X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

lost dream 8


داداشای جیگمرو *_*
عه سلام جیگرا ^^ (ددی هیونگ اداتو در نیاوردما! :/)
اینم از لاست دریم..البته اگه یادتون باشه |:
می خواستم نصفه ولش کنم..چون حس می کنم خونده نمیشه و کسی دوسش نداره ولی خب گفته بودم یه نفرم بخواد میزارمش..حالا خوب و بد شدن پارتا به خودتون بستس:/
و اما زمان آپ لاست دریم و بروکن انجل...
بیشتر وقتا طبق برنامه گذاشته میشه ولی خب گاهی ممکنه ا ین ور و اون ور بشن..در کل هفته ای دوبار بروکن انجل آپ میشه و هفته ای یه بار لاست دریم(البته لاست دریم بستگی به کامنتا داره...)
حالا اول یه چنتا عکس واسه این پارت ببینین بعد برین بخونین بیاین فوشم بدین ^_^ :|||





 
...8...
به تته پته افتاده بودم..نمی دونستم چه جوابی باید بهش بدم یا اصلا بگم اینجا چی کار میکنم
دستشو جلو صورتم تو هوا تکون داد تا تونستم به خودم بیام
-هی پسر می تونی صدامو بشنوی؟!
-آقای کیم...
-اینجا چیکار می کنی؟..برای چی خودتو انداختی تو آب؟
-من..من..راستش...
یه دفعه یاد شیوون افتادم!..داشت دیرم میشد
وحشتزده پرسیدم
-ساعت چنده؟!..من باید برگردم!(ریوون:سیندرلای منی تو :| )
کیم-ساعت؟
نتونستم منتظر بمونم و جوابشو بدم از جام بلند شدم و با همون لباسای خیس که سنگینم کرده بودن دویدم
صداش از پشت سرم میومد که با نگرانی صدام می زد
-کجا میری؟..صبر کن!
کنار خیابون رسیدم و جلوی یکی از ماشینا پریدم..سریع داخل نشستم و آدرس خونه ی شیوون رو دادم
راننده با تعجب به لباسای خیسم چشم دوخته ولی با تشری که بهش زدم سرشو چرخوند و راهشو پیش گرفت..
***
با عجله خودمو به داخل اون عمارت رسوندم..نبود..شیوون هنوز نیومده بود!
آهی از روی آسودگی کشیدم و رفتم تا لباسامو عوض کنم..
داخل حموم شدم و یه دوش کوتاه گرفتم و لباسامو عوض کردم
به ریووک پیام دادم و روی تخت دراز نشستم...
منتظر موندم ولی هیچ جوابی از نیومد..برام عجیب بود..اون که هیچوقت گوشیشو از خودش جدا نمی کرد!..میل به خوردن نداشتم برای همین سینی غذا رو دست نخورده همونجا روی میز رها کردم و دراز کشیدم
صورت مدیر کیم مدام جلوی چشمم بود!
همش با مهربونی نگام می کرد!..چقدر خوب بود!..حیف شد که دیگه نمی بینمش..
اه..بس کن لیتوک!..کمبود محبت گرفتی؟!
اما چرا اون باید نجاتم بده؟!..چرا باید دوباره اتفاقی ببینمش؟!..اونم توی اون وضعیت...
این بار یاد ریووک و خانوادم افتادم..چه طور تونستم همچین حماقتی بکنم؟!..اگه مدیر کیم نبود معلوم نبود چه بلایی سر خانوادم میاوردم...تو یه احمقی پارک لیتوک!..انقدر خودخواه نباش...
هنوز خوابم نبرده بود که تقه ای به در خورد..
از جام بلند شدم و درو باز کردم..یکی از خدمتکارای زن بود..با همون صورت منزجرش از من گفت
-یه نفر اومده پشت در باهات کار داره
با تعجب گفتم
-با من؟!
-آره..بیا پایین
اینو گفت و رفت..رفتم سوییشرتمو از توی اتاق برداشتم،تنم کردم و از پله ها پایین رفتم
کی می تونه با من کار داشته باشه؟!..اونم اینجا و تو خونه ی چوی شیوون!
جلوی در که رسیدم کسیو ندیدم..چند بار صدا زدم
-کسی اینجاست؟!
انگار کسی نبود..شاید خواستن سر به سرم بزارن..برگشتم تا برم که یه نفر بعد از جیغی که زد خودشو انداخت تو ب.غلم!
-هیوووووووووونگ!
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون..از خودم جداش کردم و تقریبا داد زدم
-ریووک تو اینجا چی کار می کنی؟
فکر می کنم انتظار همچین واکنشی رو از طرف من نداشت..ل.باشو آویزون کرد و کوله شو ب.غل گرفت
-اومدم چند روز پیش هیونگم بمونم..دلم براش تنگ شده..
-ولی تو اینجارو چه طوری پیدا کردی؟..اصلا برای چی اومدی؟..مگه نگفتم حق نداری بیای اینجا؟
به گمونم خیلی تند رفتم...چشمای ریووک پر شد..اشکاش گلوله گلوله روی گونه هاش غلتید و گفت
-من از اینجا نمیرم!..میخام یکم پیشت بمونم!
این بچه ی لجباز..!..چرا نمیفهمه به خاطر خودش میگم؟!..من نمی تونم ریسک کنم و اونو اینجا پیش خودم نگه دارم..از شیوون هر کاری بر میاد..
کلافه به موهام چنگ زدم و گفتم
-خیلی خب..حالا بیا تو..ببینم چی میشه..
با ذوق دستمو تو دستش گرفت و گفت
-بریم!
از کارای بچه گونش خندم گرفت!..خم شدم و گونشو بو.سیدم و گفتم
-منم دلم برای وروجکم تنگ شده!
زیر نگاه آنالیزگر اون خدمتکارای فضول از پله ها بالا رفتیم...
داخل اتاق که شنیدم کولشو از دستش گرفتم و توی کمدم گذاشتم..سوییشرت خودمو هم در اوردم و گوشه ای پرتش کردم
با هم روی تخت نشستیم که بیصبرانه پرسیدم
-حالا بگو آدرس اینجارو از کجا پیدا کردی؟!
-میگم..فقط قول بده عصبانی نشی!
غریدم
-بگو ووکی!
-خب...از خود چوی شیوون گرفتم!
جیغ کشیدم
-چیییییییییییییییی؟
وحشتزده عقب پرید
-آروم باش هیونگ!
-آروم باشم؟!..پسره ی احمق تو رفتی چی بهش گفتی؟
-باور کن هیچی!..رفتم کارخونه ش گفتم دلم برای هیونگم خیلی تنگ شده..یکم خواهش تمنا کردم..یکمم گریه کردم تا اجازه داد چند روز پیشت بمونم!..آدرس اینجا رو هم خودش بهم داد!
کم کم داشت اشکمو در میاورد!..کف دستامو روی صورتم گذاشتم و گفتم
-تو دیوونه ای!_دستامو برداشتم و با جدیت ادامه دادم_2 روز!..فقط 2 روز اینجا می مونی نه بیشتر!
-باشه هر چی تو بگی فقط آروم باش سکته نکنی بی هیونگ بشم!
دو؛سه ساعتی رو با ریووک حرف زدم..از خونه و پدر مادرمون برام گفت...چه قدر دوست داشتم ببینمشون...
بعد از حرف زدنای طولانی و مسخره بازی های ریووک حالم واقعا بهتر شده بود...الان که اون اینجاست دیگه مثل قبل احساس تنهایی نمی کردم!..ولی بازم از بابت شیوون دلشوره داشتم..بعید نبود برای اینکه باز آزارم بده ریووک رو اذیت کنه...
دیر وقت بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم...هنوزم شیوون برنگشته بود..با اینحال از جام بلند شدم تا چراغو خاموش کنم که در یکباره باز شد و به شدت به دیوار کوبیده شد...
نفسم حبس شد..شیوون بود...گره ی کراواتش شل بود و دکمه های بالایی پیرهنشم باز بود..بازم م.ست بود..برای حفظ تعادش یه دستشو به چارچوب در زده بود..و چشماش به خون نشسته بود...امشب از اون شبایی بود که به حد مرگ م.ست کرده و رفتارش کاملا غیر قابل پیش بینی میشد..
نگاهشو بین من و ریووک چرخوند...پوزخندی زد و تلو تلو خورون اومد جلو..ولی نه سمت من!..سمت ریووک رفت که با وحشت به پشتی تخت چسبیده بود...
بعد از شنیدن صدای جیغ ریووک سر جام نموندم...با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم..حتی اگه جونمو بگیره برام مهم نیست..نمیذارم به ریووک آسیبی برسونه!
قبل از این که به ریووک برسه بازوشو با هر دو دستم گرفتم و کشیدمش عقب...
لیتوک-حق نداری بهش دست بزنی..
با همون چشما بهم خیره شد..معلوم بود اصلا انتظار همچین جسارتی رو از من نداشته...عصبانی گفت
-جسور شدی هر.زه کوچولو!
لعنت..چه شب مزخرفی شد...چرا باید امشب ریووک میومد تا همچین صحنه ای رو ببینه؟!..چرا باید شیوون امشب م.ست می کرد؟!
بدون حرفی سعی کردم به طرف بیرون هلش بدم..با وجود م.ستیش بازم سنگین و قوی بود
به هر سختی ای بود با وجود ممانعتش از در بردمش بیرون و هلش دادم..روی زمین افتاد!..تو همین فاصله برگشتم و رو به روی ریووک که کنار در وایساده بود ایستادم...سریع گفتم
-برو تو و این درو قفل کن و برای هیچ کس غیر از من بازش نکن!..یکم دیگه خودم میام
دوباره گریه ش گرفته بود
-چی شده هیونگ؟
-نگران نباش زود برمیگردم
فرستادمش داخل و درو پشت سرم بستم..صدای چرخیدن قفل که اومد به سمت شیوون رفتم که تونسته بود بایسته..از چشماش آتیش می بارید...همین که جلوش ایستادم سیلی محکمی به صورتم زد...با سیلی دومش نقش زمین شدم..یقمو چنگ زد و روم خم شد..با چشمای سرخش بهم زل زد
-از کی انقدر جرئت پیدا کردی؟!
-اجازه داری هر کاری بخوای با من بکنی ولی برادرم نه!
-اینو تو تعیین نمی کنی!..حالا نشونت میدم!
گره ی دستشو رو یقم محکم تر کرد و منو دنبال خودش به اتاقش کشید
روی زمین پرتم کرد و اول لباسای خودش و بعد لباسامو با خشونت از تنم در اورد
بدن بر.هنمو روی زمین سرد کوبید..دستامو با دستاش بالا سرم نگه داشت و با دندوناش به جون بدنم افتاد...دندوناشو محکم روی نقطه نقطه ی بدنم فشار میداد...درد زیادی بود ولی نمی تونستم فریاد بزنم یا ناله کنم..اگه ریووک بشنوه ممکن بود بیشتر بترسه...
صورتشو بالا اورد و از بالا بهم نگاه کرد...شه.وت توی نگاهش موج می زد..نفساش بلند و سنگین بودن..
-گستاخی تاوان داره هر.زه کوچولوی من!
حرفاش مثل تیغ روی قلبم کشیده می شد..."هر.زه"..چه قدر از کلمه متنفرم..
دستامو ول کرد و پایین تر رفت
با دستاش مچ پاهامو گرفت و از هم بازشون کرد...بدون هیچ اخطار یا آمادگی ای عضو از قبل سخت شده ش رو یکباره و کامل واردم کرد...درد غیر قابل تحملی بود..برای این که دادم به هوا نره انگشتمو به دهن گرفتم و حرصمو با فشار دندونام به روش خالی می کردم...
ضربه هاش پی در پی و محکم بودن..طولی نکشید که کامشو داخلم خالی کرد..به امید تموم شدن درد به سختی از جام بلند شدم..انگشت کبود شدمو از بین دندونام بیرون کشیدم..میخاستم برم که با همون حالت قبلیش بازومو محکم چنگ زد
-کجا هر.زه؟!
-منظورت چیه؟
پوزخند مخصوصشو زد و بی توجه به ناله و تقلام روی چهار دست و پا نشوندم..از پشت بهم چسبید..بدن داغشو به بدنم چسبوند و با لحن چندش آورش گفت
-باید به جای برادرت هم ار.ضام کنی!
چشمامو روی هم فشار دادم و ل.بمو گزیدم..جوابی نداشتم که بدم..حق با اونه..خودم اینو خواسته بودم..
روی کمرم خم شده بود..دستاشو دور شکمم حلقه کرد و دوباره عضوشو واردم کرد..حسش می کردم که داشت دوباره سخت میشد..
هنوز ضربه هاشو نزده بود که دستاشو به سی.نم رسوند..وحشیانه سی.نم رو می ما.لید و نوکشون رو فشار میداد...یکم بعد عضوشو بیرون کشید و با شدتی بیشتر از قبل دوباره داخل کوبیدش
دستاشو از دور کمرم باز کرد و پشت سرم روی زانوهاش نشست..دستاشو به با.سنم زد و حین ضربه هاش با.سنم رو می ما.لید و بهش سیلی می زد...
خونی که از گزیدن ل.بم توی دهنم پخش شده بود رو حس می کردم...دردم برام مهم نبود..فقط مثل همیشه می خواستم هر چی  زودتر این لحظات جهنمی تموم بشه...
کام شدن دوباره ش از دفعه ی قبل بیشتر طول کشید...
دوباره درونم خالی شد...نفس نفس زنان خودشو روی تختش رسوند و خودشو روش پرت کرد..به سختی گفت
-برو بیرون..
و طولی نکشید که بیهوش شد!
به هر جون کندنی بود لباسامو پوشیدم..دستمو به دیوار تکیه زدم و راه اتاقم که انگار صد کیلومتر دور تر شده بود رو در پیش گرفتم
پشت در اتاق رسیدم و بهش مشت زدم
-ووکی منم...درو باز کن..
دو ثانیه بیشتر طول نکشید که ریووک وحشت زده جلوم ایستاد...به پهنای صورتش داشت اشک می ریخت...
با دیدنم سریع دستامو گرفت و کمکم کرد روی تخت دراز بکشم...
ازش خواستم چراغو خاموش کنه و بیاد کنارم بخوابه
ب.غلش گرفتم و نوازشش کردم..
لیتوک-خواهش می کنم گریه نکن..دیگه تموم شد
سرشو روی سی.نم گذاشته بود..هنوز داشت اشک می ریخت..با هق هق نالید
-منو ببخش هیونگ..معذرت می خوام..اگه حماقت نمی کردم..اگه ترسو نبودم..الان تو به خاطر من اینطوری نمی شدی...
لبخند بی جونی زدم..سعی کردم آرومش کنم..
-لازم نیست معذرت خواهی کنی..اصلا اگه بدونی اینجا چقد جام خوبه خودت به جام میومدی!...من فقط می خورم و می خوابم و هیچ کاریم نمی کنم!..بقیه بهم می رسن و گاهی مثل امشب میرم با صاحب این عمارت عشق بازی! 
سرشو بالا گرفت و خیره بهم گفت
-ولی هیونگ من کسی نبود که یه جا موندن و خوردن و خوابیدنو دوس داشته باشه!...کسی نبود که بخواد با غریبه ها...
به اینجا که رسید ل.بشو گزید و روشو برگردوند
دستمو بین موهای نرمش بردم و گفتم
-داری میگی بود!..الانم چه بخوام چه نخوام وضعیتم اینه!..پس دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام..ولی اگه تو بخوای همین طور این جا بمونی و اشک بریزی..علاوه بر دلشوره دلمم می شکنی!..اگرم نمی خوام بمونی فقط به خاطر اینه که نمیخوام تو هم مثل من باک.ره گیتو از دست بدی...
-برام مهم نیست...میخوام چند روز پیشت بمونم..حتی اگه پرتم کنی بیرون میشینم جلو در!
-ببین میگم دیوونه ای!
...
پایان قسمت 8

:( 
نظرات (17)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: Elh از [ ایالات متحده آمریکا ]
پست مست پاپتی مفنگی*نفس*پولدار از خود راضی ایشالله بمیریِ ذلیل مرده*نفس*نههههههههه*نفس*غلط کردم ولی تو هم غلط کردی
فقط ریحون غلط نکرد:|ربطش اینکه که عشقمه:|♡
عااااه
یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 02:21
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
مرسی پسملم واقعا عالی بودش
فقط تند تند بنویسمش که زودتر به اون قسمتهایی که دوست دارم برسیم
دستت طلا تنت بی بلا
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 23:01
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
خداییش من جای لیتوک بودم ریووکو پرتش میکردم بیرون.
یه بار دادن بهتر از دوبار دادنه..اینطوری هرشب مجبوره جای ریووک هم بده
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 23:00
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
این ریووک هم که کلهم واسه تیکی دردسره
انجلم مجبور شد جای اونم بده
این وسط یاد فیک ووکوون خودم افتادم
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 22:59
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
جای الناز خالی که این فیکو بخونه :/
شیوون جان چه خبرررره؟! دوتا دوتا؟!
رودل نکنی یه وقت
یابوی ح.شری
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 22:56
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
وای انجلم چه قدر ترسیده بود که یه وقت دیر نرسه!
راست میگی مثل قضیه سیندرلا شده بود
البته لیتوک بل هستش خودت درجریانی که
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 22:55
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
چرا من اصلا تعجب نکردم این ناجی کانگینه؟
ایششش کانگتوک ندوست اصلا
به نظر من تیکی همون برده ی شیوون بمونه بهتره
اگه توکچولش کنی -که میدونم نمیکنی- که از همه بهتره
متعصب پررو هم خودتی
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 22:51
امتیاز: 0 0
نوشته: سامی از [ ایران ]
سلام دونسنگ پسملی
دیر اومدم میدونم ولی مهم اینه که بلاخره اومدم
دو روزه به قدری کار داشتم که حتی نتونستم تلگراممو چک کنم :/
امروزم که در خدمت مادر بودم :/
به قول تو اینا منو گیر اوردن :/
اونم بدجور
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 22:49
امتیاز: 0 0
نوشته: مریم از [ ایران ]
سلام داستان جالبیه مرسی از زحمتی که میکشید من تازه شروع کردم به خوندنش موضوعش جالبه وغم انگیز خسته نباشید
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 22:45
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام مرسی عزیزم
ممنونم!اوهوم..سلامت باشی ^^
نوشته: سوبارو از [ ایران ]
واایی فیک قشنگیه لطفا تا اخر ادامش بده عزیزم
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 22:11
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسیییی عزیز دلم چشممم
نوشته: ترنم از [ ایران ]
چقد پر رو ام نه؟=|
اصن من سره فیکاى شیتوک ب صورت عانرمال پرو میشم...
سامى هیونگ یادشه چقد سر فیک پرنس و انجل اذیتش کردم =|

اگ مخای من دگ دستور ندم جای شیتوک کانگتوک بنویس =|
کککک
شوخیدم....
دستت کلی مرسیییی ریوونیه من
کلی قشنگ بود ^-*
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 22:10
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه :|||
بس که دوز داشتنین این کاپل :-}
عخی..تو بابامو بی اعصاب کردی پس,:/
خخخخخ ایشالا فیک بعدی کلش کانگتوکه*.*
نه باوا می نویسم برات ^^
جوووونز ترنمیم ^^
فدایت :}
نوشته: ترنم از [ ایران ]
وااایییی پس کیو کی میااااد؟؟؟؟
کانگ و توک کی بهم میرسنننن؟؟؟؟؟؟؟
من تو خماریییی ام..
اگ هفته ای ی بار بذاری فک کنم دو سه سال دگ تموم شه این فیک.
لااقل هر سری یکم بیشدر بنویس :((
مرسی اه
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 22:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به زودی ^^
به دیری :|
جوووون اینهههه:|
نه زودی تمومش می کنم..یا زود زود میزارم یا زیاد زیاد می نویسم:/
باعش جیگمرم:|
:|||
نوشته: ترنم از [ ایران ]
وای من چقد غصه ام :((
ایشالا کانگ دهن شیوون سرویس کنه =|
دلم از وون پرههه...
ایییششششششش
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 22:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای من چقد هپی:D
به خودی خود سرویس میشه:///
به یه ورم
ویشششش:||
نوشته: ترنم از [ ایران ]
بمیرممم برا توکییییی :(
الهى تررر فداش شه...
خدا ازت نگذره شیوون =|||||||
عَخه انجلم گناه داره •_____•
ناعموس چطور دلش میاد انقد فرشتمو اذیت کنه خو :(
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 21:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بمیر :|||
بشه:/ که توک مال من شه بهش تجا.وز کنم
هیممم
عبضیه:|
نوشته: باران از [ ایران ]
سلام عزیزم. مرسی.
واقعا رفتار شیون وقیحانه است.وجود ریووک برای تیکی فقط باعث نگرانیه.
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 21:49
امتیاز: 0 0
پاسخ:

عاره..شیوون بی رحمه..یاد گرفته فقط به منافع و خوشیش فکر کنه..
خیلیم زیاد
نوشته: Maryam از [ ایران ]
کامنت اولللللللل یسسسسسسسسسس
ایندفعه واقعنی خدافظ
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 19:18
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خخخخخ بریزیم وسط
خودافس واقه عن :/
نوشته: Maryam از [ ایران ]

الهی تیکی من اوپاااااااااااا اخه تو چقدر گوناه داری
اخه چرا با این بچه این کارا رو بکنههههههههه
هیونگ جان من جان دوسنگ منکنه ات بیا و تیکی و گانک رو به هم برسون تیری خدااااااااااا
هیونگ احساساتم رو بیدار کردی عرررررررررررر(خرررررررر البته با تو نیستم هیونیم با شیوونم)
پسره ی خر به یکی هم راضی نیستا دوتا دوتا میخواد
ی وقتی تو گلوش گیر نکنه انترررررر
عالی بود هیونگم
فایتینگ
خدافظ هیونیم
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 19:17
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هعییی فدا کار و مظلووووم:(((
وحشی حش.ری ندیدی؟:/
قسم نده عههه یهو بیارم که فیک نابوده:/
جوون بزا بیدار بمونه:/
کوفتش ولی:/
بگو گیر کنه -.-
مرسییی
فایتینگگگگ
باع باع^^