X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

sarang only you 6


سلام جیگرا


میهن رفتنمون فعلا منتفیه :/


نمیدونم چرا واسه یه عده باز نمیشه :/


علاوه بر این پست طولانی گذاشتن تو میهن مکافاتیه اصلا :/


واسه همینم فعلا برگشتیم همین جا:/


بله سامی ضایع شد رفت :/


برید این قسمتو بخونید.


 

 

قسمت ششم:

 

 

شیوون کنار لیتوک امد و پرسید-اون واقعا کیم هیچول بود؟

از لحنش به نظر میرسید که اوهم به اندازه ی بقیه شوکه و غافلگیر شد است.

لیتوک سعی کرد مثل همیشه بی تفاوت باشد

-اره خب که چی؟

شیوون تقریبا جیغ زد

--خب که چی؟!....یااا اون فوق العاده شده!...مثل...مثل یه گوهرشب چراغ داره اون وسط برق برق میزنه!...همه ی نگاه ها بدون استثنا روش قفل شده اونوقت تو همینو داری بگی؟!

لیتوک سرش را بالا گرفت

-اما من یکی تو کف اینجور ادما نیستم! (سامی: اره جون خودت :/ )

و از شیوون جدا شد.

شیوون همانطور که نگاهش به هیچول بود به چانه اش دست کشید

-اگه قبلا کیوهیون رو ندیده بودم حتما میرفتم تو کارش.

 

لیتوک هنوز از شیوون دور نشده بود که با برادرکوچک او برخورد کرد!

دونگهه با دیدن او نیشش تابناگوش باز شد

-هیونگ خوب شد دیدمت!...

دست لیتوک را با دو دستش سفت چسبید

-...میای بریم برق.صیم؟

لیتوک در ان لحظه به قدری خسته بود که به هیچ وجه حوصله ی بازی با بچه ای مثل دونگهه را نداشت!

-نه هائه نمیتونم.

دونگهه ل.ب هایش جمع کرد

-اخه چرا هیونگ؟

لیتوک-چون خسته ام.

اولین بهانه ای که همیشه به ذهنش میرسید :/

دونگهه-خسته ای؟!...نمیخوام... با شیوون رق.صیدی حالا نوبت منه...باید با من برق.صی...

و همانطور که استین لیتوک را محکم میکشید مثل بچه ها ادامه داد

-...زودباش... زودباش!

لیتوک خسته چرخشی به چشمانش داد....از دست این برادرای...

-دونگهه بس کن...اخه کی میخوای بزرگ شی؟

دونگهه سریع بغض کرد

-من بزرگ شدم منتها شماها باور ندارید!...هیونگ من خیلی دوست دارم...واقعنی دوستت دارم!...دلم میخواد باهات برق.صم...میدونی از چند روز قبل چقدر منتظر امشب بودم؟...به خاطر تو کلی به خودم رسیدم و خوشتیپ کردم.

لیتوک فکر کرد: جفت برادرا از دم مخ شون تعطیله! :/

یکدفعه فکری به ذهنش رسید

-دونگهه منم دوست دارم باهات بر.قصم منتها اونجا یه میز پر از کیک های جورواجور توت فرنگی هست که ممکنه حین ر.قصیدنمون از کفت بره!...میدونی که این جور چیزا کم طرفدار نداره.

چشمان دونگهه برق زد

-کیک توت فرنگی؟!

لیتوک که دید نقشه اش دارد میگیرید نیشش باز شد

-اره و همینطور یه عالمه بستنی توت فرنگی!!!

دهان دونگهه فورا اب افتاد

-جووووون...کو؟...کجاست؟

لیتوک دستش را دور شانه ی او گذاشت  اورا سمت میزی هدایت کرد

-اونجاست!

دونگهه با خوشحالی جیغ بنفشی کشید

-جونمی جووووون!

و مثل برق سمت میز دوید!

لیتوک پشت سر او نفس راحتی کشید

-مگه اینکه مغز خر خورده باشم که با همچین گاگولی قرار بزارم! -_-

هنوز چند دقیقه ای از خلاص شدنش از دست دونگهه نگذشته بود که کسی بازویش را محکم گرفت و کشید!

-هیونگ!...اون اومد!...اون اومد!

لیتوک با عصبانیت بازویش را از چنگ شیوون بیرون کشید

-چته؟...باز افسار پاره کردی؟...کی اومد؟

شیوون که نزدیک بود از شدت خوشحالی جلوی ان همه مهمان مثل بچه ها بالا و پایین بپرد گفت-معلومه!...کیوهیون...عشق زندگیم!

لیتوک-اوه...جدا؟...کوش؟

شیوون-اوناهاش!...

و با غرور پسر قدبلندی که کت مشکی تنش بود و پوست سفیدی داشت را نشان او داد.

ذوقزده گفت-...فوق العاده نیست؟

لیتوک اورا از نظر گذراند

-اوممم ظاهرش که خوبه...ولی خیلی مغرور به نظر میاد.

شیوون-هم مغرور و هم سرده!

لیتوک یک ابرویش را داد بالا

-پس چرا هنوز اینجایی؟..نمیخوای بری پیشش؟...میخوای مثل فن گرل ها اینجا همینطور بایستی و قربون صدقه ش بری؟

شیوون-چی؟!...تنهایی برم؟

لیتوک-ن پ یه قشون واسه کمک با خودت ببر!.. برو حرف دلت بزن و خلاص کن خودتو.

شیوون-نمیتونم...میترسم.

لیتوک-یعنی خاک تو سرت کنم...این همه مقدمه چیدی و خرج کردی و این مهمونی کوفتی رو گرفتی که با طرف اشنا شی اونوقت حالا که اومده جرات نداری بری حرف دلتو بزنی؟

شیوون-خب چیکار کنم؟...تو که اونو از نزدیک ندیدی...با اون چشای سرد و خوشگلش ادمو در جا منجمد میکنه!

لیتوک با تاسف سرش را تکان داد و برای خودش کمی نوشیدنی ریخت.

-برای خودم متاسفم که با ادم ترسویی مثل تو دوستم!

و خواست نوشیدنی اش را بنوشد که شیوون گفت-هیونگ اونجارو!

لیتوک با دیدن هیچول که کیوهیون را بغل کرد تعجب کرد

-اونا همو میشناسن؟!

اما حرکت بعد هیچول باعث شد هردو کاملا شوکه شوند!

هیچول همانطور که محکم کیوهیون را بغل کرده بود سرش را جلو برد و گونه ی اورا بو.سید!

لیتوک دهانش باز ماند

-دوست.پسر همدیگه ان؟!

شیوون به صورتش چنگ انداخت

-جییییییییییییییییغغغغغ نهههههههههههه همسراینده م صاحاب داره!

 

هیچول با دیدن کیوهیون که سمتش می امد جلو رفت و اورا بغل کرد

-بلاخره اومدی بیبی کیو؟

کیوهیون سرخ شد

-هیونگ میشه تو مکان عمومی اینطوری صدام نکنی؟

هیچول موهای اورا بهم ریخت

-من هرجور دلم بخواد داداش کوچولو صدا میزنم.

 برای اینکه بیشتر حرصش دربیاورد گردن اورا بغل کرد و گونه اش را بو.سید و باعث شد پوست رنگ پریده ی برادرش کاملا سرخ شود.

-هیونگ ولم کن!

و تلاش کرد دستهای هیچول را از دور گردنش باز کند اما کاملا ناموفق بود!

ته مین خندید

-الانه که ملت فکر کنن شما دونفر دوست.پسر همدیگه اید!

هیچول-چه بهتر...اینطوری کسی جرات نمیکنه قاپ کیوکیوی منو بدزده!

و حین گفتن این یک دستش را دور کمر کیوهیون حلقه کرد و اورا کاملا به خودش چسباند

کیوهیون کاملا سرخ شد

-هیونگ داری مسخره شو درمیاری!...ولم کن!

-ایشش بچه ی لوس...اصلا برو بزار بدزدنت!

و اورا با دلخوری ساختگی عقب زد

کیوهیون با حرص و خشم گفت-من که بچه نیستم!

ته مین با حسرت گفت-کاش منم یه برادربزرگتر داشتم که همینطوری هوامو داشت.

هیچول لبخند زد

-من همین الانشم هیونگتم...الانم دارم بهت اخطار میدم که جرات نکنی ازم دور شی...مینهو رو همین اطراف دیدم...نمیخوام دوباره بهت دست درازی کنه.

ته مین با خجالت لبخندی زد و سرش را تکان داد.

کیوهیون موضوع را عوض کرد

-راستی صاحاب مجلس کیه؟

هیچول با سر به جایی که شیوون و لیتوک ایستاده بودند اشاره کرد

-اون پسرقدبلنده...شیوون.

کیوهیون-جدا؟...من اونو میشناسمش...گفتی اسمش شیوونه؟

-اره...از کجا میشناسیش؟

کیوهیون که اخلاق اتشی برادرش را میشناخت صلاح دید فعلا چیزی از تصادفش با شیوون نگوید

-ماجراش طولانیه حالا بعدا بهت میگم...اون یکی چی؟...دوستشه؟....خیلی خوشگل و جذابه.

هیچول با بدخلقی گفت-لیتوک رو میگی؟...به ظاهرش نگاه نکن که شبیه فرشته هاست یه بچه ی پررویه که لنگه نداره!

کیوهیون با بدجنسی گفت-معلومه خیلی دلت پره ها...

برای تلافی کار چند دقیقه ی قبل برادرش ادامه داد

-...دیدم همش داری از دور دزدکی نگاهش میکنی...نکنه بهش دل باختی و اون دست رد به سی.نه ت زده؟

هیچول با عصبانیت گفت-عمرا!... تو هزار سال دیگه هم همچین افقی نمی افته که من عاشق یه ادم پررو و پرافاده ای مثل اون بشم!

هیچول منکر جذابیت لیتوک نبود و اگر صادق می بود از ظاهر و صورت دوستداشتنی او خوشش امده بود اما اینکه حسی نسبت به او داشته باشد چیزی کاملا محالی بود!

کیوهیون برای اذیت کردن بیشتر او گفت-معلومه نه ی سنگینی شنیدی!

-کیم کیوهیون خودم زنده زنده میکشمت :/

 

در گوشه ای دیگر لیتوک همزمان که نوشیدنی اش را می نوشید با نگاهش دنبال هیچول میگذشت.

اعتراف و به زبان اوردنش برای لیتوک سخت بود اما اوهم تحت تاثیر زیبایی فوق العاده ی هیچول قرار گرفته بود...اصلا تصورشم نداشت که کیم هیچول که در نظر او هیچ بود ستاره ی مهمانی انشب بشود!

پیدا کردن هیچول در میان جمعیت اصلا سخت نبود چون هرجا که میرفت مرکز توجه بود و پچ پچ و همه پشت سرش بود و نگاه های تحسین امیز و پر از حسرت مهمانها بود که بدرقه اش میکردند.

شیوون درحالیکه از دور کیوهیون را زیر نظر گفته بود با حسرت گفت-خیلی خوشگله مگه نه؟

لیتوک که نمیتوانست نگاهش را از هیچول بگیرد و حواسش نبود که شیوون از چه کسی حرف میزند ناخوداگاه زیرل.ب گفت-هم زیبا هم مغرور...اون یه پرنسسه.

شیوون-پرنسس؟!...پرنسس کدومه؟...اون یه شاهه...

و با لحنی رویاگونه گفت-...اون شاه قلب منه!

لیتوک با تعجب گفت-از کی تا حالا هیچول شده شاه قلب تو؟!...یاااا چندتا چندتا میخوای؟

شیوون-هان؟!...کی از هیچول حرف زده؟! O_0

لیتوک-همین الان داشتی میگفتی که چقدر خوشگله!

شیوون-من منظورم کیوهیون بود!

لیتوک-چی واقعا؟!...اوه!

شیوون با سوءظن به صورت سرخ شده ی دوستش نگاه کرد...یکی از ابروهای پهنش را بالا داد و پرسید-نگو که تو منظورت...

لیتوک پرید و با دو دستش جلوی دهان اورا گرفت

-به هیچ وجه!...جرات نکن حتی به زبون بیاری!...مفهومه؟

شیوون سرش را پایین تکان داد تا لیتوک رهایش کند.

لیتوک دستهایش را عقب کشید و اجازه داد تا شیوون نفس بکشد.

شیوون اعتراض کرد

-هیونگ داشتی خفه م کردی!

اما لیتوک جوابش را نداد چون حواسش به هیچول و ته مین بود که با تعدادی از دوستان دیگرشان در حال بگو و بخند بودند.

حسادت؟!

لیتوک با صدای بلندی گفت-عمرا!

شیوون با تعجب پرسید-حالت خوبه هیونگ؟

لیتوک به او توپید

-تو دیگه حرف نزن که هرچی میکشم از دست توئه!

و بعد با توپ پر از پیشش رفت!

شیوون هاج و واج رفتن اورا نگاه کرد

-این چشه؟...غلط نکنم فشار اون شرکت اخر سر کار خودشه کرده...طفلی رد داده :/

در این لحظه بود که متوجه شد کسی اطراف کیوهیون نیست...شجاعت به خرج داد و از فرصت پیش اومده استفاده کرد و طرفش رفت

کیوهیون گوشه ای ایستاده بود و از موسیقی ملایم جشن لذت میبرد که صدایی پرسید-افتخار میدی با من بر.قصی؟

کیوهیون با دیدن شیوون که تا کمر برایش خم شده بود متعجب شد

-تو؟!

- شیوون لبخند کیوتی زد

-اگه بتونی باهام بر.قصی نمیدونی چقدر خوشحالم میکنی!

کیوهیون-امم...

مکثی کرد

-...گمون کنم بتونم.

ودست دراز شده ی شیوون را گرفت...فکر کرد درست نیست که دست رد به سی.نه ی کسی که لطف کرده بود و اورا دعوت کرده بود بزند.

یکدفعه شیوون چیزی به یاد اورد و ایستاد و با نگرانی پرسید-اگه پات اذیتت میکنه...

کیوهیون لبخند کوچکی زد

-نه طوری نیست...الان کاملا خوب شده...میتونیم بریم.

اما شیوون از جایش تکان نخورد چون محو تماشای صورت متبسم زیبای کیوهیون شده بود.

کیوهیون-حواستون با منه؟

شیوون به خودش امد

-اوه اوه بله...بریم.

و بعد اهسته دستش را پشت کمر کیوهیون گذاشت...انگار کیوهیون یک مجسمه از جنس بلور بود که ممکن بود با کوچکترین فشاری بشکند.

وقتی کیوهیون دستهای سفیدش را روی شانه اش گذاشت شیوون به سختی خودش را کنترل کرد تا پاهایش شل نشوند و همانجا روی زمین وا نرود...قلبش به قدری تند تند میزد که انگار اگر دهان باز میکرد همان دم قلبش از دهنش بیرون میپرید و زمین می افتاد!!!

البته فقط او نبود...گونه های همیشه رنگ پریده ی کیوهیون هم اندکی رنگ گرفته بود...خیلی کم پیش می امد که او اینطوری به کسی نزدیک شود.

هماهنگ با اهنگی که پخش میشد شروع به ر.قصیدن کردند.

شیوون از اینکه می دید ان پسربرازنده تقریبا هم قد خودش است از خوشحالی نزدیک بود بال دربیاورد!

فکر کرد چطور میتوند یک پسر تمام انچه که او میخواست را یکجا داشته باشد؟!

شیوون برای شکستن سکوت بین شان پرسید-تو رو تو دانشگاه (فلان) ندیدم...دانشگاه دیگه ای میری؟

کیوهیون-اوهوم...دانشگاه (بهمان) میرم...نرم افزار میخونم.

شیوون-رشته ی خوبیه.

کیوهیون-همینطوره...خیلی از رشته م راضی هستم.

لحظات بعد دوباره در سکوت به دنس دونفره یشان ادامه دادند.

شیوون نمیدانست چطور باید حرف دلش را بزند...کیوهیون به نظر می امد از ان دست ادم هایی است که زیاد اهل حرف زدن نیستند...اما شیوون مسر بود تا از رابطه ی بین کیوهیون و هیچول مطمئن شود.

برای همین شروع کرد

-نمیخوام فکر کنی که ادم فضولی هستم اما تو و کیم هیچول...

کیوهیون به سردی گفت-اون برادربزرگترمه.

شیوون با تعجب گفت-جدنی؟!...کککک چرا زودتر از فامیلی تون نفهمیدم؟...اما رفتارش...

کیوهیون اهی کشید

-اون عادت داره که همیشه ازین لوس بازی ها درمیاره.

شیوون که از شدت خوشحالی در شرف صعود به اسمان بود! با نیشی باز گفت-البته باید بهش حق داد...منم اگه برادری به برازندگی و زیبایی شما داشتم...

با دیدن نگاه تند کیوهیون نیشش بسته شد و دستپاچه گفت-...ه همینطور مراقبش بودم تا اتفاقی براش نیفته.

کیوهیون-گمون نکنم ادمی به سن و هیکل من نیازی به مراقب داشته باشه.

شیوون-اون که صدالبته...اما هیونگته و نگران دونسنگش.

کیوهیون چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد...از نظر او این برادربزرگترش بود که نیاز به مراقبت داشت تا با کارهایش بلایی سرخودش نیاورد!...اما این را که نمیتوانست به هرادم غریبه ای بگوید.

بقیه ی زمان دنس شان در سکوت گذاشت و شیوون که دیگر خیالش کاملا راحت شده بود نهایت لذت را از ان لحظات برد.

زمانی که ر.قص به پایان رسید شیوون که دلش نمیخواست دست کیوهیون را رها کند خم شد و جلوی چشمان متعجب کیوهیون بوسه ای به پشت دستش زد و با لبخند کیوتی گفت-بابت دنس یه دنیا ممنونم.

کیوهیون شوکه و خجالت زده گفت-خ خواهش میکنم...منم خیلی لذت بردم اقای...

شیوون با نیشی باز جواب داد-چوی شیوون...ولی تو میتونی شیوون صدام کنی.

-اوه...باشه.

-امیدوارم این اخرین دیدارمون نباشه...میشه شماره تو داشته باشم؟

کیوهیون برای دادن شماره اش کمی تردید داشت اما بعد تصمیم گرفت شماره اش را به او بدهد.

پیداکردن یک دوست پولدار چیزی نبود که هرروز برای ادم اتفاق بیفتد.

وقتی لیتوک به شیوون نزدیک شد شیوون هنوز داشت از پشت اکیوهیون را تماشا میکرد

-هیونگ اون فوق العاده ست مگه نه؟

لیتوک-اره...خوبه...پسر موقر و سنگینیه.

شیوون ذوقزده گفت-ازهمه بهتر ظاهرشه!...از همه ی زوایا خوشگل و عالیههه....کاملا پرفکتتتتتت...وای عاشقشم...خیلی خیلی عاشقشم!...حتی از پشت هم معرکه ست!...اون شلواره زیادی بهش فیت و چسبه...باید بعدا بهش میگم جلوی بقیه ازینا نپوشه...فقط واسه من بپوشه....نه نه...واسه ی منم نپوشه!...وقتی با منه اصلا هیچی نپوشه!

لیتوک-خیلی من.حرفی چوی شیوون -_-

شیوون-فقط یه چیزی...

اب دهانش را قورت داد و به لیتوک نگاه کرد...از واکنش بهترین دوستش خیلی میترسید!

-...میدونی اون و کیم هیچول...

لیتوک حرف اورا قطع کرد

-همون لحظه ی اول فهمیدم...دوست.پسرن نه؟

شیوون-نه...اونا...اونا برادرن!

لیتوک-چی؟!...اونوقت تو میخوای با همچین خونواده ای وصلت کنی؟

شیوون-داد نزن هیونگ میشنون!...تو همین الان گفتی که کیوهیون خیلی خوبه.

لیتوک-الانم میگم ولی...اوه چطور ممکنه این دونفر برادرهم باشن؟!...یکی شون لات و سبک و اون یکی...

شیوون-چه اهمیتی داره که هیچول چطوریه؟...من میخوام با کیوهیون عروسی کنم.

-هرکاری میخوای بکنی بکن...مگه من باباتم؟

-ولی میترسم باز قهر کنی بگی واسه جشن عروسیم نیای.

لیتوک با دیدن قیافه ی شیوون نتوانست نخندد

-نترس میام...عمرا روز شروع بدختی های تورو از دست بدم!

شیوون-واقعا لطف داری :/

لیتوک-همه دارن دیگه برمیگردن...منم میرم خونه.

شیوون-باشه...اوه راستی دونگهه کجاست؟

- پشت یکی از میزها خوابش برده...از بس کیک و بستنی خورده شکمش دو وجب اومده بالا :/

-طوریش نشه صلوات!

شیوون به طرف میز رفت و دونگهه ی خوابیده را روی دستهایش بلند کرد تا اورا به اتاقش ببرد.

لیتوک با او خداحافظی کرد

-خداحافظ

شیوون با نیشی باز گفت-خداحافظ...بازم ممنون که اومدی هیونگ.

لیتوک در جواب لبخندی زد و از او جدا شد.

 

شب وقتی لیتوک به ویلای خودش برگشت یک درگیری ذهنی جدید به ذهنش اضافه شده بود.

کیم هیچول...پسر زیبایی که انشب تمام توجه اش را به خودش جلب کرده بود طوری که حتی بعد تمام شدن مهمانی صورت زیبا و پوزخندش لحظه ای از جلوی چشمانش کنار نمیرفت.

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

کیوهیون با دیدن گل هایی که دخترک برای فروش در دست داشت گفت-من گل نمیخوام!

دخترک گفت-اما...اما اینا مال شماست.

کیوهیون-مال من؟!

دختر لبخندی زد و دسته ی گل های رزش را سمت صورت او بالا گرفت

-اره...یه اقای قدبلند و مهربونی که میگفت همسراینده ی شماست تمام گل هامو به دوبرابر قیمت خرید و گفت اینا رو بدم به شما!

 

هیچول وقتی چشمانش باز کرد صورت سرخ شده و عصبانی لیتوک را مقابلش دید...لیتوک روی بدنش خم شده بود و هرکدام از دستهایش یک طرف سرش بود و به شدت نفس نفس میزد.

هیچول به خاطر پوزیشنی که داشتند سرخ شد و خواست بلند شود که لیتوک داد زد

-مگه کوری؟...نمیتونی مثل ادمیزاد از خیابون رد شی؟...اگه دیرتر میرسیدم میرفتی زیر تایرهای اون کامیون!

اگر زمان دیگری بود و کس دیگری اینطوری سر هیچول داد میزد او عمرا ساکت می ماند اما در ان لحظه...

هیچول دستپاچه گفت-اوه..من...ایش میشه اول از روم بلند شی؟...اونقدراهم سبک نیستی!

 


 

نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: tarane از [ ایران ]
سلام عزیزم.
به به لیتوک خان هم نمیتونه چشم از هیچول برداره . همش انکار میکنه اما توی دلش داره قیلی ویلی میره برای هیچول.
شیوون هم که از دست رفته بود قبلا . الان بیشتر از دست رفت . حسابی دلباخته شده.
دونگهه بیچاره گناه داره خوب هی لیتوک میزنه تو پرش.
ممنون عزیزم خیلی عالی بود
جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 17:38
امتیاز: 0 0
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
مرسی خیلی خوشگل بود
بالاخره شیوون به شماره ی کیو رسید خخخ
چهارشنبه 23 فروردین 1396 ساعت 23:33
امتیاز: 0 0
نوشته: آتوسا از [ رومانی ]
راستی نمای جدید وبت مبارک!
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 22:49
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میسی جیگرم
نوشته: آتوسا از [ رومانی ]
ای خدا!
من هی میخوام یه کاری کنم مرگم طبیعی جلوه بده ولی نمیزاری که!
تو هر قسمت از خنده روده برمون میکنی!
هیچول و کیو آر دوتا داداش عشققققققق!
خدا کنه این وونکیو به هم برسن
این توکچولم سنگاشونو وا بکنن...
گفته باشم عروسی میخواماااااااا
البته اگه این خانواده های محترم لطف کنن تو مسائل ازدواج اینا دخالت نکنن
شیوون پاک مخش رو باخته فرزندم...
داداششم که از خودش بدتر
یه وقت لیتوکو گیر دونگهه نندازی که بیچاره میشه
دستت درد نکنه ددی جون
مثل زوجای داستانت پرفکت بود!
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 22:31
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نگوووووو
دور از جون
به عنوان هیونگ و دونسنگ عالی ان
بهم میرسن غمت نباشه
نه باو لیتوک به بچه جماعت پا نمیده مطمئن باش
خواهش موکنم خوشحالم دوستش داشتی
نوشته: گلی از [ ایران ]
سلااااام
این قستم مثل همیشه فوق جذاب بود
فقط یه چیزی به نظر من لیتوک و شیون هردوتاپن و اصلا به هیچکدوم باتم نمیخوره.یعنی اصلا به عنوان زوج به هم نمیان و خب من وونکیو شیپرم و احتمالا نظرمو درباره شیوون باهیچل میدونی
بچم کیو اونقدری خوشگل هس که به پای هیچل هیونگش برسه
بیصبرااانهههه منتظر ادامشممم
عررررررررزووود زوود بزارش
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 19:36
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
خوشحالم راضی بودی ازش
شیوون اره ولی لیتوک نه...از نظر من یه تا.پ کامل نیستو میتونه با خیلی ها با.ت باشه.
منم لازم نیست بگم که توکچول و وونکیو دوست
هرچهارتاشون خوشگلن
چشم تونستم روزای اپشو بیشتر میکنم فعلا درگیر کنکور ارشدم اخه
نوشته: باران از [ نامشخص ]
سلام عزیزم. مرسی.
واقعا چقددد شیون باحاله.. خوبه اگه به کیو برسه شاید یه کم رو کیو تاثیر داشته باشه و اون رو هم باحال کنه..
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 17:11
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام جیگر طلا
کککک باحال؟! یکی بهم گفت شیوون فیکت کودنه
شک نکن که کیو هم تغییر میکنه...نه فقط کیو همه شون!