X
تبلیغات
رایتل

لیتوک

you are my angel 3



سلام


به به چه فعال شدم!


یکی واسم اسپند دود کنه لطفا


یعنی بی شرفم اگه فردا مای انجلو اپش نکنم


نظر فراموش نشه


این قسمت حتی از قسمت قبل هم هیجان انگیزتره!


 

 

قسمت سوم:

 

 

روز بعد وقتی کیوهیون از خانه اش بیرون امد تا به دانشگاه برود جعبه ی صورتی کوچکی را به همراه داشت...درحالیکه هیجان زیادی داشت تا ان جعبه را به صاحبش برساند قدم هایش را تند کرد.

وقتی وارد کلاس شد هنوز زمان زیادی تا شروع کلاس مانده بود ولی با تعجب دید که سه ستاره برخلاف همیشه که دیر میرسیدند داخل کلاس هستند...کیوهیون خیالش راحت شد وقتی دید که لیتوک هنوز فاصله اش را با انها حفظ کرده است...کم کم داشت واقعا امیدوار میشد که لیتوک قید انها را برای همیشه زده است.

به یسونگ دستی داد و روی صندلی اش کنار او نشست...جعبه اش را روی پاهایش گذاشت و برگشت و نگاهی به لیتوک انداخت که جای دیروزش نشسته بود و خودش را مشغول با کتابش نشان میداد...الان فرصت خوبی بود.

وقتی برگشت یسونگ پرسید-چه خبرا پسر؟...این جعبه دیگه چیه؟

کیوهیون بدون اینکه جواب سوال اورا بدهد گفت-من الان میام.

جعبه را برداشت و از روی صندلی اش بلند شد و به انتهای کلاس رفت....یسونگ پشت سرش گفت-کجا میری کیو؟

کیوهیون  جواب اورا نداد و به طرف جایی که لیتوک نشست بود قدم برداشت...با هرقدم احساس میکرد که ضربان قلبش تندتر و تندتر میشود...فاصله اش تا صندلی لیتوک که ته کلاس بود بیشتر از چند متر نبود اما برایش مثل مایل ها فاصله بود...میدانست که خیلی ها برگشته بودند و با کنجکاوی اورا تماشا میکردند ولی نگاه او فقط روی لیتوک قفل شده بود...فرشته ای که سرش را به دستش تکیه داده بود و با بی حوصلگی کتابش را ورق میزد...چتری های لخت و قهوه ای اش جلوی پیشانی اش ریخته بود و صورت ارامش را حتی معصوم تر و کودکانه تر نشان می دادند.

لیتوک به هیچ وجه حواسش به کیوهیون نبود فقط وقتی متوجه ی او شد که مقابلش رسیده بود و بالای سرش ایستاده بود.

لیتوک سرش را بلند کرد و با تعجب به او نگاه کرد

-تو...؟!

چشمان درشتش از تعجب گرد شده بودند و کاملا مشخص بود که اصلا انتظار دیدن اورا نداشته است...کیوهیون به قدری دستپاچه شده بود که حرف زدن یادش رفته بود!...فقط جعبه ی صورتی را روی دسته ی صندلی او گذاشت.

لیتوک پرسید-این چیه؟

کیوهیون بلاخره توانست زبانش را در دهان بچرخاند.

-ب برای توئه.

تمام تلاشش را کرد تا صدایش نلرزد.

لیتوک هرلحظه داشت بیشتر تعجب میکرد

-برای من؟!...چی هست؟

ظاهرا به قدری کنجکاو شده بود که منتظر جواب کیوهیون نماند...چون ربان صورتی ان را باز کرد و در جعبه را برداشت...با دیدن کیک کوچک زیبایی که خامه ی صورتی داشت گفت-واوو چه خوشگله...این برای منه؟

کیوهیون خجالتزده لبخندی زد و سرش را تکان داد

-اره.

دید که چطور لبخند شیرینی روی ل.ب های لیتوک نشست و چشمانش مثل دو ستاره درخشید.

-ممنونم...این خیلی...خوبه.

کیوهیون-خودم درستش کردم.

لیتوک-اما اخه چرا؟...من...

کیوهیون حرف اورا قطع کرد و اهسته گفت-برای کار دیروزت تو سلف...

نگاه کوتاهی به جایی که هان و هیچول نشسته بودند و چپ چپ به ان دو نگاه میکردند انداخت

-...دیدم که نزاشتی دوستت اون پسر بیچاره رو بکشه.

لیتوک-تو واسه خاطر این...اینو...دادیش به من؟!

خیلی تعجب کرده بود نمیدانست چرا باید او اینکار را بکند اما به سرعت دوباره لبخند زد

-...به هرحال ممنونم...خیلی خوشمزه به نظر میاد.

و به خامه ی وسو.سه انگیز کیک انگشت زد و ان را به دهان برد...چشمانش را بست و ان را مزه مزه کرد

-اومممم...خیلی شیرین و ...

چشمانش را باز کرد و لبخندش پهن تر شد

-...خوشمزه ست!

کیوهیون چیزی نگفت...فقط به ان لبخند زیبا و چال دوستداشتنی فرشته ی مقابلش خیره مانده بود...در ان لحظه قلبش به قدری تند تند میزد که انگار جایی در نزدیکی گلویش بود و اگر دهان باز میکرد قلب بیچاره اش بیرون می پرید!

با کلمات بعدی لیتوک به خودش امد

-خیلی ممنونم که اینقدر زحمت کشیدی.

کیوهیون با کمرویی گفت-کاری نکردم...فقط...فقط میشه...

برای گفتن چیزی که میخواست بگوید تردید داشت.

لیتوک پرسید-فقط چی؟

کیوهیون تمام شجاعتش را جمع کرد و با صدای خیلی اهسته تر از قبل شروع کرد

-میشه...

اب دهانش را به زحمت قورت داد

-...میشه دیگه با اونا نباشی؟...با اون دوستات.

لبخند لیتوک از روی ل.ب هاش پاک شد

-منظورت هان و هیچوله؟ ...اخه چرا؟

کیوهیون گفت-خب اخه اونا ادمای بد و شیطان صفتی هستند اما...اما تو فرق میکنی...تو یه...

سرخ شد و نتوانست حرفش را کامل بزند.

لیتوک دستش را زیر چانه اش گذاشت و لبخندزنان گفت-یه فرشته ام؟!...

مطمئنا کیوهیون نمیتوانست سرخ تر از این شود...لیتوک با دیدن گونه های رنگ گرفته ی او نخودی خندید

-...خدای من تو خیلی کیوتی!...

کیوهیون شگفتزده شد...فرشته داشت از او تعریف میکرد؟

اما حرف لیتوک هنوز تمام نشده بود.

-...اما من نمیتونم دوستای قدیمی مو ولشون کنم...من دوستشون دارم...

کیوهیون شده بود

-اما پس چرا...؟!

لیتوک-خب من واسه ی دوری از اونا دلایل بزرگی دارم...

سرش را جلو اورد و دور از چشمان کنجکاو هان و هیچول که قادر به شنیدن مکالمه ی ان دو نبودند لبخند شیطنت امیزی زد

-...میدونی؟...گاهی اونا باید تنبیه بشن!

با همین یک جمله تمام امید کیوهیون نقش براب شد...امیدی که تازه در دلش جوانه زده بود در انی نابود شد!

لیتوک دوباره به کیک ناخنک زد

-مطمئنم خیلی وقت گذاشتی تا اینو درست کنی...فکر کنم باید کارتو برات کنم.

همانطور انگشت به دهان بود ادامه داد-...از اونجا که دستپخت من به درد هیچ کی نمیخوره چطوره واسه ی ناهار دعوتت کنم...هوم؟

تمام ناراحتی کیوهیون یکباره جای خودش به خوشحالی داد...گوش هایش داشت درست میشنید؟!...لیتوک داشت از او برای ناهار دعوت میکرد؟

لیتوک-دعوتمو قبول میکنی؟

کیوهیون مگر اینکه دیوانه شده بود و دست رد به سی.نه ی این فرشته ی زمینی میزد...برای لحظاتی به قدری شگفتزده و خوشحال بود که نمیتوانست حتی حرف بزند!

لیتوک با نگرانی پرسید-چی شد؟...دوست نداری بیای؟...من فقط میخواستم کارتو جبران کنم...

کیوهیون دید که نزدیک است این فرصت استثنایی را ازد ست بدهد هرطوری بود خودش را جمع کرد و گفت-ا اره میام.

لبخند لیتوک که پاک شده بود به سرعت روی ل.ب هایش برگشت

-پس بعد تموم شدن کلاس بریم سلف.

کیوهیون فقط لبخندزنان توانست سری تکان دهد چون در همان لحظه استاد وارد کلاس شد و مجبور شد به سرجایش برگردد...از شدت خوشحالی انگار در اسمانها بود.

یسونگ سقلمه ای به او زد و اهسته پرسید-با لیتوک چیکار داشتی؟...قضیه ی او کیکه چی بود؟...اصلا یه ساعته داشتید چی بهم میگفتند؟...یاااا نگو که بهش پیشنهاد دادی...

کیوهیون دستش را روی دهان او گذاشت تا ساکتش کند

-همه چیزو بعدا برات جزء جزء توضیح میدم ولی فعلا به من رحمی کن و به زبون خودت استراحت بده!...

دستش را از جلوی دهان یسونگ برداشت و گفت-...مفهومه؟

یسونگ با اینکه که هنوز قانع نشده بود گفت-اره به گمونم.

کیوهیون-خداروشکر!

 

بعد اینکه کلاس تمام شد یسونگ فورا دهانش را باز کرد که کیوهیون پیشدستی کرد

-فعلا نه!

کوله اش را برداشت و خواست از جایش بلند شود که با احساس دست نرم و صمیمی ای روی شانه اش خشکش زد...وقتی با تعجب برگشت صورت متبسم و زیبای لیتوک را دید که باعث شد نفس در سی.نه اش حبس شود.

لیتوک با صدای نرم و لطیفش گفت-بریم؟

کیوهیون هرکاری کرد نتوانست تته پته نکند

-ب باشه.

و مقابل چشمان شگفتزده یسونگ که کاملا سرجایش خشکش زده بود به طرف در کلاس به راه افتادند.

در سلف لیتوک برای او و خودش غذا سفارش داد...یک غذای عالی با تمام مخلفاتش...اما کیوهیون در ان لحظات به تنها چیزی که فکر نمیکرد غذا خوردن بود...زمانی که مقابل هم نشسته بودند فقط میتوانست به فرشته ی زیبایی که به ارامی غذایش را میخورد خیره شود...چرا باید حتی غذاخوردن یک نفر اینقدر برایش جذاب میشد؟

لیتوک وقتی متوجه شد که او چیزی نمیخورد پرسید-چرا غذاتو نمیخوری؟...

با نگرانی اضافه کرد

-...نکنه این غذا رو دوست نداری؟

کیوهیون فورا گفت-نه نه...این خیلی هم خوبه...الان میخورم.

و چوب هایش را برداشت و ولی همین که لیتوک دوباره مشغول غذاخوردن شد دوباره غرق تماشایش شد...دیدن او در این حالت نزدیک و صمیمانه باعث میشد که احساس کند در اسمانهاست...نمیتوانست جلوی لبخند زدنش را بگیرد...این میتوانست یک قدم بزرگ برای نزدیک شدن به او باشد!

بعد خوردن ناهار به پیشنهاد لیتوک به حیاط دانشگاه رفتند که تا زمان شروع کلاس بعدی کمی قدم بزنند.

کیوهیون در لحظه از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید!...دیروز که مشغول اماده کردن کیک برای لیتوک بود اصلا تصور نداشت که بتواند به این اسانی به لیتوک نزدیک شود...لیتوک برخلاف ان دو دوستش رفتارش خیلی گرم و صمیمی بود...به قدری دوستانه حرف میزد و رفتار میکرد که انگار سالهای سال یکدیگر را میشناختند و باهم دوست بودند.

تا ان لحظه لیتوک چیزهای زیادی در مورد خودش گفته بود...کیوهیون متعجب بود که او انقدر راحت در مورد خودش و دوستانش حرف میزد.

کیوهیون فهمیده بود که او و هیچول و هانگنگ از بچگی باهم دوست بودند...از لحن حرف زدن لیتوک در مورد دوستانش مشخص بود که چقدر ان دونفر را با وجود رفتارهای نادرست شان دوست دارد اما این چیزی بود که کیوهیون نمیخواست...به نظر او ان دو لیاقت نداشتند تا با فرشته ای مثل لیتوک دمخور باشند...لیتوک ادم خوب و خوش قلبی بود نباید با کسانی لاابالی ای مثل انها میگشت...کیوهیون تصمیم داشت هرکاری که لازمه انجام دهد تا لیتوک را تا حد امکان از انها دور نگه دارد...میدانست کار ساده ای نیست ولی هرکاری که لازم بود میکرد تا این فرشته را برای خودش نگه دارد!

چون اگر قبلا شک داشت حالا یقین پیدا کرده بود که عاشق این فرشته ی زمینی شده است...عاشق صورت ساده و مهربان و ان لبخند دوستداشتنی اش.

کیوهیون تا قبل از دیدن او یا مشغول کارکردن در قنادی بود و یا درس خواندن...وقتی برای این جور مسائل نداشت اما در اولین لحظه ای که لیتوک در حیاط دانشگاه دیده بود سخت مجذوب او شده بود...یک فرشته که به تمام معنا بی نقص و زیبا بود...چشمان درشت...گونه های برجسته...و موهای قهوه ای خوش حالتی که روی پیشانی سفیش را می پوشاند و همینطور اندام موزون و زیبا...سی.نه ی کمی عضلانی با کمری خیلی باریک و پاهای بلند و شکیل.

کیوهیون کاملا فریفته اش شده بود و حتی برای یک لحظه نمیتوانست نگاهش را از ان الهه ی زمینی جذاب بگیرد.

برای یک لحظه لیتوک دستش را گرفت و با دست دیگرش به درختی اشاره کرد گفت-چطوره بریم اونجا روی اون نیمکته بشینیم؟

کیوهیون که بابت همین تماس کوچک از شدت خوشحالی از خود بی خود بود فقط توانست سری تکان دهد و کلمه ای بگوید

-ب باشه.

لیتوک لبخند پهنی زد و بار دیگر چال گونه اش را به رخ کیوهیون کشید

-پس بریم.

اما هنوز قدمی سمت درخت برنداشته بودند که یکدفعه سروکله ی هان و هیچول پیدایشان شد.

کیوهیون که اصلا انتظار دیدن انها را نداشت از حرکت ایستاد...لیتوک هم همینطور...حتی لیتوک بیشتر از او جاخورده به نظر میرسید!

تا به خود بجنبند هان با نگاه سرد و سنگی سمتشان امد و وقتی مقابلشان رسید بی اخطار بازوی لیتوک را گرفت و سمت خودش کشید.

لیتوک شوکه از حرکت او اعتراض کرد

-هان داری چه غلطی میکنی؟...ولم کن!

اما هان بدون توجه به تقلای لیتوک اورا به زور دنبال خودش کشید و به طرف جایی برد که هیچول دست در جیب منتظرشان ایستاده بود.

کیوهیون انجا خشکش زده بود و فقط نظاره گر این صحنه بود!...این اتفاق به قدری سریع افتاده بود که نمیدانست چه واکنشی نشان دهد...باید میرفت جلو و مانع هان میشد؟!

لیتوک همچنان در تلاش بود تا خودش را ازاد کند اما در برابر هان عملا هیچ قدرتی نداشت.

-هان مگه کری؟...بهت میگم ولم کن!

کیوهیون قدمی به جلو برداشت...شاید واقعا باید دخالت میکرد...لیتوک داشت اذیت میشد انها حق نداشتند به او صدمه بزنند.

وقتی هان و لیتوک نزدیک هیچول رسیدند کیوهیون دید که هیچول دست دیگر لیتوک را گرفت و همزمان چیزی را در گوشش زمزمه کرد که کیوهیون از انجا نمی شنید اما لیتوک را به سرعت ارام کرد و دست از جنگیدن برداشت.

به دنبال ارام شدن لیتوک لبخند رضایتی روی ل.ب های هیچول نشست و دست لیتوک را که دستش بود بیشتر فشرد و همزمان نگاه خصمانه و کینه توزانه ای نثار کیو کرد.

وقتی انها باهم به طرف ساختمان دانشگاه به راه افتادند کیوهیون فقط توانست انجا بایستد و دور شدن ان سه نفر را تماشا کند...باورش نمیشد به همین اسانی اجازه داده است انها لیتوک را با خودشان ببرند...در شگفت بود که هیچول چه در گوش لیتوک گفته بود که باعث شده بود او ارام شود؟!...نکند اورا تهدید کرده بود؟!

و این فکر اورا به شدت نگران کرد.

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:

 

هیچول با خشم گفت- دور لیتوک رو خط میکشی...چون اون فرشته فقط مال ماست!...دیگه نبینم حتی نزدیکش بشی!

جعبه ی کیک را روی دسته ی صندلی اش کوبید

-...در ضمن ازین به بعد این اشغالا رو هم میبری به کس دیگه ای میدی!...

 

یسونگ جلو رفت و شانه های اورا گرفت

-بهم بگو چت شده؟...مشکلت چیه؟...شاید بتونم کمکت کنم.

کیوهیون بلاخره سرش را بلند کرد و به چشمان منتظر یسونگ نگاه کرد

-من...من فکر کنم...عاشق لیتوک شدم.

-زده به سرت؟!...نکنه میخوای هانگنگ تموم استخونای تورو هم مثل کیبوم خورد کنه؟

 

با دستهایش صورت زیبای هیچول را قاب گرفت و به نرمی زمزمه کرد

-پیشی ملوس من تو نباید حسادت کنی... دلیلی برای حسادت وجود نداره...چون قلب من تماما متعلق به توئه!

 





نظر زیاد بزارید چون قسمت بعدی رو معلوم نی کی اپش موکنم.






نظرات (17)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: حانی از [ ایران ]
این فیک جدیدیت خیلی باحاله.....زود زود بذار تابخونم.....اخه تو امتحانا نمی تونم همش سربزنم....سارانگه
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 21:37
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
بححح بححح قرفون بابای فعالم بشم^^
من که واست چند بار اسپند دود کردم خا :///
منتظر قسمت بعدشماااا♥♥♥♥
چشم به راهم نزار :(((
فدایت قرفانت
همیشه تنگ باش♥
بوس تف ماچ♥
خعلییی محشره این فیکت^^
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:55
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
وووییییی :|||
قراره بکش بکش هم بشه:/
چه هیجان انگیز...
جنگ ستارگان پیش رو داریم ://
کیو هم که کله خراب :|
ببینم توکی چه می کنه^^
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:52
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
:|
بعله...می بینم که آهم گرفتو کیوتوک کنفیکون شد...
ینی هیچول بش چی گفته؟:|
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:50
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
کیو خر شانس...
چه زودم قرار مرار گذاشتن:/
هان نمی رسید گمونم کیوتوکو ریل می کردن همونجا:///
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:49
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]

خوردنشم س.ک.سیهههه
حالا من خودشو بخورم یا کیکو؟
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:44
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
یسونگ خیلی رو مخه :/
کیو هم بی اعصاب و ساده :|
لیتوک که وای وای :|||
خدا به خیر بگذرونه:/
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:42
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
این کیو هم که دنبال فرصته بره پیش توکم :|

باور کن جای خلوت گیرش بیاره کردتش :||||||||
عی کوفتششش
عاخرشم به مراد دلش می رسه
و باز هم منم و زدنام ای پدر :/
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:30
امتیاز: 0 0
نوشته: Reywon از [ ایران ]
دلام بازم :|♥


ددی من با اجازت برم خودمو جر بدم بیام :|


هو.س لیتوک و شیرینی کردم خوووو
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 00:21
امتیاز: 0 0
نوشته: tarane از [ ایران ]
سلام عزیز دلم.
کیو چقدر خوشحال و دل خوش بود که تیکی کنارشه و حتی به نهار دعوتش کرده اما هان و هیچول حالش رو گرفتن با بردن لیتوک.
به نظر میاد هان به هیچول علاقه داره ، یعنی ممکنه هیچول و لیتوک با هم باشن یا مثلا هیچول لیتوک رو دوست داشته باشه؟
به هر حال باید صبر کرد و ادامه رو دید.
ممنون عزیزم عالی بود
دوشنبه 13 دی 1395 ساعت 21:43
امتیاز: 0 0
نوشته: دختر بابا از [ ایران ]
عالی بود تو رو خدا زودتر ادامه بزار
دوشنبه 13 دی 1395 ساعت 17:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اجازه بده نظرات به حدی که میخوام برسه به روی چشمم
نوشته: آتوسا از [ رومانی ]
بمیرم برا کیو!
بچم سر سوزن رو نداره!
هان عجب عجوبه ایه! هیچولم که ولش کن!
چقد از صفات لیتوک گفتى!
دلم خواست!
دستت درد نکنه!
فک کنم کلى ماجرا داریم با این زوج!
یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 21:57
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کیوی خجالتی نوبره نه؟
دوتا دویل به تمام معنا هستند
خودمم دلم خواست
خواهش موکنم
اصلا نمتونی تصور کنی که چه اتفاقاتی قراره بیفته! قضیه ی عشق و عاشقی کیوهیون فقط یه طرف قضیه ست
نوشته: Frshte از [ ایران ]
مث همیشه عالی بود ..موفق باشی
یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 20:04
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
نوشته: Maryam از [ ایران ]
عالی بود هیونگ توپ مثل همیشه
کیوهیون بیچاره نگا با ی پیشنهاد چ ب روزش اومد بچه ی نازمممممممم الهییییییی
من هیچول و هانگنگ رو میکشم اخه ب اونجا چ که میان تیکی رو از کیو جدا میکننن
اخه این انصافه که اینا دارن ؟؟؟؟نه واقعا این انصافه؟؟؟؟
بازم میگم عالی بود
ولی من از قبل هیونیم با پارتی بازیت خونده بودم
ادم پارتی داشته باشه اونم تو ف.یک خودن چی میشه واووووووووووووو
عالی بود هیونگ خیلی خوشم میاد از فی.کت عالیه
فایتینگ
خدافظ
یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 17:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدات دونسنگی
ککککک عاشق شده اونم بدجوررررر
بهت توصیه میکنم که پیش پیش قضاوت نکنی هنوز هیچی از هان و هیچول نمیدونی
کککککک پارتی ت کلفته
امیدوارم تا اخر همراهی کنی چون قراره کلی اتفاقات طی این سه فصل بیفته که هم عشقیه هم فانتزی!
قربونت
نوشته: ترنم از [ ایران ]
سلمممم هیونگ ...
بالاخره بعد مدت ها اومدم بنظرم :|
نتم ب قدری بددددد بود ک خدا مدونه :|
به به فیک جدید...
دسد شما درد نکنه...
برم بخونم
با اجازه
یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 10:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دونسنگ خانومی
بگو بعد مدتها گشادی رو گذاشتم رو اومدم :/
خواهش موکنم
اجازه ی ماهم دست شماست
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
اوه اوه فک کنم مثلث عشقی شد
ممنون خیلی خوب بود
یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 10:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینقدر تابلو بود؟
خواهش میکنم عزیزم
نوشته: Mahsa از [ ایران ]
خیلی عالی بود ممنووون
شنبه 11 دی 1395 ساعت 21:57
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش