X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

sarang only you 8


سلام جیگرا


اینم از سارانگ


فقط یه چیزی


شاید اخر هفته باز اپی نداشته باشم چون کنکور ارشد دارم اگه تونستم جمعه شب اپ میکنم ولی اگه نشد به بزرگی خودتون ببخشید.


راستی واسم دعا کنید قبول شم.


 


اخی رو لباسش عکس جوجو اردکه



اینجا هم پیشی خوشگلمون فرشته شو بغل کرده



 

قسمت هشتم:

 

 

هیچول وقتی به خانه رسید با دیدن ماشین مدل بالایی که جلوی در انتظارش را میکشید کاملا جاخورد.

جلو رفت و با شگفتی گفت-به حق چیزای ندیده و نشنیده!...همچین عروسکی تو این محله چیکار میکنه؟...

متفکرانه به چانه اش دست کشید

-...یعنی کدوم خرشانسی تو بانک برنده شده؟!...

و بعد یکدفعه مسئله ی مهم تری را به خاطر اورد!

-...یاااا اصلا چرا پارک کرده جلوی در خونه ی ما؟!

 

همانطور که انتظار داشت کیوهیون در اتاق تلویزیون بود.

-کیو نمیدونی این ماشین کیه که جلوی خونه پارک کرده؟...باید بهش بگیم جا به جاش کنه...

با عصبانیت غرغر کرد

-...نمیدونم پیش خودشون چی فکر کردند!...مگه اینجا گاراژه؟...شیطونه میگه برم کلهم ماشین خوشگلشو خط خطی کنم!

کیوهیون چرخشی به چشمانش داد...واقعا لازم بود که برادر بزرگش سر هرچیزی هرچند کوچک اینطوری اب و روغن قاطی کند؟!

-اینقدر جوش نیار هیونگ... اون ماشین منه!

هیچول-چییییییی؟! ...ماشین توئه؟! O_o

کیوهیون سرش را تکان داد

-هم اون ماشین وهم این ساعت و این گلها.

و ساعت زیبایی که به دست داشت را نشان داد.

هیچول هاج و واج ماند

-شوخی میکنی مگه نه؟

کیوهیون به سردی گفت-چرا باید شوخی کنم؟

هیچول جلو رفت و کنارش نشست

-زود بگو از کجا اوردیشون؟...تو بانک برنده شدی یا نکنه به خوده بانک دستبرد زدی؟!

کیوهیون پوزخندی زد و سرش را به تاسف تکان داد.

هیچول عصبانی شد و صدایش را بالا برد

-یا زودباش جوابمو بده!...تو دونسنگ منی و مسئولیتت با منه!...باید بدونم داری چیکار میکنی!

کیوهیونی پوفی کرد

-منم میخوام بهت بگم منتها مجال نمیدی...اینا رو کسی بهم هدیه داد!

هیچول که داشت شاخ  درمیاورد گفت-بهم نگو که اینا رو ژومی بهت داده!...اون بچه گدای تازه به دوران رسیده که مال این حرفها نبود!

کیوهیون-این یه مورد رو درست حدس زدی...کار ژومی نیست.

هیچول که لحظه به لحظه کنجکاوتر میشد پرسید-پس کار کیه؟

کیوهیون-چوی شیوون!

هیچول-چی؟!...شیوون؟!...همون شیوونی که دیشب مهمونی داشت؟

کیوهیون با بی حوصلگی گفت-اره...مگه چند تا چوی شیوونه میلیونر تو سئول وجود داره؟

هیچول گیج شده بود

-اخه...اخه چرا باید یه ادم غریبه این چیزای گرون رو واست بخره؟

کیوهیون پشت چشمی نازک کرد

-به این دلیل که میگفت از من خوشش اومده...ازم خواست که دوست.پسرش بشم.

هیچول با تعجب گفت-اونوقت با این وجود تو بازم هدیه هاشو قبول کردی؟

-چرا باید قبول نمیکردم؟

-خب تو با ژومی هستی...نکنه اینو بهش نگفتی؟

-من فکرامو کردم هیونگ...میدونی احتمال اینکه با شیوون به تموم ارزوهام برسم خیلی بیشتر از ژومیه!

مغز هیچول سوت کشید!

-یعنی اینکه میخوای ژومی رو ولش کنی؟...اره؟

کیوهیون با خونسردی

-دقیقا همینطوره!

-ولی من فکر میکردم تو عاشقشی!

کوهیون پوزخندی زد

-عاشق؟!...مگه خلم؟

هیچول با عصبانیت بلند شد...برادرش را اصلا درک نمیکرد.

با حرص گفت-یعنی چی این حرفها؟!... یعنی اگه یکی پولدارتر از شیوون سراغت اومد اونم مثل ژومی ولش میکنی؟!

کیوهیون خیلی ریلکس جواب داد-شاید...امکانش هست.

هیچول درحالیکه مثل اسفند روی اتش بالا و پایین میپرید گفت-یعنی تنها چیزی که تو این زندگی کوفتی برات مهمه پوله؟...اره؟!

-معلومه...اونا دلشون میخواد با من باشن و این با من بودن هم خرج داره!...هرکی بیشتر خرج کرد اجازه داره با من باشه!!!

هیچول اخم کرد

-اخه این چه طرز فکریه که تو داری؟...اینطوری که باید مدام دوست.پسرعوض کنی!

کیوهیون با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت

-من با اینکار مشکلی ندارم!

هیچول حس کرد که کاملا کم اورده است...نفس عمیقی کشید تا بلکه ارام شود!

-زندگی خودته هرکاری دوست داری بکن ولی یه نصیحت از من که خیرسرم هیونگتم بشنو...با پول سنجیدن ادما کار درستی نیست... اگه همینطوری پیش بری مطمئن باش بلاخره یه روزی پشیمون میشی.

کیوهیون دست به سی.نه گفت-برعکس من فکر میکنم کسایی که مثل تو تورویاهایشون زندگی میکنن بازنده هستند.

هیچول پوفی کرد

-حرف زدن با تو فایده ای نداره...اما من فردا میخوام با این جناب شیوون یه اختلاطی بکنم...باید بدونم که داداشمو دارم دست کی میسپارم.

کیوهیون کنترل تلویزیون را برداشت و کانال را عوض کرد و با بی خیالی گفت-هرجور راحتی هیونگ.

 

لیتوک مشغول اماده شدن برای بیرون رفتن بود.

جلوی اینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد که نگاهش به دستش بانداژ شده اش افتاد.

اتفاقی که دیروز در خیابان افتاده بود به سرعت جلوی چشمش امد.

گونه هایش سرخ شد و کلافه به موهایش چنگ زد

-ایش حتما الان پیش خودش فکر میکنه که من ازش خوشم اومده!

 

لیتوک سرش را به چانه اش تکیه داده بود و غرق افکارش بود که شیوون شاد و شنگول وارد کلاس شد و با نیش باز به طرفش امد

-هیونگ...خوبی؟

لیتوک بی حوصله جواب داد-بدک نیستم.

شیوون کنارش نشست که چشمش به دست بسته ی لیتوک افتاد

با تعجب پرسید-هی دستت چی شده؟

لیتوک تلاش کرد تا دستش را پنهان کند

دستپاچه گفت-چیزی نیست...د دیروز حواسم نبود دستمو سوزوندم.

-سوزوندی؟!

-حالا سوزوندم یا بریدم چه فرقی میکنه؟

شیوون-اخه چطوری؟...تو که هیچ وقت تو خونه اشپزی نمیکردی.

لیتوک خواست جواب اورا بدهد که با از راه رسیدن هیچول دوباره دهانش را بست.

هیچول که مثل همیشه سرحال و با نشاط به نظر میرسید به انها نزدیک شد.

-هی سلام!

لیتوک و شیوون با ترس و نگرانی به یکدیگر نگاه کردند.

ذهن لیتوک : الانه که همه ی جریان دیروزو واسه شیوون تعریف میکنه!...شیوون اگه بفهمه چه آرتیس بازی ای دراوردم فکر میکنه جدی جدی به هیچول علاقه مند شدم!...حتما کلی دستم میندازه!

ذهن شیوون : حتما بابت اون پیشنهادی که به دونسنگش دادم حسابی عصبانی و غیرتی شده!...وای الان جلوی هیونگ میزنه اش و لاشم میکنه!...پاک ابروم جلوی این همه ادم میره!

هیچول وقتی دید هیچ کدام از انها چیزی نمیگویند با تعجب پلک زد

-شماها حالتون خوبه؟

در این لحظه بود که شیوون کتابش را مثل سپر جلویش گرفت و جیغ زد

- تورو خدا منو نزن!

لیتوک و هیچول – o_0

هیچول-یاا من برای چی باید تورو بزنم؟

شیوون با احتیاط کتابش را پایین اورد

-واقعنی نمیزنی؟

هیچول-نه.

لیتوک پوفی کرد

-خدا شفات بده وونی.

توجه ی هیچول به او جلب شد و لبخندزنان گفت-تو خوبی؟...راستی دستت چطوره؟

لیتوک جاخورد

-د دستم؟!

ایندفعه نوبت شیوون بود که تعجب کند

-هیچول از کجا...

لیتوک به سرعت با یک دست دهان اورا گرفت و رو به هیچول گفت-بهتره...دیگه درد نمیکنه.

هیچول لبخند زد

-خوبه.

لیتوک چیزی را به خاطر اورد.

-راستی...

دستش را در جیبش فرو برد و دستمال هیچول را بیرون اورد.

-...فکر کردم باید اینو بهت برگردونم.

هیچول-بی خیال...اگه بخوای میتونی نگهش داری...

چشمان شیوون چهارتا شده بود اما به خاطر دست لیتوک که هنوز محکم دهانش را گرفته بود نمیتوانست چیزی بگوید.

هیچول-...امم راستی میشه یه لحظه دوستت رو قرض بگیرم؟...میخوام در مورد یه موضوع خیلی مهمی باهاش حرف بزنم.

لیتوک-اره که میشه.

و بلاخره شیوون را رها کرد.

شیوون با رنگی پریده نفس نفس زنان پرسید-د درمورد چی؟

هیچول-در مورد پیشنهادی که به برادرم دادی!...

و بی اخطار دست اورا گرفت و کشید و بلندش کرد.

-...فقط چند لحظه وقتتو میگیرم.

شیوون برگشت و به لیتوک نگاه کرد...انتظار داشت که نزدیک ترین دوستش کمکش کند.

اما لیتوک یکی از ان نگاه هایی که میگفت "هرکی هندونه میخوره پای لرزشم میشه" اب پاکی رو روی دستش ریخت و خیالش را راحت کرد که خبری از کمک نیست!

وقتی پایشان را از کلاس بیرون گذاشتند شیوون منتظر بود که هیچول به خاطر پیشنهادی که به کیوهیون داده بود مثل یک گربه ی وحشی سمتش حمله ور شود.

اما هیچول خیلی ارام پرسید-کیوهیون راست میگه؟...تو اونو دوستش داری؟

شیوون فکر کرد که کتمانش فایده ای ندارد بنابراین سرش را پایین تکان داد.

هیچول-مطمئنی؟

شیوون دوباره سرش را تکان داد.

هیچول با تعجب گفت-اخه چطوری؟...یعنی با یه بار دیدن برادر من عاشقش شدی؟!

شیوون بلاخره به خودش جرات داد و گفت-اخه کیوهیون خیلی فوق العاده ست.

هیچول نیشخندی زد

-اون که اره...چون برادر کیم هیچول بزرگه!

شیوون هم لبخندی زد...تقریبا خیالش راحت شده بود که قرار نیست کتک بخورد!

هیچول-خواستم بگم که من مشکلی ندارم و اونطور که من دستگیرم شده برادرمم راضیه که دوست.پسرت بشه.

شیوون ذوقزده گفت-جدی میگی؟!

هیچول-اره ولی اینو بدون که واسه تسخیر قلب کیوهیون راه طولانی و سختی در پیش داری.

شیوون بدون اینکه خم به ابرو بیاورد گفت-هرچقدرهم سخت باشه من این راه رو میرم!

هیچول لبخند پهنی زد

-خوبه.

یک جورایی از این پسر خوشش می امد...گرچه کمی شیرین عقل بود اما ادم خوش قلبی به نظر میرسید...شاید این ادم میتوانست برادرش را تغییر دهد.

 

لیتوک کنجکاو بداند که بین ان دونفر چه حرفهایی رد و بدل شد که وقتی برگشتن نیش شیوون تا بناگوش باز بود!

وقتی شیوون کنارش نشست اهسته پرسید-هیچول چیکارت داشت؟

شیوون که از چشمانش همینطور قلب بیرون میزد جواب داد-میخواست درمورد کیوهیون باهام حرف بزنه...بهم گفتش که احتمالا جواب کیوهیون هم مثبته!...باورت میشه؟

لیتوک لبخند زد

-واقعا برات خوشحالم شیوون.

-منم واسه ی خودم خیلی خوشحالم!...

و بعد انگار چیز خیلی مهمی را به خاطر اورده باشد گفت-...اما یه چیزی این وسط خیلی عجیبه!

و نگاه مشکوکی به لیتوک انداخت.

لیتوک با اینکه میدانست او میخواهد چه چیزی بگوید خودش را بی خبر نشان داد.

-چی؟

-خب معلومه رفتار هیچول!...ببینیم جدیدا بین شماها اتفاقی افتاده؟

لیتوک خودش را با کتابش مشغول کرد

-نه...چه اتفاقی باید می افتاده؟

-یااا به من دروغ نگو...حاضرم قسم بخورم که تو داری یه چیزی رو از من مخفی میکنی هیونگ!...مگه نمیگفتی هیچول دشمنته؟...پس چرا امروز مثل دوتا دوست صمیمی خوش و بش میکردید؟...و همینطور اون دستماله!...دستمال هیچول دست تو چیکار میکرد؟

لیتوک کتابش را جلوی صورتش گرفت

-اوف چقدر حرف میزنی شیوون...سرم رفت!

-یعنی نمیخوای چیزی بگه نه؟

-نه!

-هیونگ!

-بسه استاد اومد!

-هیونگگگگ!

لیتوک میدانست که شیوون به اسانی بی خیال نمی شود و تا وقتی جریان را نفهمید دست از سرش برنمیدارد اما لیتوک چه میتوانست بگوید وقتی حتی خودش هم نمیدانست که چرا مثل دیوانه ها وسط خیابان پریده بود که هیچول را نجات دهد!

خوشبختانه شیوون خیلی زودتر از او کلاس را ترک کرد چون میخواست یک هدیه ی لوکس و گران قیمت که در شان همسر اینده اش باشد بخرد!

لیتوک با دیدن ذوق بچه گانه ی شیوون لبخند زد و فکر کرد که او واقعا عاشق کیوهیون شده است و امیدوار بود که کیوهیون هم همینقدر اورا دوست داشته باشد.

زمانی که کلاس تمام شد وسایلش را جمع کرد تا مثل روال همیشه بقیه روز را با کار کردن در شرکت سپری کند.

به خاطر نبودن جای پارک مجبور شده بود که ماشینش را در یکی ازکوچه های نزدیک به دانشگاه پارک کند.

کیف به دست وارد کوچه خلوت شد بدون اینکه متوجه ی چند مزدوری باشد که از لحظه خروجش از دانشگاه اورا تعقیب کرده بودند.

چند قدم بیشتر با ماشینش فاصله نداشت که بلاخره متوجه ی انها شد...سرش را که برگرداند دو مرد قدبلند و قوی هیکل را دید که هردوی انها صورتهای خشنی داشتند.

از ظاهرشان مشخص بود که ادم های درستی نیستند.

انها بدون اینکه کلمه ای بگویند به او نزدیک شدند.

لیتوک احساس خطر کرد

پرسید-شماها کی هستید؟

اما ان دو مرد بدون اینکه جوابش را بدهند به طرفش حمله کردند!

لیتوک به قدری غافلگیر شده بود که نتوانست حتی عکس العملی برای فرار از خودش نشان بدهد!

دو مرد به زور دستهایش را گرفتند

-ولم کنید!....چی از من میخواید؟

و تلاش کرد با لگد پراندن خودش را ازاد کند اما کاملا بی فایده بود.

زورش به ان دو قلچماق نمیرسید.

دو مرد کشان کشان اورا به طرف ونی که در همان نزدیکی بود بردند...در ان لحظه بود که در ون باز شد و مردی که داخل ون بود بیرون امد و به ان دونفر دیگر کمک کند تا لیتوک را داخل ون ببرند.

لیتوک سریع پی برد که تمام این ها از قبل برنامه ریزی شده بوده و کسانی ان مزدوران را اجیر کرده بودند.

با تمام توان تقلا کرد تا خودش را ازاد کند.

-ولم کنید گفتم!...ولم کنید عو.ضی ها!

-اینجا چه خبره؟

لیتوک با دیدن پسرموی بلندی که شبیه دختران بود جاخورد

-هیچول؟!

حتی برای لحظه ای ان دو ادم دزد هم شوکه و متعجب به نظر میرسیدند.

هیچول دستهایش را به کمر باریکش زد و با لحنی قلدرانه ای که اصلا به ظاهر دخترانه اش نمی امد گفت-هی مگه کرید؟...گفتم بزارید بره!

بلاخره یکی ازان دومرد به حرف امد

-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن...نکنه میخوای بمیری؟

هیچول بدون اینکه ذره ای ترس به دل راه بدهد گفت-برعکس انگار این تویی که دلت میخواد بمیری!...بذار دوستم بره وگرنه مزه ی مشتهای کیم هیچول رو می چشی!

و مچ های دخترانه و سفیدش را بالا برد.

لیتوک با خودش گفت:دوست؟!

-نه مثل اینکه بدجور تنت میخاره بچه!

هیچول گارد گرفت

-پس بیا بخارونش!

لیتوک فریاد زد

-نه هیچول از اینجا برو!...این موضوع ربطی به تو نداره!

اما هیچول و ان مرد قبلا باهم گلاویز شده بودند!

برعکس انچه که لیتوک و ان دو مرد تصور داشتند هیچول انقدرها هم ضعیف نبود...هیچول بعد سالها دعوا کردن با این و ان میدانست چطور از پس حریفش بربیاید...به خاطر جثه ی لاغر و فرز بودنش خیلی راحت میتوانست خودش را از سرراه مشتهای محکم مرد قوی هیکل کنار بکشد و در عوض با پا به نقاط حساس مر لگد میزد.

در یک لحظه هیچول ضربه ی محکمی با پای راست به وسط پای ان مرد زد و او بعد اینکه ناله ای کرد روی زمین افتاد.

با دیدن این صحنه مرد دوم همینطور مردی که داخل ون بود برای کمک به دوستش رفتند.

درحالیکه لیتوک هنوز در شوک اتفاقات افتاده بود.

-حسابتو میرسم جوجه!

هیچول پوزخندی زد

-ادمش نیستی عو.ضی!

وقتی ان دومرد به طرف هیچول حمله بردند لیتوک بلاخره به خودش امد!

باید هرچه زودتر به پلیس خبر میداد اما وقتی دید که هیچول بین ان دو مرد گیر افتاده است سریع جلو دوید تا به هیچول کمک کند.

-هیچول پشت سرت!

اما خیلی دیر شده بود مشت محکم مرد به صورت هیچول خورد و اورا نقش زمین کرد.

لیتوک خواست به طرفش برود که یکی از ان دومرد اورا گرفت و مشتی محکمی به شکمش زد که لیتوک برای لحظاتی حتی نفس کشیدن یادش رفت!

از شدت درد به روی زانوهایش خم شد و از پشت پرده ی اشک هیچول را دید که روی زمین افتاده بود که باران مشت و لگد بود که نثارش میشد.

-هی چول!

اما لیتوک نمیدانست که کیم هیچول کسی نبود که به این اسانی در دعوایی شکست بخورد.

در یک لحظه پایش را بین دو پای یکی از ان دومرد برد و با ضربه ای اورا نقش زمین کرد و مرد دوم تا به خودش بجنبد لگد محکم هیچول را روی صورتش دریافت کرده بود!

لیتوک مطمئن بود صدای شکستن بینی ان مرد را شنیده است!

هیچول درنگ نکرد و با لگد به جان انها افتاد و فقط زمانی که نایی برایش نماند دست از سر انها برداشت.

درحالیکه به سختی روی پاهایش ایستاده بود نگاهش را از ان مزدورانی که روی زمین ولو شده بودند گرفت و به جایی که لیتوک شوکه نشسته بود نگاه کرد.

-دیدی حساب همه شونو رسیدم!...

نگاهش تار بود و سرش گیج میرفت اما هنوز میتوانست صورت ترسیده و نگران لیتوک را ببیند.

لیتوک-ه هیچول...

هیچول-چرا اینطوری نگام میکنی؟...

صورت خونالودش را ل.مس کرد و بعد اوهم با ترس به لیتوک خیره شد

-...ب بهم نگو که صورت خوشگلم از ریخت افتاده...

هنوز جمله اش کامل از دهانش بیرون نیامده بود که خودش هم از هوش رفت و روی زمین افتاد!

لیتوک با دیدن این صحنه وحشتزده اسم اورا صدا زد و سمتش دوید

-هیچوووووووول!

 

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

 

لیتوک با خوشحالی سمتش حمله ور شد و گفت-خداروشکر که بلاخره به هوش اومدی!...

بدون اینکه متوجه باشد بیشتر وزنش روی هیچول است به روی او خم شد

-...حالت خوبه؟...سرت درد نمیکنه؟...بگم پرستار بیاد؟

-نه...فقط...

-فقط چی؟

-فقط میشه عقب تر بری؟...نمیتونم درست نفس بکشم!

 

لیتوک کاغذها را برداشت و نگاهی به انها انداخت...به نظر لیریک بودند.

زمزمه کرد

-سارانگ

لیتوک کاغذها را به هیچول نشان داد

-تو اینا رو نوشتی؟

هیچول با نیشی باز جواب داد-اره گاهی اوقات که حسش میاد ترانه میگم...اما رویام اینه یه روز یه خواننده ی بزرگ و معروف بشم!

 

 



نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: 경사스러운 از [ ایران ]
سلام
دستت درد نکنه داستان زیباییه
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ساعت 11:45
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام
خواهش موکنم
نوشته: tarane از [ ایران ]
سلام عزیز دلم.
خوب و خوش هستی؟
امیدوارم سلامت و شاد باشی.
ممنون برای داستان خییییلی عالی بود.
مرسی برای زحماتت .
خیلی عزیزی
پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 21:25
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام جیگرطلا
اوهوم شما خوب باشی منم خوبم
مرسی
خواهش میکنم من ممنونم بابت حمایتت عزیزم
جیگرتو
نوشته: Maryam از [ ایران ]
سیلام
ببین شیوون پاک عاشق چ شیطانی شده نچ نچ
هیچولم که ماشاالله برا خودش ی پا کاراته بازیه ها زد داغونشون کرد گذاشتشون
عالی بود هیونگ
فایتینگ هیونگ
خدافظ هیونگ
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 13:15
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام دخملم
ککککک اره
دست جکی چان رواز پشت بسته
قربونت جیگرم
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
بابا ایولل هیچولل عجب یلیه
مرسی ایشاالله قبول شی
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 00:56
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کککککک جت لیه واسه خودش
ممنونم
نوشته: باران از [ نامشخص ]
سلام عزیزم. مرسی.
اوه ببین چولا چه میکنه.. آرنولدیه واسه خودش.
دلم برا شیون می سوزه.. خیلی پاکه و با بد کسی طرف شده.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 00:37
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام جیگرطلا
ککککک یکه بزنه!
نگران نباش شیوون کیوهیون رو سرعقل میاره.