرمی گفت-هی اروم باش...چیزی نشده که.

لیتوک به ارامی خودش را عقب کشید و اشکهایش را پاک کرد

-متاسفم...حتما ناراحتت کردم.

هیچول گفت-لازم نیست متاسف باشی...پس دوست به چه دردی میخوره؟

لیتوک لبخند بی جانی زد

-ممنونم.

هیچول-بابت چی؟...من که هنوز کاری برای خوب شدن حال تو نکردم.

لیتوک با تعجب پلک زد

-خوب شدن حال من؟!

اما هیچول جواب اورا نداد...در عوض بلند شد و برای دی جی دستی تکان داد

-هی جی اس اهنگ رو عوضش کن!

و پسرموقرمز در جواب سری برای او تکان داد.

لیتوک پرسید-میخوای چیکار کنی؟

هیچول لبخند محوی زد

-میخوام حالتو خوب کنم!

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

 

اهنگ به انتها رسیده بود و همه از رق.صیدن دست کشیده بودند.

لیتوک به هیچول که نفس نفس زنان مقابلش ایستاده بود نگاه کرد...صورت زیبایش می درخشید و ل.ب های خوش فرمش برق میزدند.

بدون اینکه متوجه باشد چه کار میکند سرش را جلو برد و ل.ب هایش را به ل.ب های او نزدیک کرد...

 

شیوون-پدر...مادر...معرفی میکنم کیم کیوهیون...کسی که میخوام باهاش ازدواج کنم.

 

دونگهه سرش را خاراند

-من باید چی صدات بزنم؟...زن داداش؟!

 

 



نظرات (9)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: tarane از [ ایران ]
سلام عزیز دلم
خوبی ؟
ممنون برای همه زحماتت و داستان که برای ما میذاریش . خییییییلی ممنون گلم
چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 20:28
امتیاز: 0 0
نوشته: Maryam از [ ایران ]
با این اهنگ Get The Treasure اگه دارید همینجا لینک برام بزارید ممنون
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 23:30
امتیاز: 0 0
نوشته: Maryam از [ ایران ]
سلام کسی این آهنگ ها رو داره ؟؟؟ MP3
D×D×D.Dynamite.
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 23:23
امتیاز: 0 0
نوشته: باران از [ نامشخص ]
سلام عزیزم. مرسی.
واقعا حیف تیکی... این همه زحمت و بعدش اینجوری جوابش رو باباش داد...
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 21:10
امتیاز: 0 0
نوشته: tarane از [ ایران ]
سلام عزیزم . خوبی؟
ببخش یه مدت نبودم . سرم حساااابی شلوغ شده بود . شرمندتم
از داستان ها عقب افتادم باید در اولین فرصت کم کم شروع به خوندنشون کنم.
ازت بی نهایت ممنونم .
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 20:50
امتیاز: 0 0
نوشته: 경사스러운 از [ ایران ]
سلام ممنون از پارت جدید هم لذت بردم
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 18:30
امتیاز: 0 0
نوشته: Maryam از [ ایران ]
سلام هیونگ
ببخشید که نتونستم برات نظر بزارم اخه امتحاناتم تازه چند وقتیه شروع شده و دیگ نمیتونم زیا بیام تو وبلاگ ببخشید
هر دو فن فیکت که الان خوندم عالیه هیونگ
خوب بلاخره بعد قرنی توکچول شد
دونگهه عالیه بودن تا اینجا که خودنم فیکات
موفق باشی هیونگ
بوس بوس
خدافظ
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 11:30
امتیاز: 0 0
نوشته: حنا از [ ایران ]
خدابد نده
حالا حالت خوبه؟؟
لیتوک توی دوتا داستانی که میزاری بدبخته ولی من مطمئنم که لیاقتشو به باباش ثابت می کنه
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 00:41
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره شکرخدا به خیر گذشت.
گرچه تو روستاهای اطراف تا 40 یا 70 درصد خرابی بوده
شک نکن
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
بابای ایتوک چقدرر بیشعوره
به به بالاخره توکچول شکل گرفت
اوخییی هائههه،زنداداش؟؟
مرسی عزیزم خسته نباشی
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 00:07
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باهات موافقم ولی درست میشه یعنی هیچول باباهه رو درست میکنه
بله بلاخره
ککککک پس چی بگه طفل معصوم؟
مونده نباشی جیگرم