X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

sarang only you 2


سلام جیگرا


اینم یه قسمت دیگه


هم زیاده هم هیجان انگیزه!!!


 

 

قسمت دوم:

 

 

دونگهه کاسه ی بزرگ بستنی توت فرنگی را جلوی لیتوک گذاشت و لبخندی که به نظر خودش خیلی دلبرانه بود به ل.ب اورد.

-برای انجل هیونگ جونم!

لیتوک-مرسی هائه ولی این کلی چربی و شکر داره...میخوای هیونگت چاق و خیکی بشه؟

شیوون همانطور که بستنی خودش را تند تند میخورد با قاشقی در دهان گفت-چاق بشی؟!...به نظر من تو داری از لاغری مزمن رنج میبری!...فقط یه پاره استخون ازت مونده!...باور کن بدنت به این یه ذره شیرینی و چربی نیاز داره!

لیتوک اخم کرد

-نخیرم...من نمیتونم بخورمش نمیخوام هیکلم از ریخت بیفته.

ل.ب های دونگهه سریع اویزان شد

-اما هیونگ نمیشه ما بستنی بخوریم و تو بشینی مارو تماشا کنی!

لیتوک لبخند کوچکی زد و برای اینکه دل دونسنگش نشکند گفت-اگه واسم یه فنجون قهوه بیاری منم بیکار نمی مونم.

دونگهه با خوشحالی جلدی از جایش پرید

-فقط یه دقیقه طول میکشه!

و بعد مثل برق دوید سمت اشپزخانه!

 

هیچول غر زد

-باورم نمیشه...برادر من!...برادر خونی من بخواد فقط به خاطر پول با کسی طرح دوستی بریزه!...واقعا که شرم اوره!

کیوهیون با بی خیالی گفت-هرکی تو زندگیش هدفهایی برای خودش داره و واسه ی منم پول تو اولویته!

هیچول-پس عشق و دوست داشتن چی میشه؟!

کیوهیون در جواب لحظه ای به او خیره ماند و بعد پوزخند معناداری زد.

 

شیوون گفت-راستی هیونگ من تصمیم مو گرفتم!...میخوام تا اخر این ماه ازدواج کنم!

لیتوک فنجانش را پایین اورد و پوزخندی زد

-از وقتی که یادمه تو قصد ازدواج داشتی!...منتها نمیدونم چرا هنوزم که هنوزه عذبی!

شیوون اخم کرد و ل.ب هایش را جلو داد

-اینم پرسیدن داره؟...چون نتونستم کسی رو که میخوام رو پیدا کنم!

دونگهه که مشغول تمام کردن بستنی دومش بود ملچ ملوچ کنان گفت-واسه اینکه بیخود میگردی هیونگ!...

لبخند شیطنت امیزی زد

-...من جات بودم با تیکی هیونگ ازدواج میکردم!...کی از اون بهتر؟

گونه های شیوون رنگ گرفت و تته پته کنان گفت-من هیچ وقت نمیتونم به تیکی تو راهی غیر از یه دوست و برادر بزرگتر نگاه کنم...در کنار این لیتوک اپشن هایی که من میخوام رو نداره.

قهوه ی لیتوک تو گلویش پرید

-یاااااا یعنی چی؟!

شیوون توضیح داد-بد برداشت نکن هیونگ...منظورم این بود که واسه هم ساخته نشدیم.

دونگهه-ایش تو واقعا بی لیاقتی داداشی!...اصلا خودم با تیکی هیونگ ازدواج میکنم!

و برای حمله ی دیگری سمت لیتوک خیز برداشت که لیتوک پیشدستی کرد و هردو دستش را برای دفاع از خودش و حفظ دنده هایش مقابل خودش نگه داشت.

-دونگهه...از تلاشت برای عذب نموندنم ممنونم ولی من هنوز قصد ازدواج ندارم...اونم با برادرای گاگولی مثل شما دوتا!

دونگهه به سرجایش روی کاناپه برگشت و درحالیکه ل.ب های کوچکش به طرز خیلی کیوتی اویزان شده بود.

-مگه من چمه هیونگ؟

لیتوک-هیچی...فقط برای مزدوج شدن زودی!...بزرگتر که شدی مطمئنا یه خل و چلی مثل خودت گیرت میاد که بتونه خوشبختت کنه...اما فعلا به همون بستنی توت فرنگی ت عشق بورز!!!

شیوون-اما من مطمئنم تو همین روزها عشق رویاهامو پیداش کنم!

لیتوک پوزخندی زد

-امیدوارم عمرم اونقدر قد بده که بتونم که این عشق رویایی جنابعالی رو ببینم!

شیوون-مطمئن باش که می بینی!...اخر این ماه من با یه پسر خوشگل چشم عروسکی قرار میزارم و تو هنوز درگیر اون شرکت کوفتی هستی...

با لحنی رویاگونه ای ادامه داد-... شاید اصلا توهمین دانشگاه جدید پیداش کردم!...تو یه نظر می بینمش و یه دل نه صد دل عاشقش میشم!...واسش میشم پرنس رویاهاش!

لیتوک چرخشی به چشمانش داد

-باز مزخرف گفتن رو شروع کرد!...از من میپرسی قید این چندیاتو بزن!...تو این عصر هرکی بتونه بیشتر پیشرفت کنه برنده ست!

 

کیوهیون-عشق و اینجور چیزا رو بزار دم کوزه ابشو بخور هیونگ!...دیگه کی تو این عصر پیشرفت که پول حرف اول رو میزنه به این چیزا اهمیت میده؟...پول که داشته باشی به هرجا و هرچی که بخوای میرسی!

هیچول-اما واسه من و خیلی از ادما هنوز این چیزا مهمه!...من فقط میتونم با کسی باشم که دیوانه وار عاشقش باشم!...کسی که درکم کنه و منم اونو درک کنم.

کیوهیون بی حوصله گفت-خب برو به هرکی خواستی عشق بورز و باهاش باش!...پس چرا هنوز تنهایی؟

هیچول ضربه ی اهسته ای به سر او زد

-مگه پیدا کردنش به همین اسونیه احمق جون؟...اون یه ادم خاصه!...باید کلی بگردم تا پیداش کنم...

از روی کاناپه بلند شد و درحالیکه نازبالشتی را بغل گرفته بود با لحنی رویاگونه ادامه داد-...ولی شک ندارم یه روزی تو همین روزها پیداش میکنم.

کیویون-بهتره این روز موعود خیلی نزدیک باشه قبل اینکه موهات مثل دندون هات سفید بشه!...

با تاسف اضافه کرد

-...هیونگ واقعا وحشتناکه که تو این سن هنوز باکر.ه ای!!!

هیچول-تو جدی جدی میخوای امشب یه دست کتک ازم بخوری نه؟...به کوری چشم تو زودی پیداش میکنم...پیداش میکنم و زندگیم واسه ی همیشه تغییر میکنه!

 

شیوون-مطمئنم همین روزها یه پسرقدبلند و زیبا رو ملاقات میکنم که با یه نگاه منو عاشق خودش میکنه!...ازش میخوام که باهم دوست بشه و اونم که شیفته ی جذابیت مردونه ی من شده سریع قبول میکنه و من میشم پرنس رویاهاش و سوار اسب سفیدم اونو به قصر ارزوهامون میبرم!

دونگهه- *-*

لیتوک- :/

 

هیچول-...یه مرد مهربون و خوشقلب که عین خودم خوشگل و پرفکته!...با چشای درشت و یه نگاه اروم...طوری که هردفعه نگاهم میکنه مثل این باشه که هزاران تیر به سمت قلبم پرتاب میکنه! کیوهیون-هیونگ نکنه میخوای با قهرمان تیراندازی المپیک قرار بزاری؟

هیچول با نازبالشت به سر او کوبید

-نه احمق جون!...بعدش باهم میریم تو باشگاه شبانه و تا خوده صبح باهم میرقصیم...طوری که وقتی برمیگردیم خونه دیگه نایی برامون نمی مونه... اونقدر خسته میشیم که نمیتونیم بریم اتاق خواب...

بالشت به دست روی کاناپه ولو شد

-...همین جا روی کاناپه خوابمون میبره و شب رو تو اغوش هم به صبح میرسونیم!

کیوهیون-نمیدونستم اینقده افکارت خرابه هیونگ :/

 

شیوون-...دست تو دست هم زیر بارون قدم می زنیم و باهم از رویاهمون واسه اینده میگیم و من بارها و بارها بهش اعتراف میکنم که چقدر دوستش دارم و عاشقشم اونم همش ذوق میکنه و ریزریز میخنده.(سامی: حال خودمم داره کم کم بد میشه )

دونگهه-زیر بارون؟!...نمیترسید سرما بخورید؟

لیتوک-خدا عقلت بده!

 

هیچول بالشت را بیشتر تو بغلش فشرد و اهی کشید

-... برای ادم مغز فندقی مثل تو هرچی  بگم فایده نداره چون تو حالیت نمیشه.

 

شیوون-هیونگ هرچقدر میخوای مسخره م کن اما به دلم برات شده که به زودی عشق رویاهام رو ملاقاتش میکنم.

 

لیتوک-به این میگن ته بدبیاری!...اخه چرا باید کلاس های بقیه ترم تو چنین دانشگاه بیخود و بی کلاسی برگزار شه؟!...

روز اولی بود که به دانشگاه جدید میرفتند و لیتوک کاملا از این جا به جایی عصبانی و ناراحت بود

-...شنیدم سطح علمی ش وحشتناک پایینه...قشنگ داد میزنه واسه کیا ساخته شده!

شیوون-مدیریت دانشگاه که کامل توضیح داد...به خاطر نوسازی ساختمون دانشگاه مجبورن یه سری از دانشجوها به عنوان مهمان بفرستن اینجا که کلاس خالی داره.

لیتوک با بدخلقی گفت-اره کلاس های کهنه ای که هر ان ممکنه خراب شه سرمون!...اخه دانشگاه مون که نیاز به نوسازی نداشت.

شیوون-چاره چیه هیونگ؟...باید باهاش کنار بیای...فقط یه ترمه دیگه.

لیتوک اهی کشید

-امیدوارم بتونم.

وقتی مقابل دانشگاه رسیدند لیتوک ماشین را نگه داشت و هردو پیاده شدند.

لیتوک عینک افتابی اش را برداشت و با تاسف به ساختمان دانشگاه نگاهی انداخت

-ظاهرش حتی از اونی که فکر میکردم داغون تره!

 

هیچول تازه همراه دوست صمیمی اش ته مین از اتوبوس پیاده شده بودند که متوجه فراری سفیدی شدند که همان لحظه جلوی دانشگاه نگه داشت.

ته مین حیرتزده گفت-واوووو پسر همچین ماشینی اینجا چیکار میکنه؟

هیچول چشمانش را ریز کرد و با دقت اتومبیل را از نظر گذراند...یعنی ممکن بود این همان فراری ای باشد که با بی احتیاطی نزدیک بود اورا زیر بگیرد؟!

همه ی دانشجوها از دختر و پسر از دیدن چنین ماشین باکلاس و گرانقیمتی جلوی در دانشگاه انها که مال افراد معمولی بود شگفتزده و متعجب بودنداما حیرت انها با پیاده شدن سرنشین ها دوبرابر شد!

دو پسرجوان و خوشقیافه که شباهت زیادی به یک فرشته و یک پرنس داشتند!...لباس های گرانقیمت و مارکدارشان نشان میداد که از خانوده های پولدار و سرشناسی هستند.

ته مین-اونجا رو نگاه کن چولا!...صاحابهاشونم مثل خوده ماشینه ایول دارن!...به نظرت اونا هم از دانشجوهای مهمان هستن؟

هیچول پوزخندی زد

-حتما...

حالا کاملا مطمئن شده بود که او همان راننده است چون یک نظر صورت اورا دیده بود.

-...میدونستی یکی ازین دونفرکم مونده بود دیروز صبح منو زیر بگیره؟

ته مین-جدی که نمیگی؟

-چرا باید دروغ بگم؟...پولدارای عو.ضی!

ته مین-حالا میخوای چیکار کنی؟

-باید کارشو جبران کنم!

 

لیتوک-واقعا که همه چیز اینجا مزخرف و به درد نخوره...کلاس های کثیف و کهنه...حیاط  که انگار سال هاست رنگ جارو ندیده...واون استادهایی که هیچی بارشون نیست و دانشجوهایی که مثل احمق ها زل میزنن بهت انگار که جن دیدن!

شیوون که از دست غرغرهای هیونگش ذله شده بود گفت-هیونگ از صبحه یه بند غر میزنی...لااقل یکم بشین یه استراحتی به خودت بده.

لیتوک-روی این نیمکته؟...مگه زده به سرم؟...یه من خاک روشه!...

دستش در هوا تکان تکان داد

-عمرا!...

که دستش به بوته هایی که انجا بودند اصابت کرد

-اخ...

انگشت دردناکش را محکم فشار داد و با نفرت به بوته ها نگریست

-...تازه بوته هاشم کلی خار داره!...

شیوون فقط میتوانست با تاسف سرش را تکان دهد.

لیتوک-...کلهم مزخرفه!

لیتوک تمام این ها را باصدای بلند میگفت غافل از اینکه دونفر از دانشجوهای در همان نزدیکی هستند و چیزهایی که او بر زبان می اورد را میشنوند.

-اگه اینقده اینجا مزخرفه گمشو برو همون جایی که ازش اومدی!

لیتوک با شنیدن صدا برگشت و هیچول را دید که همراه ته مین انجا ایستاده اند.

لیتوک جاخورد

-تو دیگه کی هستی؟...یه دختر لات؟!

هیچول-دختر؟...لات؟...یااا تو با کی بودی عو.ضی؟

این تازه وارد چطور جرات کرده بود نیامده به او توهین کند؟

بی درنگ مشتش را بالا اورد و با عصبانیت خواست سمت لیتوک برود که ته مین به موقع اورا از پشت گرفت.

-اروم باش هیونگ...ارزش زدن نداره!

هیچول همانطور که دست و پا میزد که خودش را ازاد کند غرید

-مگه نشنیدی بهم چی گفت؟...ولم کن بزار حسابشو برسم!...بهم گفت دختر!

لیتوک هاج و واج گفت-یعنی...میخوای بگی که تو...که تو دختر نیستی؟!؟!؟!

هیچول جیغ زد

-نه که نیستم!...میخوای بکشم پایین ببین!

لیتوک- O_0

اینجا بود که شیوون لازم دید حتما مداخله کند...سریع بین دو طرف دعوا قرار گرفت و رو به هیچول که از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت-باور کن دوستم اصلا منظورش توهین کردن نبود...اون واقعا فکر کرد که شما دخترید و الانم بابتش متاسفه...

نگاه کوتاهی به سرتاپای هیچول انداخت و اب دهانش را قورت داد

-...هرچند که ظاهر شما هم خیلی غلط اندازه!

هیچول-ظاهرم غلط اندازه؟!...شیطونه میگه بزنم دماغ خوشفرم شو نافرم کنما!

شیوون قدم به عقب برداشت و دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد

-اخه چرا هرچی میگیم فورا میخوای بزنی؟

هیچول-چون شما دوتا به من توهین کردید...مردونگی منو بردید زیر سوال!

شیوون- :/

لیتوک- :/

شیوون-خب ما بابت حرفی که زدیم معذرت میخوایم...اینطوری تمومه؟

لیتوک-از طرف خودت معذرت بخواه شیوونا!...

دستهایش را به کمرش زد و سرش را بالا گرفت

-...من هیچ وقت از یه خروس جنگی معذرت نمیخوام!...اصلا چرا من باید از یه لات که اصلا در حد من نیست معذرت بخوام؟

شیوون با تعجب گفت-هیونگ؟!

هیچول-به چیت مینازی؟...به پولت عو.ضی؟...فکر کردی کی هستی؟...چیت مثلا از من بالاتره که منو در حد خودت نمیدونی؟

لیتوک-همه چیم...همین بس که من تو بهترین دانشگاه درس میخونم و شماها تو همچین اشغال دونی ای!...مطمئنم فقط برای وقت تلف کردن اومدی دانشگاه و هیچی بارت نیست.

هیچول دوباره خواست سمت لیتوک حمله ببرد که ته مین دوباره مانع اش شد

-هیونگ یادت نره الان ما تو دانشگاهیم...اگه دعوا کنی برات دردسر میشه.

هیچول-خیلی خب فهمیدم.

دستهای ته مین را کنار زد و لباس هایش را مرتب کرد

-به موقع ش حالتو میگیرم بچه پرو.

و بعد اینکه نگاه خصمانه ی دیگری نثار لیتوک و شیوون کرد همراه ته مین از انجا رفتند.

بعد رفتن انها شیوون گفت-هیچ معلومه تو چت شده؟...روز اول میخواستی دعوا راه بندازی؟

لیتوک-خودت که شاهد بودی اون شروع کرد.

شیوون-اما میتونست با یه معذرت خواهی حل بشه.

لیتوک-از تهدید توخالیش ترسیدی؟...از هیکلت خجالت نمیکشی که از یه پسر که عین دختراست بترسی؟

شیوون-من فقط دنبال دردسر نیستم.

لیتوک-الانم قرار نیست اتفاقی بیفته...یه تهدید توخالی بود و بس...

نگاهی به ساعتش انداخت

-...بریم کلاس بعدی الانه که شروع بشه.

 

ته مین-خب شد بی خیال شون شدی هیونگ...عو.ضی ها شر میشدن برامون.

هیچول-کی گفته بی خیال شون شدم؟...من باست هرطور شده حال این پسره ی پررو بگیرم.

ته مین-میخوای چیکار کنی؟

هیچول لبخند شیطانی ای زد

-زودی می فهمی!

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

 

 

 

راننده-مثل اینکه تا حالا به عمرت سوار اتوبوس نشدی...نقدی نمیشه حساب کنی باید بلیط بدی.

لیتوک-گفتم که بلیط ندارم.

راننده-وقتی بلیط نداری چرا سوار شدی؟

در این لحظه فرد سومی گفت-من به جاش بلیط میدم!

لیتوک با دیدن هیچول متعجب شد

-تو؟!

 

پسر گفت-گفتم که چیز خاصی نیست...فقط پام یه کوچولو پیچ خورد.

اما شیوون با پافشاری بیشتر گفت-اما باید حتما یه دکتر تورو ببینه.

شیون که از این همه نزدیکی به ان پسر زیبا گر گرفته بود قبل اینکه پسرک بتواند مخالفت کند اورا روی دستهایش بلند کرد و سمت ماشین برد!

پسرک شوکه دست و پا زد

-هی داری چیکار میکنی؟

شیوون خیلی ساده جواب داد-وقتی با پای خودت حاضر نیستی بیای که دکتر ببینتت راهی جز این واسم نمی مونه!

 

شیوون-هیونگ من موفق شدم!...بلاخره ملاقاتش کردم!

 

 

 

 

 

 

نظرات (14)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: Maryam از [ ایران ]
سلامی دوبار هیونگ یا همون ددی جون
چرا اخه نع چرا اخه این بشررررررررر اینجا اینجوری شده اه چقدر غرغر میکنه ها میرم براش تا بخوره میزنمشا بچه بد
اهم هیونگگگگگگ جونم .جون من ته مینم بیار توشششششش پلیززززززززز
اوه شتتتتتت هیچول چ تو قسمت بعد چی کار میکنه که انجل مجبوره سوار اتوبوس شه اصلا اتوبوس به کلاس بچم نمیخوره
اون شیوونم عجب کنه ایی ها ول کن کیو بدبخت فلک زده نمیشه بابا داداش نمیخواد بیاد بیمارستان میگه بیمارستان بردنم زوریه ؟؟؟
چه جروبحثیم هیچول و لیتوک کردنا خوشمان امد
من فکرای شیطانی هیچول رو دوست میدارم
هیونگ عاااااالی بود
فایتینگ
خدافظ
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 17:46
امتیاز: 0 0
نوشته: حانی از [ ایران ]
به نظرم هیچول ماشین تیکی رو پنچر می کنه بعد تیکی مجبوره با اتوبوس بره خخخخخخخ....ولی تواین فیک عجب غر میزنه این لیتوک نه؟.......به فرشته ی من انین چیزا نمی خوره ولی میخوره.....با هیوک وهائه رفتن سوئیس......اونجا یعنی غری بود که لیتوک می زد خخخخخ
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:52
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
ممنون پدری خعلیییییییییییییی خوب بودش *_*
حتما حتما این یکی و اون دوتا رو کامل کن ^^
منم کمکت موکونم دس تنا نباشی ^.^
فایتینگگگگگگگگگگ
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:32
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
بعلههههههههه و بازم این آنچه خواهید خواند با روح و روان من بازی کرد :|||
هیچول چیکار کرد لیتوک به اتوبوس برسه:/
شیوونم عشقشو پیدا کرد انگار:|
من برم خودزنی کنم :|
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:30
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
ژوووووووووون افکار شیطانی چولیییی
ببینیم چه بلایی سر توک میاره
من فلن طرف هیچولم :|
یکم هیجان بده به زندگی مسخره ی یک نواخت لیتوک بد نیس :|

(شیوون و آرزوی ازدواجشم هنوز تو حلقم گیر کرده :|)
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:28
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
واهای هیچووووووووووول
میخهاد بکشه پایین از مردانگیش دفاع کنه
لیتوک این جا یکم تنش میخاره و رو مخه:/
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:26
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
هیعععععععععععععع مادر..
توک عجب قدرتی داره :/
یه ریز غر زد ._.
نترکی =|
شیوون خوب تحملش می کنه :|
من بودم می دوشیدمش ://///
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:24
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
قبل از هرچیز من برم یه دور عق بزنم برگردم :|||
این عشقولانه حرف زدنا نه به من میاد نه تو:||
شیوون و هیچول چندش:////
اینا بیشتر به هم میان :/
هاعه هم داره این وسط ماهیگیری می کنه میخاد شوهر لیتوک شه :|
جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 14:23
امتیاز: 0 0
نوشته: tarane از [ رومانی ]
سلام عزیز دلم
وای این لیتوک چقدر غر غر کرد . سر شیوون رو برد . خوب یه ترم برو مرخصی بگیر نیا این دانشکاه والا.
و اولین دیدارشون هم داشت به دعوا ختم میشد . خروش جنگی هستن هر دوشون
ممنون گلم عااالی بود
. سال نو هم پیشاپیش مبارک
موفق و شاد و سلامت باشی عزیزم
پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ساعت 22:33
امتیاز: 0 0
نوشته: آتوسا از [ رومانی ]
فقط توروخدا این فیکو نصفه ول نکن!
سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 01:49
امتیاز: 0 0
نوشته: آتوسا از [ رومانی ]
واااااااووو! ایوللللللللل!
جدا من دنبال یه همچین فیک بودم! واقعا مرسی!
این داستان کلا سرتاپا عشقههههه!
بادوتا کامل که بیشتر از همه دوسشون دارم! کدوم کامل از تکچولو وونکیو ریل تر؟
خوشم میا هردو برادر با.تم تشریف دارن! اتفاقا یکمم شبیهن به هم! هیچول و کیو واقعا میخورن برادر همدیگه باشن! عاشققققق این فیک شدمممم! دست نویسنده اش طلا!
فقط نمیدونم چرا حس میکنم تو هر درموردی که اینجا دیدم هیچولو شیوون مظلوم ترین شخصیتها رو دارن!
هر دو گیر یه آدم بی احساس افتادن!
واقعا ممنون که کوچولو توکیو نوشتی!دستت درد نکنه!
سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 01:42
امتیاز: 0 0
نوشته: الناز از [ ایران ]
سلام بیبی جونممممم خوبیییییی
بیانهههه من قرار بود دیشب این قسمتو بخونم
ولی خوش حالم که دیشب نخوندمش
امشب یکی با حرفاش بدجور رفت رو اعصابممم
دوست داشتم جوابشو بدممم ولی ....خنک نمیشدم میدونستممم واسه همین بیخیال شدم ....
حالمو بدجور خراب کرد عوضی...
ولی خووو. اومدم این قسمتو خوندم سر حال اومدممم
واقعا بیبی, دمت جیز از نوع کباب سیخی
شیوون و هیچول با رویاهاشون نابودم کردن شیوون هنو طرفو پیدا نکرده تاریخ عقدو عروسی رو مشخص میکنه
هیچول خیلی ذهنش معصومههه.... اخیییییی
میرن فقط میرقصن کار دیگه هم نموکونن رو کاناپه میخوابن
منم میام نصف شب از رویه حرص کون هر دوتاشون میزارم
داغونممم
دارم چرت و پرت میگممم
یعنی عاشق اون تیکش شدم که گفت لیتوک اپشنایی که اون میخوادو نداره
خیلی ریز به کون نداشته لیتوک اشاره کرد
ای جونمممم فدا ماهیم بشم مشنگ خودمههه خودم میام با توت فرنگی عقدش موکونم
بیبی جدی کیو به ژومی میدهبه جان عمه ام نمیتونم با این کنار بیام
فکر کنم کیو باس بره رو میز واسته بلکه چیز ژومی جان بهش برسه
رسما ژومی رو کردمش نردبون
هر چند چیزیم از نردبون کم ندارهه
لیتوک نیومده دانشگاهو اباد کرد
چی بشه این دانشگاه
عررر بی صبرنامه منتطر انتقام هیچولمممم
هیچول بزن پودرش کننن ایول. پیشی... همچین پنجول بکش رو صورتش که جسدشم قابل تشخیص نباشهههه
فایتینگگگگ
مرسی بیبی جونمم
دوست دارم یه عالمهههه
سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 01:16
امتیاز: 0 0
نوشته: باران از [ نامشخص ]
سلام عزیزم. مرسی.
من کاملااا با هیچول موافقم.. متاسفانه تیکی نیاز به یه درس حسابی داره.
دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 14:30
امتیاز: 0 0
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
اوه اوه همون اول با دعوا شروع شد
اه اه این دوتا چقدر رمانتیک شدن حالم بدشد
ممنون عالی بود
یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 23:22
امتیاز: 0 0