X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

sarang only you 3



سلام جیگرا


اینم قسمت از قسمت سوم!


عیدتونم پیش پیش مبارک


راستی فردا و پس فردا قراره به مناسبت سال نو واستون تک شات هم بزارم!


به جبران کم کاری این مدت


خب دیه برید این قسمت رو بخونید


  

قسمت سوم:

 

 

سرکلاس ریاضیات استاد بعد اینکه نوشتن صورت مسئله نسبتا مشکلی را روی وایت برد تمام کرد از دانشجوها خواست تا ان را جواب دهند.

شاید حل ان مسئله برای خیلی از دانشجوهای سخت و حتی غیرممکن بود اما برای لیتوک که از همان دوران بچگی بهترن معلمان را داشت و در بهترین دانشگاه کره درس میخواند بیش از اندازه اسان و ابتدایی بود.

خیلی سریع مسئله ای به ان طولانی را حل کرد اما درست لحظه ای که خواست دستش بالا ببرد...

-اقای کیم لطفا شما بفرمایید!

لیتوک با دهان بازهیچول را دید که دستش را پایین اورد و بعد اینکه از روی صندلی اش بلند شد با اعتماد به نفس راهش را از بین صندلی ها باز کرد و به طرف تخته وایت برد رفت!...باورش نمیشد که کسی مثل هیچول توانسته باشد قبل از او مسئله را جواب داده باشد!

صدای پچ پچ دانشجوها بلند شد

-بازم کیم هیچول.

-تعجبی نداره اون خیلی باهوشه.

-اره...موندم چرا نابغه ای مثل اون باید اینجا درس بخونه؟

پس اسمش کیم هیچول بود...لیتوک هرکاری کرد نتوانست جلوی حس حسادتش را بگیرد...اینکه کسی از او بهتر باشد برایش قابل تحمل نبود.

شیوون کنار گوشش اهسته گفت-مثل اینکه ایندفعه رو اشتباه کردی هیونگ...طرف خیلی حالیشه!

لیتوک به او چشم غره ای رفت و جوابش را نداد.

برگشت و هیچول را تماشا کرد که خیلی سریع و راحت مسئله را حل کرد و بعد با اجازه ی استاد سرجایش برگشت...موقع برگشتن متوجه ی نگاه خیره ی لیتوک شد و پوزخند معناداری زد.

لیتوک اخمی کرد و رویش را از او برگرداند.

 

لیتوک بعد اخرین کلاس ان روزش وسایلش را جمع کرد و کیفش را به روی دوشش انداخت تا بقیه روز را در شرکت بگذراند.

شیوون دو ساعت قبل به خانه برگشته بود چون او این ترم را خیلی سبک تر از لیتوک برداشته بود.

از انجا که عجله داشت هرچه زودتر خودش را با شرکت برساند به سرعت از دانشگاه خارج شد اما وقتی سروقتش ماشینش رفت اه از نهادش برامد!

باورکردنی نبود!

هرچهار چرخ ماشینش پنچر بودند و یا به عبارت صحیح تر کسی از روی عمد باد انها را خالی کرده بود!

با عصبانیت زیر ل.ب غر زد

-وقتی بین یه مشت لات و بی فرهنگ باشی چه انتظار دیگه ای داری؟

حالا باید چکار میکرد؟...نمیتوانست منتظر تاکسی شود ممکن بود از برنامه اش دیرتر به شرکت برسد.

در این لحظه بود که متوجه ی سرویس دانشگاه شد که دانشجو در حال سوار شدن بودند.

ظاهرا چاره ای نداشت جز اینکه این بار از اتوبوس استفاده کند.

کیفش را روی شانه اش جا به جا کرد و بعد سمت اتوبوس رفت.

وقتی سوار شد که هیچ صندلی خالی نمانده بود و مجبور شد مثل بعضی از دانشجوها بایستد.

زیر ل.ب گفت-بدشانسی پشت بدشانسی!

ناخواسته نگاهش به انتهای اتوبوس افتاد...جایی که کیم و هیچول و دوستش نشسته بودند...پوزخندی روی ل.ب های هیچول بدجور لیتوک را اذیت میکرد...انگار داشت کلی از وضعیت لیتوک لذت میبرد.

کافی بود دستش به ان کسی که ماشینش را پنجر کرده بود برسد!

بلاخره بعد گذشت زمانی که برای لیتوکی با هرترمز تقریبا جلو پرت میشد عمری بود بلاخره به مقصد رسیدند.

اما انگار بدبیاری های ان روز هنوز برای لیتوک تمام نشده بود.

موقع پیاده شدن راننده از او بلید خواست اما لیتوک که بلیطی نداشت!

-معذرت میخوام اقا...من بلیطی ندارم اما حاضرم پولشو هرچقدر باشه بپردازم.

راننده-مثل اینکه تا حالا به عمرت سوار اتوبوس نشدی...نقدی نمیشه حساب کنی باید بلیط بدی.

لیتوک-گفتم که بلیط ندارم.

راننده-وقتی بلیط نداری چرا سوار شدی؟

در این لحظه فرد سومی گفت-من به جاش بلیط میدم!

لیتوک با دیدن هیچول متعجب شد

-تو؟!

هیچول دوتا بلیط کف دست راننده گذاشت و اضافه کرد

-شما ببخشید نیست ایشون تازه وارده هنوز خیلی چیزا رو نمیدونه.

این را با طعنه گفت و بعد همراه ته مین از اتوبوس پیاده شد.

لیتوک سریع دنبالش رفت

-هی صبر کن!

هیچول ایستاد و برگشت و با بی حوصلگی گفت-چیه؟

لیتوک-تو باید پول بلیط تو بگیری!

و کیف پولش را دراورد.

هیچول-لازم نیست...فقط خواستم بهت یه لطفی کرده باشم.

لیتوک اخم کرد

-من نیازی به لطف تو ندارم...هرچقدر بخوای بابت اون بلیط بهت میپردازم...ده برابر...صدبرابر!

هیچول هم اخم کرد

-نمیخواد پولتو به رخ م بکشی!...میدونم امثال شماها یه هوار پول دارید!...اما وقتی کیم هیچول بگه نه یعنی نه!

این را گفت و برگشت و به ته مین پیوست که کمی جلوتر منتظر هیونگش ایستاده بود.

ظاهرا اصرار فایده نداشت.

لیتوک انها را تماشا کرد که وارد پیاده رو شدند.

با عصبانیت کیف پولش را داخل جیبش برگرداند...از اینکه مدیون ادم مثل او شود متنفر بود!

 

سوار شاسی بلندش بود و داشت از شرکت به خانه برمیگشت.

هیجدهم ماه بود و او هنوز نتوانسته بود همسر اینده اش را پیدا کند!!!

-از اولشم اشتباه بود که سر این موضوع شرط بستم...

نالید

-...ایش اخه چرا همچین شرطی رو با تیکی بستم؟!...

نگاهش به اینه ی جلوی ماشین افتاد و ل.ب هایش اویزان شد

-...اخه پسری به خوشتیپی من چرا باید تنها باشه؟

شروع کرد به مرتب کردن که برای لحظاتی از انچه که در روبرویش میگذشت غافل شد زمانی متوجه شد که پسرجوانی با سپر ماشینش سرشاخ شده بود!

خوشبختانه توانست ماشین را به موقع نگه دارد اما ان پسر بدجور نقش زمین شد!

فرمان را رها کرد و دودستی روی سرش زد!

- جفت اینده م بخوره تو سرم!...زدم جوون مردمو ناکار کردم!

سریع از ماشین پیاده شد و سمت پسرجوانی رفت که روی زمین نشسته بود و مچ پای دردناکش را گرفته بود.

با ترس و نگرانی شروع کرد

-ح حالت خوبه؟...از عمد نبود باور کن...

و از روی همدردی خم شد تا پای پسر را معاینه کند اما پسر این اجازه را به او نداد

-نه...

سرش را بلند کرد

-...چیزی مهمی نیست...من خوبم...

شیوون با دیدن صورت پسرک برای یک لحظه تصادف را به کلی فراموش کرد!

چطوری یک صورت میتوانست تمام اپشن هایی که او میخواست را یکجا داشته باشد؟!

شیوون خشکش زده بود و زل زده بود به ان دو چشم درشت عروسکی زیبا!

پسرک با دیدن دهان باز و نگاه خیره و حیرتزده ی او گفت-...مثل اینکه این شمایید که حالتون خوب نیست.

شیوون به خودش امد

-نه نه من خوبه خوبم...تو...تو باید بری بیمارستان.

پسر گفت-گفتم که چیز خاصی نیست...فقط پام یه کوچولو پیچ خورد.

اما شیوون با پافشاری بیشتر گفت-اما باید حتما یه دکتر تو رو ببینه...اگه مشکلی برات پیش بیاد من هیچ وقت خودمو نمی بخشم.

پسر-از احساس مسئولیتتون ممنونم ولی من واقعا چیزیم نیست...

و با وجود دردش خواست روی پاهایش بایستد تا ضاربش با چشمان خودش ببیند که مشکلی ندارد که یکهو دردی در مچ اش پیچید و باعث شد تعادلش را از دست بدهد اما بازوهای قوی شیوون به موقع اورا قبل از افتادنش گرفتند!

شیوون که از این همه نزدیکی به ان پسر زیبا گر گرفته بود قبل اینکه پسرک بتواند مخالفت کند اورا روی دستهایش بلند کرد و سمت ماشین برد!

پسرک شوکه دست و پا زد

-هی داری چیکار میکنی؟

شیوون خیلی ساده جواب داد-وقتی با پای خودت حاضر نیستی بیای که دکتر ببینتت راهی جز این واسم نمی مونه!

 

در یکی از اتاق های بیمارستان بودند.

شیوون درحالیکه لبخند ابلهانه ای به ل.ب داشت پسرک را تماشا میکرد که ساکت روی تخت نشسته بود و پرستاری مشغول بانداژ کردن مچ پایش بود.

بعد اینکه کار پرستار تمام شد هردو از او تشکر کردند.

بعد رفتن پرستار شیوون به تخت نزدیک شد و با نگرانی پرسید-بهتری؟...خیلی که درد نمیکنه؟

پسر سرش را به دو طرف تکان داد

-نه زیاد...شنیدی که پرستار گفت اگه چند روز بسته بمونه خوب میشه.

و بعد تلاش کرد تا از روی تخت بلند شود که شیوون سریع مانع اش شد

-هی چرا داری چیکار میکنی؟..تو باید استراحت کنی!

پسر که از رفتار شیوون کاملا جاخورده بود گفت-میخوام برگردم خونه...نیازی به بستری شدن ندارم.

شیووون-اما...اما اگه پات طوریش بشه...

پسر بازویش را از دست او بیرون کشید و با لحنی جدی و سردی گفت-اقا من از احساس مسئولیتون ممنونم ولی دیگه رفتارتون داره ازاردهنده میشه...خوده دکتر پامو دید و گفت که مشکلی نداره که نخوام بستری شم نمیدونم چرا شما اینقدر بی جهت اصرار میکنید؟

شیوون که از لحن سرد او جاخورده بود گفت-پ پس بزار برسونمت.

شیوون واقعا دلش میخواست مدت بیشتری ان پسر را ببیند...شاید اگر لیتوک انجا بود اورا دست مینداخت ولی شیوون خیلی خیلی از ان پسر خوشش امده بود!...او هر انچه که میخواست را داشت!

قد بلند...پوست برفی...ل.ب هی سرخ خوشفرم...و چشمان درشت عروسکی!

پسر با همان لحن سرد و خشک گفت-نیازی نیست...تاکسی میگیرم و میرم.

و بعد به سختی روی پاهایش ایستاد و دست شیوون را که برای کمک به سمتش دراز شده بود را نادیده گرفت.

شیوون با خودش فکر کرد که او چقدر سرسخت است!

پسر کوله اش را روی دوشش انداخت و گفت-بازم ممنون از کمکتون اقا.

و خواست سمت در برود که شیوون لحظه ی اخر گفت-لااقل اسمتو بهم بگو.

پسرک-اسممو؟...چه دلیلی داره اسممو به شما بگم؟

شیوون سعی کرد دلیلی پیدا کند

-خ خب شاید دوبار همو جایی دیدم...کسی چی میدونه؟

پسرک برای اینکه زودتر از دست او خلاص شود گفت-بسیار خب...اسمم کیوهیونه...کیم کیوهیون.

شیوون زمزمه کرد

-کیوهیون...

تلفظ اسمش حس خوبی به شیوون میداد.

لبخند محوی زد و شروع کرد که بگوید

-منم شیوونم...چو...

اما کیوهیون قبلا اتاق را ترک کرده بود!!!

شیوون با عجله دنبالش رفت اما انگار ان پسر خیلی برای خلاصی از شرش عجله داشت!

شیوون وقتی به او رسید که سوار تاکسی شد.

-هی صبر کن!

اما تاکسی حرکت کرد و اورا پشت سر گذاشت.

شیوون با حرص پاهایش را زمین کوبید.

ل.ب هایش را جلو داد و با دلخوری گفت-حتی صبر نکرد بفهمه اسمم چیه!

 

ساعت هشت شب بود که خسته از کار شرکت به خانه ی شخصی ش برگشت.

برای برگشتن مجبور شده بود از تاکسی استفاده کند واقعا که روز معرکه ای برایش بود!

کلیدش را تازه داخل قفل در انداخته بود که با فرود ناگهانی دستهایی روی شانه هایش شوکه فریاد زد

-یاااا

-هیونگ اروم باش!...این منم شیوون!

لیتوک دستش را روی قلبش گذاشت

-خدای من...شیوون تو میخوای منو سکته بدی؟

شیوون با نیشی باز گفت-نه هیونگ...راستش از بس هیجان داشتم که خبر مهمی رو بهت بدم نفهمیدم چیکار میکنم.

لیتوک-خبر مهم؟!

شیوون هیجانزده گفت-اره هیونگ!...من موفق شدم!...امروز بلاخره ملاقاتش کردم!

لیتوک با تعجب پرسید-کی رو؟!

شیوون-همسر اینده مو دیگه!...

با نیش باز اضافه کرد

-...شرطو باختی هیونگ!

لیتوک چرخشی به چشمانش داد

-خدای من...

در را باز کرد و گفت-...بریم داخل اونجا واسم تعریف کن چی شده.

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

 

لیتوک-شیوون باز فانتزی زدی؟...یعنی چی میخوای کل دانشجوهای سئول رو دعوت کنی؟!...اخه کی میخوای بفهمی که زندگی واقعی داستان پریان نیست و توهم شاهزاده ی توی قصه ها نیستی!

شوون-اما این تنهاراهیه که میتونم اون پسرو پیداش کنم.

 

-ناامیدم کردی لیتوک.

لحنش توام با خشم تاسف بود.

لیتوک سعی کرد از خودش دفاع کند

-من خیلی تلاش کردم پدر...خیلی تحقیق کردم که قیمتی که ما پیشنهاد میدیم مناسب ترین باشه اما...

صدای ضعیفش در صدای بلند و بم پدرش گم شد

-پس باید بیشتر تلاش میکردی!...

 

کیوهیون-خداروشکر که مامان و بابا مردن و تورو اینطوری ندیدن!...اخه کی میخوای دست از دعوا و کتک کاری برداری؟

هیچول-میخوای چیکار کنم؟...میخواستی بایستم و تماشا کنم که چطور اون عو.ضی دونسنگم رو اذیت میکنه؟

کیوهیون-امروز دونسنگت...دیروز پیرزن همسایه مون...فردا هم لابد یکی دیگه!...چون از بچگی کسی رو نداشتیم که ازمون محافظت کنه دلیل نمیشه که تو بخوای از همه محافظت کنی!...هیونگ اخه کی میخوای بفهمی که تو سوپرمن نیستی!

 

 

 

نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: الناز از [ ایران ]
سلاممم خوبییی خوبممم
بیبی زدی ترکوندی لیتوکو الانه گردن هیچولو بشکونه
هیچولم بسی شاخه واسه خودش
ااا کیو... کلا تفکرات منو تغییر, دادی... شیوون پولداره مثلا.. چطور به ژومی چسبیدی... بعد با شیوون اونجور رفتار میکنیی
من فکر کردم عین کنه میچسبه بهش
ولی خو نچسبید
بچه وفاداره
مرسی یه عالمه بیبی جونممم
جمعه 4 فروردین 1396 ساعت 12:19
امتیاز: 0 0
نوشته: آتوسا از [ انگلستان ]
ببخشید!
اسمشو با یه فیک دیگه اشتباه گرفتم!
معذرت!
دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 20:43
امتیاز: 0 0
نوشته: آتوسا از [ ایران ]
ببخشید!
اسمشو با یه فیک دیگه اشتباه گرفتم!
معذرت!
دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 20:18
امتیاز: 0 0
نوشته: tarane از [ ایران ]
سلام گلم.
عیدت مبااااارک
ایشالا سال خوب و خوشی پیش رو داشته باشی .
پر از موفقیت و سلامتی و شادی و برکت
دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 18:22
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانومی
عیدشماهم مبارک عزیزدلم
همینطور شما ایشا... به همه ی ارزوهات تو این سال برسی
نوشته: آتوسا از [ ایران ]
خیلییییییییی خوب بود ددی جان!

شیوون بیچاره! کیوهیون ظالم! لیتوک غرغرو! هیچول سوپرمن!

واسه خوندن بقیه ش نمیتونم صبر کنم!

شیوون میخواد همه رو دعوت کنه مهمونی؟! عجبا!

الکی الکی سر ازدواج کردن شرط بسته بود! شانس آورد!

یاد فیک فرشته و شیطون افتادم!

دست گلت بابت ترجمه طلا!

حقیقتا من چند قسمت از این فیکو خوندم ولی ترجمه تو واقعا عالیه!

چه توصیفاتی درمورد کیو کردی!

قدبلند....پوست برفی...لب قزمز...آپشنای مورد قبول...!

تازه هنوز چشمش به با.سنش نیفتاده!

دلم خواست!

لیتوکم از قرار معلوم بدجوری داره حرص میخوره!

هیچول بدجوری ضایعش کرد!

ببینم این توکچول چه جوری به هم میرسناااااا!

دستت درد نکنه عزیزم!
دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 13:40
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میکنم
کککککک شخصیتهای کاملا متفاوت!
اره شانس اورد وگرنه تیکی حالاحالاها مسخره ش میکرد
فرشته ی و شیطون؟!
اون که ترجمه نبود :/
کدوم فیکو میگی؟
نگاهش به با.سن هم می افته اول کاری زوده واسه این چیزا
لیتوک بچه م فقط بلده کار کنه و حرص بخوره
ککککک حقش بود اخه
قربونت
نوشته: ریحانه از [ ایران ]
عالی بود مرسی سامی
دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 09:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش عزیزدلم