X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

سه‌شنبه 1 فروردین 1396

تک شات بازی عشق(game of love)


سلام ^_^
عیدتون مبارکا باشه :)
تعطیلاتم بتون خوش بگذره :)
اگه جایی نمیرین با ما تو وبلاگمون همراه باشین که قراره حسابی آپ کونیم ^_^
خب بفرمایین اینم یه تک شات طنز توکچول عیدی من به شما :|
دیگه دلم نیومد اینم گریه دار بنویسم اشکتون دراد :/
ببینیم قلم طنزم چه طوره ._.
بوفرمایید..
 
.:game of love:.
پیش نویس:
هیچول و کیوهیون مثلا دوتا فرندن :|...چولا عاشق لیتوکه خیر سرش :/ لیتوک یه پسر سک.شی جذاب خوجگل تو دل برو و پرطرفدار و پولدارشهره..چولا که یه دل نه صد دل دلباخته ی اون عبضیه جیگره^^ دچار بحران روحی شده چون لیتوک خعلی مغرور و دیوزه وچولاهیچ امیدی به وصال نداره|:
تا که چند روز مونده به تولدش،هیچول که دیگه فکر و خیال جونشو به ل.بش رسونده:/ پای درد و دلو پیش کیو می کشه و قاتی میکنه می زنه به سیم آخر و میگه کاش معجزه ای اتفاق بیوفته..مثلا توک یهو از آسمون بیوفته تو ب.غلش|:...تا این که روز تولدش که می رسه وقتی برای هوا خوری میره ویلاشون توی خارج از شهر معجزه ای که منتظرش بوده رخ میده اما با چاشنی فراوان :/
پ.ن:
این داستان ریشه و اساس واقعی ندارد و تماما اثرات ذهن متوحش و متوهم نویسنده است صرفا جهت شاد کردن روح خوانندگان گرامی :/...باشد که رستگار شوید =/
***
نویسنده
دو پسر کنار هم روی نیمکتی نشسته بودن و بعد از غیبت های طولانی مشغول درد و دل کردن شدن :/
هیچول-عــــــــــــاه مای هارت... :(
کیوهیون-غم مخور هیونگ بلاخره اینم حل میشه :(
چولا-عاخه چه جوری؟...من که میدونم...عاخرش یا از غصه دق می کنم یا بازم از غصه دق می کنم :|
کیو-عاشق احتمالاتتم =|
بعد از چند دقیقه سکوت و محو شدن به افق ناگهان کیو جیغ هفت رنگی کشید که هر چی پرده در وجود هیچول بود جرواجر شد :|
هیچول-چته تخ.م سگ سکته کردم =/(ریوون:با عرض پوزش:|)
کیو-دیوز این هفته تولدتهههه عارهههه؟ -.-
هیچول-عاه..عاره یادم نبود...
کیو-به یه ورم:/...مهمونیتو کجا میگیری؟ ^.^
هیچول-فک نکنم اصن مهمونی و جشنی در کار باشه :(
کیو-چرا خا؟
هیچول -حسش نی...ذهن و قلبم درگیره :"|
کیو-ب ر ب ب :/ خو تو خونه بمون من یه شمع و کیک میگیرم میام فوت کنی پسرم ^^
هیچول-بابا بانمک -_-..راستشو بخوای این اواخر واقن حوصله ی چیزیو ندارم..امروزم دارم می رم ویلای خارج شهر...می خوام یه بادی به کلم بخوره بلکم مغزم بتونه چیزای جدید پردازش کنه..خسته شدم انقد بش فک کردم...
کیو-بگو نمی خوام خرج کنم گدا..دیگه فلسفه بافیت چی بود:/
هیچول- :|
***
چند روز بعد
سفید پوشِ دوست داشتنی شهر بعد از خداحافظی با دوستاش و رقا.صی و عیا.شی از کلوپ خارج شده و به سمت ماشین گرون قیمتش میره...
در حال جویدن آدامس و درست کردن بادکنک صورتی با آدامسش ماشینو روشن می کنه و توی تاریکی شب به سمت خونه ش می گازه:/
وارد یکی از کوچه های فرعی میشه که گرووووومپ....
یه چیزی خودشو انداخت جلوی ماشین سفید و خوشکلش |:
با دستپاچگی و هول میپره پایین...
جلو میره و درست جایی که کوبید به همون چیزه می ایسته و در کمال تعجب چیزی نمی بینه =|
با دهشت کلشو می خارونه 0_-
چند لحظه بعد حدس زد شاید گربه ای چیزی بوده در رفته که ازش کالباس درست نکنن :/
همین که خواست برگرده دوباره گروووومپ
چیزی چماق مانند کوبید پس کلش و بعد از سر دادن ناله ی  جانگدازی بی هوش پخش آسفالت میشه |:
فردی که این بلا رو سر فرشته ی این شهر اورده بود نزدیکتر شد...با نوک چماق بازوی توک رو تکون داد
-یا زنده ای؟ 0_0
جوابی که نیومد شونه هاشو بالا انداخت و با خودش گفت
"گمونم محکم زدم..اما همین که خوابش سنگینه کارمو راحت تر کرد :| "
دستاشو زیر بازوهای لیتوک گذاشت و کشون کشون و با غرغر اونو سوار ماشین خود لیتوک کرد..پشت فرمون نشست و به طرف جای نا معلومی روند...
***
هیچول بخت برگشته روی تخت اتاق بالایی خونه ی ویلایی حومه ی شهرشون لش کرده بود و تنها به یک چیز فکر می کرد..این که چه طور می تونه این عشق کوفتی رو از دلش بیرون کنه...وقتی هیچ امیدی برای رسیدن به اون مغرور سرکش نیست...بین عکسای اینستای لیتوک می چرخید بدون این که نت قط بشه و خیره بهشون بی صدا ضجه می زد |:
غرق افکارش بود که نفهمید کی خوابش برد
نیمه های شب بود که به خاطر تشنگی از خواب پرید
با موهای وزوزی و چشمای بسته گشاد گشاد اومد پایین تا آبی بریزه تو حلقومش
چراغای سالنو روشن کرد ولی چون چشماش بسته بود اصلا متوجه بدبختی که روی مبل ولو بود نشد و به سادگی از کنارش گذشت 
داخل آشپزخونه شد..بطری آبو دراورد..در حال سر کشیدنش بود که یه لحظه چشماشو باز کرد و توی چند متریش پیکر آشنایی رو دید :|
پوکر مانند خشک شده بود :/ بطریِ روی زمین افتاده و خرد شده رو نادیده گرفت و به طرف مبل بال بال زد:|
بالای سرش که ایستاد با چشمایی به حالت 0_0 دقیقه ها بهش خیره شد تا که تونست آنالیز کنه لیتوک روی مبل خونش خوابیده :/
نوک انگشتشو چند جای لیتوک فشار داد و داخل کرد تا بفهمه واقعیه و توهمش نیس:/
قبل از این که از هیجان جیغ 24 رنگی بکشه و توکو زهره ترک کنه دهن مبارک رو بست به سر و وضعش نگاهی انداخت :/
به سرعت جت به طرف اتاق بالا پرواز کرد :/
لباس خوابشو با قشنگ ترین لباسای همراهش عوض کرد و از این که چرا لباسای بهتری نیاورده خودشو لعنت کرد :/
موهای وزه شو اتو کشید؛پشمای سینگلیشو کامل محو کرد  و هر چی لوازم آرایشی همراهش داشت مالید به صورتش و بعد از بو.س فرستادن برای خودش جلو آینه قدی خرامان پایین رفت =)
وقتی پایین اومد و دید لیتوک همچنان خوابه و خرناسه می کشه برای چندمین بار پوکر شد :|
چند باری تکونش داد ولی انگار این عاغا اصن قصد نداشت بیدار شه :/
هیچول رفت و با یه لیوان آب اومد
خیلی شیک و مجلسی و ریلکس آب یخ رو روی صورت مبارک و خوجگل توک خالی کرد :|
اون بنده خدا هم بعد از زدن ضجه های دلخراش و گوشخراش تو جاش پرید و اونم همانند چولا به جمع پوکران پیوست :|
سرشو چند باری به اطراف چرخوند و تازه این موقع بود که هیچول متوجه پشت کله ش شد :|
لیتوک که تونست خودشو جمع و جور کنه خیلی مودبانه به هیچول که بی صدا رو به روش نشسته بود گفت
-من اینجا چه غلطی می کنم؟ :|
هیچول-نمی دونم :/
-شوخیت گرفته؟!
-شوخی دارم بات پسره ی از خود راضی؟ :/
دست خودش نبود |: با این که عاشق رنگ قرمز بود و هیچ ربطی به روند داستان نداره اما کل کل کردن تو خونش بود و نمی تونست دوتا کلمه ی محبت آمیز به زبونش بیاره وهمین اعترافو براش سخت می کرد و باید از بیخ و بُن قید لیتوک رو می زد :|
لیتوک-خب تصحیح می کنم..تو اینجا چی کار می کنی؟
-اینجا خونمه!..درستش اینه که تو اینجا چی کار می کنی!
-:|..خونه ی توعه!...من نمی دونم چه جوری اومدم اینجا..تو باید بهم جواب بدی که اینجا چی کار می کنم پسره ی پرروی عملی!
-عملی باباته:/..کجام عمله؟ -_-
-ینی قیافه خودته؟ |:
-عارع:/
لیتوک می خواست بگه که هیچول از همه ی دختر و پسرایی که تا الان دیده بود خوشکل تر بود اما غرورش مانع گفتن حقیقت شد پس گفت
-عاها..فک کردم عمل کردی دکترت گند زده به قیافه داغونت :/
هیچول که احساساتش جریحه دار شده بود و اشک تو چشماش حلقه زده بود با بغض جیغ کشید
-از خونه ی من گمشو بیرون نکبت :"|
لیتوک-نمی گفتی هم خودم می رفتم :/
همین که خواست بلند شه سرگیجه ای بهش دست داد و پس کلش شروع کرد به سوختن:/
پشت به هیچول نشست و گفت
-میشه ببینی پس کلم چی شده؟
دل هیچول از دیدن وضعیت لیتوک به رحم اومد ولی با اخم غلیظ مخصوص خودش گفت
-هیچی نشده فقط یه دایره ی قرمز اندازه ی لیمو شیرین پشت سرت قلمبه شده -_____-
- 0_0...من نمی دونم کی این بلا رو سرم اورده ولی اینو می دونم اگه پیداش کنم زنده ش نمیزارم :/
و نگاه خشمگینشو نثار هیچول شوک زده کرد
از جاش بلند شد و به سمت در رفت
اما همین که دستگیره ی در رو چرخوند طبق انتظارش در قفل بود و باز نمی شد
با اعتماد به سقف خاص خودش گفت
-می دونم دل کندن از پسر جذابی مثل من سخته^_^ اما بیا این درو باز کن :/ حتی با دزدیدنمم نمی تونی منو تصاحب کنی -_-
هیچول که یه کلمه از حرفاشو نمی فهمید از جاش پا شد و کلیدی که توی جیبش نبود رو با ترفندی از جیبش در اورد =/
کلید رو توی قفل گذاشت اما با تعجب دید که کلید اصلا تو قفل نمیره!...چند لحظه بعد هم یکباره تمام برقای خونه خاموش شدن!...حالا توی تاریکی و سکوت شب صداهایی جز زوزه ی حیوونای وحشی و نفسای اون دوتا چیزی به گوش نمی رسید...
هیچول که تازه کم کم داشت می ترسید و واکنش نشون می داد با وحشت نالید
هیچول-ای..اینجا..چه...چه خبره؟!
لیتوک دست به سینه ایستاده به هیچول خیره بود خیلی ریلکس گفت
-این فیلمارو تمومش کن..تو نمـ...
با جیغی که چولا کشید حفه خون گرفت و حالا خود لیتوک هم ترسیده بود
هیچول-چرا چرت و پرت به هم می بافی؟...کدوم فیلم؟...اول که یهو اینجا پیدات شد...الانم قفل و برق...یکم به اون مخ آکبندت فشار بیار..به نظرت اگه دزدیده بودمت نباید به جای این که خودمو این وقت به دردسر بندازم وبترسونم دست و پاتو ببندم؟ :|
هیچول که تیریپ عاقل بودن برداشته بود کاملا منطقی به توک که حالا داشت تقریبا به خودش می لرزید فهموند که یه کسی یا یه چیزی داره بازیشون میده :|
لیتوک-م..منظورت..چیه؟
هیچول-منظورم واضحه..یه کسی یا یه چیزی این جا بوده و...
که با شنیدن صدای ناله مانندی و بعد قدم هایی توی خونه و در نزدیکیشون هر دو آب دهنشونو با صدای بلندی قورت دادن و هیچول  به زور نالید
-فکر کنم هنوزم اینجاس...
بعد از رد و بدل کردن چند نگاه معنا دار باز هم جیغ کشید
-بدوووووو
اول هیچول چشماشو بست و با ترس به طرف طبقه ی بالا دوید..لحظه ای بعد لیتوک هم که ظاهرا چاره ای نداشت و از ترس داشت قالب تهی می کرد دنبالش دوید و چند لحظه بعد هر دو داخل اتاق بالا قایم شدن
هیچول سریعا درو قفل کرد و به کمک لیتوک هر چی میز و صندلی بود پشت در چپوندن
صدای قدم ها که انگار 2 نفر شده بودن لحظه به لحظه داشت نزدیک تر می شد
توکچول هر دو توی گوشه ی اتاق و پشت تخت چپیده بودن و بدون این که متوجه بشن سفت همدیگه رو بغ.ل کرده بودن!
هر دو تو ب.غل هم می لرزیدن و به زور جلوی ریختن اشکاشون جلوی هم رو می گرفتن!
لیتوک-خدایا هر چی گناه کردمو ببخش!..غلط کردم!...بزار جون سالم به در ببرم 10 رکعت نماز شکر به جا میارم!
هیچول-:|
حالا صدای قدم ها به قدری نزدیک بود که به راحتی می شد فهمید اون دوتا دقیقا پشت در ایستادن
یکی از اونها با چنگال ها و با نوک ناخونای تیزش آروم آروم به در می کوبید
هیچول دوباره و دوباره جیغ کشید
-توروخدا از این جا برییییییییییین...من هیچ کاری نکردممممم =(((
توک-:|
یکباره صدای کوبیدن به در قطع شد...تا دقایقی صدایی نیومد...توکچول وقتی مطمئن شدن اونا از اینجا رفتن نگاهی به هم انداختن
لیتوک-گمونم از صدا جیغت ترسیدن:/
هیچول می خواست جوابی بده که یه لحظه به خودشون اومدن و دیدن تو ب.غل هم چپیدن |:
در کسری از ثانیه هر دوشون از گوجه سرخ تر شدن و هر کدوم به طرفی پریدن و از ب.غل هم اومدن بیرون :/
با این که می دونستن اون یا اونا از پشت در رفتن ولی هیچ کدوم جرئت نداشتن پاشونو از اتاق بزارن بیرون :/
توکچول هر کدوم یه گوشه نشسته بودن و زانوهاشونو ب.غل کرده و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودن...
ظاهرا هر دو داشتن به چیزهای مشترکی فکر می کردن..دنبال جوابی برای سوالایی که مغزشونو قلقلک می داد می گشتن..سوالایی مثل "اینجا چه خبره؟".."اینا کار کیه؟"..و با نگاه هایی زیرچشمی به هم:"این کیه؟؟!!"
هیچول که می دید لیتوک چه قدر مظلومانه زانوهاشو ب.غل گرفته و چیکه چیکه قطره های اشکش در حال پایین اومدن از چشمای درشتش روی گونه های برجسته ش هستن دلش به حالش سوخت...به نظرش اومد لیتوک بر خلاف اِهِن و تولوپی که داره دلش اندازه گنجیشکه و خیلیم مظلومه..البته اگه اعتماد به سقفو پرروییشو فاکتور بگیریم:/
به جز حرصی که امشب از دست لیتوک و حرفاش خورده بود اون بازم دوستش داشت!
ناخواسته و به صورت غیر ارادی نزدیک لیتوک شد...دستاشو دورش حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند
هیچول-نگران نباش...همه چیز درست میشه!...صبح که بشه از اینجا میریم بیرون...
لیتوک از کار هیچول شوکه شده بود اما نمی تونست منکر این بشه که اون وقتی مهربون میشد فوق العاده خوشکل و دوست داشتنی تر میشه...
لبخندی زد و بدون فکر رو به هیچول گفت
-تو خیلی خوشکلی!
هیچول بازم سرخ شد...منظورشو از این حرفش نمی فهمید ولی هر چی بود می تونست بفهمه که لیتوک این حرفو کاملا ساده و صادقانه به زبون اورد...
***
چند ساعت بعد صبح بود و هوا کاملا روشن شده بود...
لیتوک که تمام این مدت بیدار بود وقتی که فضا رو امن دید،هیچول رو که سرشو روی شونش گذاشته بود و به خواب رفته بود آروم تکون داد
-هی...بیدار شو..باید از این جا بریم بیرون
هیچول-بزار یکم دیگه بخوابم (:/)
چند بار دیگه تکونش داد،وقتی بیدار شد هر دو با احتیاط وسایل رو کنار زدن و درو باز کردن...وقتی داشتن می رفتن بیرون یادداشتی روی در دیدن...
"خاک بر سرتون...جفتتون ترسویین:/ "
توکچول=|
لیتوک-خیلی مشتاقم بدونم کار کی بوده :|
هیچول-من بیشتر :|
به قدماشون سرعت دادن و از ویلا زدن بیرون...در حال دویدن بودن که لیتوک یهو سیخ شد (ریوون:وای بر من.حرفان..وای بر ناپاکان:|)
هیچول که دید لیتوک ایستاده اونم وایساد و گفت
-چرا نمیای؟
لیتوک-عهههه..اون که ماشین منه:/
به جایی که لیتوک اشاره می کرد نگاه کرد...یکم دور تر ماشین سفید خوشکله ی لیتوک بود:/
تفکر و تامل رو جایز ندونستن و هر دوشون داخل ماشین پریدن
در کمال حیرت دیدن سوییچ رو ماشینه:|
فکرشونو آشفته تر نکردن و لیتوک گاز داد و چند ساعت بعد جلوی در خونه ی هیچول اینا بودن:|
با این که اوضاع به خوبی و خوشی و مرموزانه پایان یافت اما توکچول کمی گرفته و غماگین و ناراحت به نظر می رسیدن
اونا تازه داشتن به اخلاق هم عادت می کردن و می فهمیدن چقد به هم میان :|
اما این طور که پیداس اونا نمی تونن بیشتر از این با هم باشن
هیچول به زحمت بغضشو قورت داده بود...اون لیتوک رو دوست داشت و این چند ساعت با اون بودن براش کافی نبود...
خداحافظی زیر ل.بی ای کرد اما قبل از این که پیاده شه لیتوک که تاب نداشت زودتر دست به کار شد و سریع گفت 
-هی صبر کن!
هیچول-چیه؟
لیتوک-خب...خب...من هنوز اسمتو نمی دونم!
هیچول-هیچول..کیم هیچول
-منم لیتوکم!
پوزخندی زد-می دونم!..می شناسمت!
لیتوک متعجبانه پلک زد
-از کجا؟
هیچول اما به لبخند ژکوندی بسنده کرد :) ( :| )
لیتوک آرومتر از قبل گفت
-هیچول؟
-هوم؟
-می تونم شمارتو داشته باشم؟
-برای چی؟!
-گمونم دلم بخواد بازم باهات شبای باحالی مثه دیشب رو بگذرونم!..پررو نشیا ولی یه جورایی ازت خوشم اومده!
 هیچول که از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید همونجا تو ماشین پرید ب.غل لیتوک و اون رو چلوند :|
***
چند ماه بعد عروسی توکچول *_*
عروس  و دوماد که همون توکچول باشن :|
کنار جایگاه مخصوص ایستاده بودن و با مهمونا خوش و بش می کردن
بعد از چند ماه قرار گذاشتن توکچول به این نتیجه رسیدن که چه قدر شبیه همن و می تونن کنار هم خوشبخت باشن و همو دوست داشته باشن..!
توکچول در حال صحبت و خوش و بش با شیوون رفیق فاب لیتوک بودن که متوجه شدن دو نفر بال بال زنان از اون دور دورا میاین :|
هیچول با همون نگاه اول فهمید کیوهیون و دونگهه می باشن و به همین دلیل از خوشحالی پوکر شد :|
-کیلییلیلیلیلیلیلیلییییییییییی
(صدای کِل کشیدن اون دوتا خجسته :|)
کیو و هاعه چند لحظه بعد جلوی توکچول ایستاده بودن و بعد از چلوندن هیچول توی اون لباس دومادیِ(ریوون:همون لباس عروس :|) شیک و سفیدِ ست با لیتوکش، با خود لیتوک هم دست دادن و تبریک گفتن^.^
چند لحظه بعد بی مقدمه هیچول گفت
-کادو عروسیم کو؟ -_-
کیو و هاعه نگاهی به هم انداختن و به طرز مشکوکی گفتن
-دادیم :|...کلهم عروسیتون کادوی ما بود :/
توکچول-هااااان؟:|
هاعه که مدام زیر چشمی شیوون رو زیر نظر داشت گفت
-می خواین بگین یادتون رفته آشنایی رومانتیکتون چه طور رقم خورد؟ :|
لیتوک-شما ها از کجا می دونین؟ 0_0
کیو-مدیونین فک کنین همش نقشه ی من بود و با همدستی دستیارم هاعه فیشی انجام شد :|
هاعه-من متعلق به همتونم :/
هیچول که داشت آب روغن قاتی می کرد گفت
-درست زر بزنین چه غلطی کردین تا همتونو با هم پاره نکردم :|
هاعه-اجازه؟
هیچول-بگو
هاعه-بزار کیو بگه :|
هیچول-باعشه ^_^...کیووووووووووو :|
کیو-خا..چه طو بگم :/...اون روزی که بود که خعلی ناراحت بودی چند روز بعدش رفتی ویلا و گفتی لیتوکو خیلی دوسش داری؟ :|...به این فکر کردم که چه طور می تونم به هم برسونمتون چون به نظرم خیلی به هم میومدین:/..این بود که تصمیم گرفتم شمارو تو شرایطی قرار بدم که کنار هم باشین و همو بشناسین بلکم قسمت هم شدین:/...و اینگونه شد که لیتوکو گذاشتم تو خونت...کلید ویلاتو هم داشتم قفلشو عوض کردم:/
دیدم دست تنهام هاعه رو خبر کردم و اونم با مخ اومد...بقیشم که خودتون بهتر می دونین :|
لیتوک-=||||||||| کاری به هیچی ندارم:/ به خاطر این که مچکرم که مارو به هم رسوندین چون دو نیمه ی گور به گوری هم بودیم^^...ولی...کی بود که کوبید پس کلم؟ :|
نیش کیو با شنیدن این حرف بسته شد:/ آب دهنشو قورت داد و گفت
-با اجازه ی بزرگترا..من :|
لیتوک-می دونی تا چند وقت پشت کلم گردالی قرمز بود؟ :|
کیو-شرمندتم داداچ :|
هیچول از شوک در اومد و پرسید
-اون نوشته ی رو در کار کی بود؟ :|
کیو-اون دیگه کار هاعه بود :|
به هاعه اشاره کرد ولی محو شده بود :/
کیو با یکم نگاه به اطراف متوجه شد هاعه و شیوون گوشه ای برای خودشون خلوت کرده بودن و دل و قلوه رد و بدل می کردن و نیشاشون تا بناگوش باز بود:|
سمت توکچول برگشت و متوجه شد اونام دارن خاطرات اون شب هیجان انگیزشونو مرور می کنن!
چند بار نگاهشو بین اون چارتا چرخوند که هر کدوم ظاهرا به مراد دلشون رسیده بودن..!
با لبخند برای هر چارتاشون آرزوی خوشبختی کرد...
و بعد از اون رفت وسط تا مخ بزنه :|
*پایان*  
برچسب‌ها: توکچول، شیهه
نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 8 فروردین 1396 ساعت 16:16
+ shansako
وای مردم از خنده عالیییییی بود
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 فروردین 1396 ساعت 16:25
+ Elh
پفیوزززز از تیکه کلام من چرا استفاده کردیعاه مال منه عاه نوظهور و مال منه نامرد دزددد
ولی خیلی خوبی بودعشقممممنزدیک بیفتم از مبل بدم تو میز از خنده
نویسنده ی خوشگل منی که♡♡♡♡♡هر چی مینویسی عالی تر از قبله*-*به فدات که
امتیاز: 0 0