X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

sarang only you 10


سلام جیگرا


قسمت دهم رو مطالعه بفرمایید


 

 

قسمت دهم:

 

 

کیوهیون با دیدن لیتوک جاخورد

-تو؟!...اینجا؟!...

با شگفتی به هیچول نگاه کرد...انجا چه خبر بود؟...تا انجا که به خاطر داشت میانه ی هیچول و او شکراب بود.

-...هیونگ به نظرم میگفتی که...

هیچول با نیشی باز گفت-چیزایی که قبلا گفتم رو بی خیال...

بی اخطار یک دستش را دور گردن لیتوک انداخت و باعث شد لیتوک شوکه شود!

-...من و لیتوک دیگه باهم رفیقیم!...مگه نه؟

لیتوک لبخندی زد و در جواب او سرش را تکان داد.

کیوهیون با اینکه هنوز متعجب بود گفت-اوه...که اینطور..خیلی هم خوبه...

جلو رفت و دستش را سمت لیتوک دراز کرد

-کیم کیوهیون هستم.

لیتوک دست اورا گرفت و گفت-پارک لیتوک.

هیچول با خنده گفت-که از دیدن هم خوشوقت هم هستید!...حالا اگه اجازه بدید من برم یه چیزی درست کنم که بریزیم تو شکم های گشنه مون.

لیتوک-نه ممنون...من دیگه باید برم...همین الانشم کلی دیرکردم...باید برم شرکت.

هیچول-میخوای بری پی رویات؟

لیتوک لبخند زد

-دقیقا!

هیچول-خیلی خب باشه.

لیتوک-راستی داشت یاد میرفت...

لیریکهایی که بدون اینکه حواسش باشد با خودش از اتاق بیرون اورده بود را سمت هیچول گرفت

-...داشتم اینارو هم با خودم میبردم.

هیچول با مهربانی گفت-مشکلی نیست اگه بخوای میتونی نگهشون داری.

-واقعا میتونم؟...ازشون رونویس داری؟

هیچول خندید

-رونویس میخوام چیکار؟...

به سرش اشاره کرد

-...وقتی همه شون اینجان!

لیتوک دوباره لبخند زد.

رفتار راحت و صمیمیت هیچول واقعا برایش جذاب و سرگرم کننده بود.

قبل رفتنش هیچول کارتی به او داد

-این ادرس یه کلوپی تو همین نزدیکیه...اگه گاهی خواستی ساعتی رو ازاد باشی و خوش بگذرونی بیا اونجا...اکثر اوقات با بروبچه ها واسه تفریح میریم اونجا.

لیتوک گفت-ممنونم از پیشنهادت ولی بعید میدونم بتونم...با کار تو شرکت دیگه وقت ازادی برام نمی مونه...در کنار این علاقه ای به محیط های اینطوری ندارم.

-می فهمم ولی کارت رو نگهش دار...شاید یه زمانی دلت خواست و اومدی.

و چشمکی زد.

لیتوک با اینکه هنوز شک داشت روزی پایش در چنین جایی بگذارد اما کارت را از او گرفت.

بعد رفتن لیتوک هیچول سمت کیوهیون برگشت.

او که از قبل خبر داشت کیوهیون به دیدن شیوون رفته است پرسید-خب؟

کیوهیون خودش را به ان راه زد

-چی خب؟

هیچول-یااا وانمود نکن که نمیدونی دارم از چی حرف میزنم!...زودباش بگو ببینم امروز به شیوون چی گفتی؟...چه جوابی بهش دادی؟

کیوهیون چرخشی به چشمانش داد

-بهش گفتم پیشنهادشو قبول میکنم.

هیچول کنار او نشست

-جدا؟...پس با ژومی میخوای چیکار کنی؟

کیوهیون نگاه کوتاهی به ساعت مچی اش انداخت و خیلی خونسرد گفت-یه ساعت دیگه باهاش قرار دارم...قراره بهم بزنیم.

-اوه...به نظرت باهاش کنار میاد؟

کیوهیون به سردی گفت-مجبوره که کناربیاد!

-وایییی که چقده تو سرد و ریلکسی کیونا!...بعضی وقتها فکر میکنم حتی چیزی به اسم خون تو رگهات نداری!

از جایش بلند شد و سمت اشپزخانه رفت

-...میرم یه چیزی درست کنم.

کیوهیون از پشت سرش گفت-تو چی هیونگ؟...نمیخوای بگی؟

هیچول با تعجب سمت او برگشت

-چی رو؟

کیوهیون یک پایش را روی ان یکی انداخت

-که اینکه امروز چی شد که خصومتت با پارک جانگسو تبدیل به رفاقت شد؟

-خب...

کیوهیون نیشخند شیطانی ای به ل.ب اورد

-اون زخم پیشونی ت هم به این موضوع ربط داره مگه نه؟

هیچول جاخورد

-زخم پیشونیم؟!...

لو رفته بود...کیوهیون زخمش را دیده بود!

هیچول در ان لحظه فکر کرد که هیچ چیزی عذاب اورتر از داشتن برادرکوچکتری که هوش و دقتشم خیلی بالا بود نیست!

کیوهیون با دیدن سکوت او گفت-به خاطرش دعوا کردی مگه نه؟...

به تمسخر گفت-...حدس میزنم صحنه ی جالب و تکان دهنده ای بوده و حتما هم خیلی روی لیتوک تاثیر گذاشته.

هیچول اخم کرد

-اصلا اینطوری ها که میگی نبود...من فقط خواستم نجاتش بدم.

-هرچی که تو بگی هیونگ...فقط من خوشحالم که می بینم بلاخره توهم دست به کار شدی!

هیچول با حرص کوسنی را سمت او پرتاب کرد

-ساکت شو بچه!...

با عصبانیت وارد اشپزخانه شد

-...من فقط از روی حس انسان دوستی جونشو نجات دادم!...ایش فکر کرده همه مثل خودشن که قبل انجام هرکاری ماشین حساب دربیارن و حساب و کتاب کنن!

کیوهیون با شنیدن غرغرهای برادربزرگترش لبخند زد.

او بهتر از هرکسی هیچول را می شناخت و میدانست که او اینکار را فقط از خوش قلبی انجام داده و کاملا بدون هیچ چشم داشتی اما دانستن این ها مانع از ان نمیشد که نخواهد سربه سر او بگذارد!

 

لیتوک با عجله خودش را به شرکت رساند.

همان طور که قبلا به هیچول گفته بود تصمیم نداشت که در مورد اتفاق ان روز چیزی به پدرش بگوید چون فکر میکرد پدرش به اندازه ی کافی مشغله و کار دارد.

وقتی کسی اورا صدا زد از حرکت ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد و شیوون را دید.

شیوون با سرعتی معادل سرعت یک یوزپلنگ سمتش دوید و وقتی به او رسید بلندش کرد

لیتوک شوکه گفت-شیوون...؟!

اما شیوون اهمیتی نداد وفقط بعد اینکه دو دور نزدیکترین دوستش را در هوا چرخاند اورا زمین گذاشت!

لیتوک اعتراض کرد

-یاااا تو چت شده؟...اینکارا یعنی چی؟

شیوون که از خوشحالی روی پاهایش بند نبود با نیشی باز گفت-باورت نمیشه هیونگ!...کیونا قبولم کرد!...قبولم کرد!

لیتوک با خوشحالی گفت-واووو بهت تبریک میگم شیوونا!

شیوون دستهای لیتوک را گرفت و با خوشحالی در چشمان او زل زد

-نمیدونی چه حسی دارم هیونگ!...انگار بال دراوردم!...دلم میخوام تو اسمون پرواز کنم!...کیوهیون خیلی خیلی فوق العاده ست!...خیلی خیلی عاشقششممممم هیونگ...دلم میخواد تموم زندگی مو براش بدم!

لیتوک با دیدن رفتار بچه گانه ی او خنده اش گرفت

-شیوونا اروم باش...الان کل کارمندها جمع میشن اینجا...فکر میکنن چه خبر شده.

شیوون-باشه ولی شرط مون که یادت نرفته؟

لیتوک با خنده گفت-خیلی خب بابا...تو بردی!

 

لیتوک به دفتر کارش رفت درحالیکه هنوز بابت شیوون لبخند روی ل.ب هایش بود...واقعا برای دوستش خوشحال بود...شیوون خیلی ساده و مهربان بود...لیاقت این را داشت که خوشبخت شود.

کیفش را روی میز گذاشت و مدارک و اسناد را بیرون اورد که کاغذی از بین انها بیرون افتاد.

با دیدن لیریک هیچول اتفاق ان روز و دوستی یشان را به خاطر اورد...پیدا کردن دوستی مثل هیچول مطمئنا یکی از بهترین اتفاقاتی بود که میتوانست برای کسی بیفتد.

کاغذ لیریک را برداشت و با دقت گوشه ای از کیفش جایش داد.

ان روز هم مثل سایر روزهای گذشته تا شب در شرکت ماند و دیروقت به خانه برگشت.

 

روز بعد در دانشگاه از شیوون خبری نبود لیتوک حدس میزد که او به دیدن پدر و مادرش رفته تا قضیه کیوهیون را هرچه زودتر به انها بگوید...لیتوک اصلا تعجب نمیکرد که او اینقدر برای جدی شدن رابطه شان عجله داشت.

وارد سلف دانشگاه شد که کسی صدایش زد

-هی لیتوک!

سرش را برگرداند و هیچول را از دور شناخت که با قدم های بلند سمتش می امد...سوشرت جین ابی پوشیده بود و موهای نرم و بلندش در اطراف صورتش به پرواز درامده بود...لیتوک با دیدن او سرجایش خشکش زد... میتوانست قسم بخورد که هیچول زیباترین شخصی بود که تا ان زمان دیده بود...مخصوصا زمانی که ان گونه لبخند میزد.

هیچول وقتی به او رسید مشت اهسته ای به شانه اش زد

-هی چطوری؟

لیتوک از حرکت او کمی جاخورد اما جواب داد-خ خوب...تو چی؟...زخم هات...؟

هیچول-نگران نباش...خوبه خوبم...کیم هیچول بیدی نیست که با این بادها بلرزه.

لیتوک لبخند زد

-خوشحالم که خوبی.

هیچول هم لبخند زد...لیتوک نمیدانست گونه های هیچول رنگ گرفته بود یا این فقط تصور او بود؟

هیچول دست اورا گرفت

-بریم اونجا بشینیم...میخوام چیز مهمی رو بهت بگم!

پشت یکی از میزها نشستند که لیتوک پرسید-خب؟

هیچول گفت-کیوهیون به درخواست شیوون جواب مثبت داده!...اونا الان دیگه دوست.پسر همدیگه ان.

لیتوک گفت-دیروز شیوون اینو بهم گفته بود...باید طفلکی رو ببینیش...خیلی ذوق کرده!...از شدت خوشحالی یه جا بند نمیشه...درست مثل بچه ها شده!...میخواد زودتر کیوهیون رو به والدینش معرفی کنه.

هیچول متعجب گفت-یکمی زود نیست؟

لیتوک-شیوون عجله داره...میدونی اون از اول قصدش ازدواج بوده و مطمئنا همین که از پدرومادرش اکی رو بگیره به برادرت پیشنهاد ازدواج میده.

-پیشنهاد ازدواج؟!

قیافه ی هیچول خیلی جاخورده به نظر می امد.

-اره شیوون دلش میخواد برادرت هرچی زودتر چوی کیوهیون بشه.

-ولی میدونی کیوهیون یکمی با دوست تو شیوون فرق میکنه...منظورم از اخلاقه...

لیتوک میتوانست رنگ از نگرانی را در لحن هیچول ببیند

-...به نظرم یه دنیا باهم فرق میکنن... کیوهیون یکم سرده برعکس دوست تو...خیلی توداره و حتی من که برادرشم گاهی اوقات به سختی میتونم بفهم که چی تو سرش میگذره.

لیتوک گفت-ولی شیوون اونو دوستش داره...درست همونطوری که هست!

هیچول نخودی خندید

-به گمونم همینطوره!...اخه عشق حساب و کتاب که حالیش نیست...دلت که بره رفته دیگه!...اونوقت تو باید بیفتی دنبالش!

لیتوک گفت-جالبه مثل شیوون حرف میزنی...به نظرم شما دونفر خیلی باهم جور میشدید!

هیچول-شوخی میکنی؟...کسی که من دنبالشم خاص تر از این حرفهاست!....شیوون پسرخوبیه اما کسی که قراره دل منو ببره با کل ادمای زمین توفیر داره!...اینو مطمئنم!

لیتوک پرسید-یعنی تا حالا از کسی خوشت نیومده؟...دوست.پسر یا دوست.دختر نداشتی؟

-موضوع خوش اومدن نیست...درواقع نتونستم کیس دلخواه مو پیداش کنم...البته پیشنهادهم زیاد داشتم...اما اینکه دلم واسه کسی بلرزه نه...میدونی؟...پیدا کردن عشق حقیقی خیلی سخته...کسی که درکت کنه و توهم اونو درکش کنی... طوری که حتی قبل اینکه به زبون بیاری طرفت بفهمی که تو میخوای چی بگی!

-منظورت تله پاتیه؟

-یه چیزی شبیه به اون...ول کاملا یه امر قلبی و احساسیه!...مثل اینکه یه روح باشی در دو بدن!

لیتوک چرخشی به چشمانش داد

-اما این چیزایی که میگی مال قصه هاست.

هیچول با تعجب پلک زد

-یعنی تو به عشق اعتقاد نداری؟

لیتوک-نه فقط به نظر من تو دنیای امروز کاربرد نداره!

هیچول ل.ب هایش را جلو داد

-ایش فکر نمیکردم اینقدر بی احساس باشی پارک جانگسو!...اینو اویزه ی گوشت کن اقا!...همه ی کارهای دنیا روی عشق میچرخه...اگه عشق نباشه کل دنیا محکوم به نابودیه...بله!

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

 

شیوون-فهمیدم چی شده هیونگ...متاسفم.

لیتوک-فکر کنم اینطوری بهتره...شاید واقعا حق با پدرمه...من لیاقت مدیریت اینجا رو ندارم.

شیوون-این حرف رو نزن!...هیچ کس به اندازه ی تو برای این شرکت زحمت نکشیده.

 

ژومی:این یارو اصلا میدونه که تو فقط دنبال پولشی؟

کیوهیون-فکر نکنم این موضوع ربطی به تو داشته باشه.

 

لیتوک به پیشخوان نزدیک شد تا نوشیدنی سفارش بده که با دیدن پسرجوانی که کت قرمزی پوشیده بود و انجا نشسته بود حسابی سوپرایز شد.

-هیچول!

هیچول هم با دیدن او گل از گلش شکفت!

-هی تو اینجا چیکار میکنی؟...فکر میکردم از این جورجاها خوشت نمیاد.

 

I know you want me

میدونم که منو میخوای

I made it obvious that I want you too

منم خیلی واضح بهت گفتم که منم تورو میخوام

So put it on me

پس کنارم بمون

Let's remove the space between me and you

اجازه بده تا فاصله ها از میون ما برداشته بشن

 

But tonight I'm loving you

اما من امشب بدجوری عاشقتم

Oh you know, that tonight I'm loving you

آره خودتم میدونی که امشب خیلی میخوامت

Oh you know, that tonight I'm loving you

اره خودتم میدونی که امشب دیوونتم

 

 (اهنگ وب)

 

نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: tarane از [ ایران ]
نظر قبلی مال من بود . اسم خودمم اشتباه نوشتم
چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 20:30
امتیاز: 0 0
نوشته: tsrsne از [ ایران ]
سلام عزیز دلم.
بی نهایت برای زحماتت ممنونم
خیلی عزیزی
چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 20:28
امتیاز: 0 0
نوشته: باران از [ نامشخص ]
سلام عزیزم. مرسی.
واقعا شیون و هیچول برا هم خوبن . تیکی و کیو هم برا هم.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 00:44
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانومی
من اینطور فکر نمیکنم.
این تفاوتهاست که رابطه رو قشنگ میکنه.
لاین 83 به تفاوتهاشون معروفن
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
یوزپلنگ چه خوشحال شدهههه
داستان وونکیو باوجود ژومی داره جذاب میشه
ممنون عزیزم
شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 22:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره
مخصوصا که ژومی میخواد کخ بریزه
خواهش جیگرم
نوشته: Sj از [ ایران ]
نظر
جمعه 22 اردیبهشت 1396 ساعت 12:48
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نوشته: حنا از [ ایران ]
ممنون سامی جون

یه دنیا تشکر
پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 23:27
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خواهش حناجونی